Batol Ghorbani sini
کارشناس ارشد مهندسی گداخت هسته ای، نویسنده وپژوهشگر ریاضیات، فلسفه و...
193 یادداشت منتشر شدهسال ها سکوت نادیده؛ نگاهی فلسفی و روانشناختی
گاهی این سوال در پدیده های اجتماعی و... به ذهن می رسد که چرا کسی که سال ها آرام، صبور و اهل مدارا بوده، بعنوان مثال سالها در کنار انسانی آسیب زننده و... زندگی کرده است و با همه سوءرفتار ها و... او مدارا کرده و تنها این سوءرفتار ها و ... را یا با لبخند و یا با سکوت پاسخ داده است طوریکه طرف آسیب زننده؛ از این همه سکوت و یا لبخند او خشمگین می شده؛ ناگهان به فردی خشمگین تبدیل می شود، از نظر روان شناسی و حتی فلسفه، در بسیاری موارد آنچه تغییر کرده شخصیت فرد نیست؛ بلکه ظرفیت او برای تحمل سوءرفتار و... به پایان رسیده است.
کسی را تصور کنید که سال ها در خانواده ای زندگی کرده که در آن تحقیر، دورویی، کنترل گری یا خشونت کلامی و... وجود داشته است. او به دلایل مختلف سکوت کرده است؛ این سکوت، برخلاف تصور بسیاری، به معنای فقدان احساس خشم نیست؛ بلکه خشم تنها به لایه های عمیق تر روان رانده شده است.
زیگموند فروید این فرایند را «سرکوب» (Repression) می نامید؛ یعنی هیجان هایی که اجازه بروز پیدا نمی کنند، از بین نمی روند بلکه در ناخودآگاه باقی می مانند و به شکل های مختلف خود را نشان می دهند (Freud, 1915). پژوهش های جدید نیز نشان داده اند که سرکوب مداوم هیجان ها نه تنها باعث کاهش آنها نمی شود، بلکه با افزایش، فشار روانی و حتی واکنش های انفجاری در آینده همراه است (Gross & John, 2003).
از سوی دیگر، از منظر روانشناختی، روان انسان ظرفیتی محدود برای تحمل فشارهای پیوسته دارد. هر بی احترامی، هر تحقیر، هر نادیده گرفتن فداکاری ها و ... مانند قطره ای است که در ظرفی جمع می شود و سرانجام لبریز می شود.
از نگاه روان شناسی خانواده نیز مسئله پیچیده تر است. در خانواده های اقتدارگرا، برخی فرزندان بویژه فرزندان بزرگتر، معمولا نقش «تنظیم کننده آرامش» را بر عهده می گیرد؛ یعنی برای جلوگیری از درگیری، احساسات واقعی خود را پنهان می کنند. این الگو ممکن است سال ها ادامه یابد، اما زمانی که فرد به استقلال نسبی می رسد یا احساس می کند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و قرار نبوده و نیست که مسئولیت دیگران برعهده او باشد این نقش فرو می ریزد و احساسات واقعی با شدتی زیاد ظاهر می شوند.جالب اینجاست که گاهی در یک خانواده برخی فرزندان، از فرزندان بزرگتر انتظار مسئولیت پذیری بیش از اندازه ، کمک، فداکاری و... در همه امور را دارند،اما اگر روزی فرزندان بزرگتر بدانند و بخواهند که اندکی به خود بپردازند و مسئولیت پذیری و... بیش از حد را کنار بگذارند، احساس می کنند در حق آنان ستم کرده اند چراکه معتقدند آنان باید همچنان به رویه قبلی ادامه دهند.
در بین زوج ها نیز، فردی که هیچگاه پشت همسرش را با وجود اشتباهات و معضلات و... که در زندگی مسببش بوده خالی نکرده و بقول معروف سوخته و ساخته اما با قدرنشانسی و... مواجه می شود؛ امکان تغییر رفتار و واکنش بعد از سالها زندگی مشترک بمراتب بیشتر می شود.
این موارد در اکثر موارد به روابط میان دوستان، روابط اجتماعی و روابط ملت ها و حکومتها،قابل تعمیم است
فلسفه نیز چنین واکنشی را صرفا یک انفجار هیجانی نمی داند. ارسطو در *اخلاق نیکوماخوس* می گوید فضیلت به معنای نداشتن خشم نیست، بلکه خشمگین شدن «در زمان مناسب، نسبت به فرد مناسب و به اندازه مناسب» است. کسی که هرگز خشم خود را ابراز نمی کند، باعث انباشتن این خشم در لایه های عمیق روانی خویش می شود.
از سوی دیگر، فریدریش نیچه بارها هشدار می دهد که سرکوب طولانی مدت اراده و احساسات، انسان را به انسانی بدون واکنش تبدیل می کند. به اعتقاد او، بسیاری از انفجارهای دیرهنگام نتیجه سال ها انکار و نادیده گرفتن احساساتی چون خشم و...خویشتن است.
ویکتور فرانکل، نیز معتقد بود انسان تا زمانی می تواند رنج را تحمل کند که برای آن معنایی بیابد. اما وقتی احساس کند رنج او نه معنا دارد و نه تغییری ایجاد می کند و تمامی تلاش های او برای بهبود اوضاع بی نتیجه مانده است، نقطه ای فرا می رسد که دیگر ادامه سکوت برایش ممکن، نیست. در آن لحظه، اعتراض بیش از آنکه نشانه ضعف باشد، تلاشی برای حفظ کرامت انسانی است.
نکته مهم این است که برخی اطرافیان که خود همیشه در مواقع برخورد با سوءرفتارها و...نالیده اند، خشم خود را بروز داده اند و حتی گاهی بیشتر از حد، خود را قربانی نشان داده اند بطوریکه طی سالها،صندلی قربانی را رها نکرده و به آن معتاد شده اند معمولا فقط مرحله آخر رفتار چنین افرادی را می بینند و بجای درک او هنوز تنها از قربانی بودن خود، سخن می گویند.آنها سال ها سکوت را فراموش می کنند و تنها روزی را به خاطر می آورند که فرد فریاد می زند یا برخلاف رویه قبلی که سعی می کرد همه سوءرفتار و... را نادیده بگیرد و... واکنشی بالا نشان می دهد؛ به همین دلیل، در بسیاری موارد، افرادی که تنها به خود می اندیشند؛ قربانی را به عنوان «مقصر» معرفی می کنند؛ زیرا حافظه جمعی، آخرین واکنش را بسیار بهتر از سال ها رنج خاموش به خاطر می سپارد و بعنوان مثال عنوان می کند اگر سکوت می کرد، اگر.... آنان خود را محق می دانند همیشه از وضعیت خود ناراضی باشند، خود را قربانی بدانند حتی در مواردی که به آنان لطف می شود؛ اما از افرادی که همیشه مسئولیت رفتار خود و حتی دیگران را برعهده گرفته اند و در برابر سو رفتارها، و... خشمی بروز نداده اند انتظار دارند همیشه سکوت کنند و به همان رویه خود ادامه دهند.
این پدیده با مفهومی که روان شناسان آن را «سوگیری تازگی» (Recency Bias) می نامند نیز همخوان است؛ یعنی برخی انسان ها رخدادهای اخیر را بیش از گذشته در قضاوت های خود دخالت می دهند، حتی تمامی پیشینه را بدست فراموشی می سپارند.
بنابراین، انفجار ناگهانی یک انسان معمولا حادثه ای ناگهانی نیست. این انفجار، آخرین حلقه زنجیره ای است که شاید سال ها پیش آغاز شده باشد. کسی که سال ها در موارد مهم سکوت کرده، الزاما فقط صبورتر از دیگران نبوده است؛ شاید هنوز به آخرین حد تحمل خود نیز نرسیده بوده است. همان گونه که شکستن یک سد نتیجه آخرین قطره آب نیست، بلکه نتیجه سال ها انباشته شدن فشاری است که سرانجام راهی برای خروج پیدا می کند و نمی توان شخصی را که سالها در بدترین شرایط سکوت کرده و حرفی نزده را با اشخاصی که حتی برای کم بودن اقلام سر سفره ای که مهمانش شده اند هزاران بار سخن رانده اند مقایسه کرد.
این افراد سدهایی هستند که سالها تلاش کرده اند، فشار آب را مهار کنند تا به بهبود اوضاع کمک کنند؛ اما سر آخر بر اثر فشار مداوم آب و گذشت زمان می شکنند...