kiyarash arab
3 یادداشت منتشر شدهآبی که می لغزد و خدایی که نمی رسد
دنیا....
شاید چیزی نباشد جز توهمی از حقیقت.
هر روز که چشم باز می کنی، شاید با خودت بگویی:
«این همه که می بینم، واقعی نیست. هیچ چیز جز حقیقت مطلق وجود ندارد.»
اما برای پیدا کردن خودت در دل این حقیقت،
اول باید خودت را بیابی.
خودت را کشف کنی.
بعد از آن، تازه می توانی دستت را روی جهان بیرون بگذاری.
همیشه با خودت تکرار کن:
هیچ چیز در این دنیا بدون دلیل نیست.
هرچه می بینی، هرچه می شنوی، هرچه حس می کنی…
بدون شک دلیلی دارد.
تو هم بی دلیل پا به این جهان نگذاشتی.
همین حالا که داری این کلمات را می خوانی،
همین حالا که داری فکر می کنی،
حتما دلیلی در کار است.
خدا هم همین طور است.
بی دلیل نیست.
می توانی بپذیری، می توانی نپذیری.
اما وجودش از جنس همان دلیل است.
زندگی را پیچیده نکن.
در حالت عادی، زندگی ساده است و گذرا.
مثل آبی که آرام از میان انگشتانت می لغزد.
اما لحظه ای که روح خودت را با علم تعلیم می دهی،
لحظه ای که از کلی به جزئی قدم برمی داری،
همان لحظه است که جهان از درون تو شروع می کند به نگریستن به خودش.
و از آن لحظه به بعد…
زندگی ساده تمام می شود.
زندگی پر از مسئله، پر از سوال، پر از جزئیات آغاز می شود.
توهمی که می توانی در آن غرق شوی،
یا گم شوی.
و تو، خواهی نخواهی،
به صورت ناخودآگاه به دنبال دری می گردی که پایانی داشته باشد.
و نام این در و این پایان را گذاشته ای: خدا.
دری که هرگز به آن نخواهی رسید.
و دو راه پیش روی توست:
یکی بی خدایی…
و دیگری با خدا.
هر دو، راهی بی پایان.