morteza afsahi
22 یادداشت منتشر شدهگفتمانی در باب چرا مردان به مردان نیاز دارند...
مردها به مردها احتیاج دارند...
چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیه گاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریبا همه نشانه هایی را داشت که ما معمولا از یک مرد موفق در ذهنمان می سازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتک های گاه وبیگاه پدرش.
از این که هیچ وقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سال ها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرام آرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری می کند، باز هم احساس می کند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچه ها گفت.
از خستگی کار.
از این که دیگر صبح ها با شوق از خواب بیدار نمی شود.
ساعت ها فقط حرف زد.
من هم گوش می دادم.
اما در درونم اتفاق دیگری می افتاد.
هرچه بیشتر از خودش می گفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرام آرام فرو می ریخت.
با خودم می گفتم:
«چه قدر درمانده...»
بعد، بی آنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربه ها و آموخته هایم گفتن.
او فقط گوش می داد.
نه سوال می پرسید،
نه مخالفت می کرد،
فقط گوش می داد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفت وگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی می خواست؟
همان جا بود که انگار آیینه ای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سال هاست نقش آدم مقتدر را بازی می کنم.
بی وقفه کار می کنم،
استراحت را عقب ماندن می دانم،
به دستاوردهایم افتخار نمی کنم و آن ها را به شانس نسبت می دهم،
و خیلی وقت ها جرئت نمی کنم ضعف هایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلا دنبال راه حل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آن قدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکست ناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بی اختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترس های خودم گفتم.
از ضعف های خودم.
از این که دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راه حل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بی ترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگ ترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
این که جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مرد قوی»، فقط خودشان باشند.
شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.