دیوژن فیلسوفی که قدرتمند بودن را براساس میزان بی نیازی تعریف کرد

2 شهریور 1405 - خواندن 4 دقیقه - 243 بازدید

در بین فیلسوفان یونان باستان، کسی به اندازه دیوژن زندگی خود را به یک پرسش فلسفی تبدیل نکرد. بسیاری از فیلسوفان درباره زندگی خوب، آزادی و خوشبختی سخن گفتند؛ دیوژن اما این مفاهیم را نه در کتاب، بلکه در زندگی روزمره خود امتحان کرد

او نه ثروت می خواست، نه مقام، نه خانه ای باشکوه و نه احترام معمول مردم. لباس ساده می پوشید، تقریبا هیچ وسیله ای نداشت و عمدا خود را از بسیاری از قراردادهای اجتماعی کنار می کشید. برای او فلسفه قرار نبود مجموعه ای از نظریه های پیچیده باشد؛ فلسفه باید نشان می داد انسان چگونه می تواند آزادانه و رها زندگی کند.

دیوژن (متولدحدود ۴۰۴ سال پیش از میلاد؛ سینوپه) طبق آنچه که در کتاب «زندگی فیلسوفان نامدار» اثر دیوگنس لائرتیوس روایت شده از آن دست فیلسوفانی بود که فلسفه اش را در زندگی خود پیاده کرد. 

او به سنتی تعلق داشت که بعدها «کلبی گری» یا Cynicism نام گرفت.

یکی از بخش های عجیب زندگی دیوژن داستان خروج او از سینوپه است. منابع باستانی روایت های متفاوتی درباره علت این اتفاق ارائه می کنند و نمی توان با اطمینان همه جزئیات را پذیرفت. در برخی روایت ها، دیوژن و پدرش در ماجرایی مربوط به دستکاری پول یا سکه ها درگیر شدند و در نتیجه دیوژن مجبور به ترک شهر شد.

دیوژن سرانجام به آتن رفت؛ شهری که در آن زمان یکی از مهم ترین مراکز فکری و فلسفی جهان یونانی بود.

او در آتن با فلسفه سقراطی و به ویژه آنتیستنس، یکی از چهره های مهم سنت کلبی، ارتباط پیدا کرد.

کلبی ها معتقد بودند انسان برای خوشبختی به بسیاری از چیزهایی که جامعه ضروری می داند احتیاج ندارد. ثروت، شهرت، مقام و تجمل می توانند انسان را وابسته کنند. بنابراین راه رسیدن به آزادی، تا حد زیادی، کاهش وابستگی به آنهاست.

دیوژن این ایده را به افراطی ترین شکل ممکن اجرا کرد.

دیوژن عمدا زندگی بسیار ساده ای انتخاب کرد. مشهور است که در فضایی شبیه یک خمره بزرگ یا ظرف سفالی زندگی می کرد.

او می خواست نشان دهد که انسان می تواند بدون بسیاری از چیزهایی که دیگران برای زندگی ضروری می دانند، زندگی کند.

او بر این عقیده بود،هرچه نیازهای مصنوعی انسان کمتر شود، آزادی او بیشتر می شود؛به همین دلیل او همیشه منتقد وابستگی های مادی بود.

یکی از مشهورترین حکایت ها درباره دیوژن به رابطه او با افلاطون مربوط است.

گفته می شود افلاطون در یکی از بحث های خود، انسان را موجودی «دوپا و بدون پر» تعریف کرد. دیوژن برای مسخره کردن این تعریف، مرغی را پرکنی کرد و آن را به مدرسه افلاطون برد و گفت: «این است انسان افلاطون.»

او با چنین رفتارهایی می خواست نشان دهد، تعریف های فلسفی، اگر از زندگی واقعی جدا شوند، ممکن است به بازی با کلمات تبدیل شوند.

دیوژن به فلسفه ای علاقه داشت که بتواند در برابر واقعیت زندگی مقاومت کند.

مشهورترین داستان زندگی دیوژن مربوط به اسکندر مقدونی است.

اسکندر در آن زمان قدرتمندترین مرد جهان یونانی بود. طبق روایت مشهور، او که از شهرت دیوژن آگاه شده بود، به دیدن او رفت. دیوژن در آفتاب دراز کشیده بود.

اسکندر از او پرسید آیا چیزی می خواهد که برایش انجام دهد.

دیوژن پاسخ داد: «بله؛ کمی کنار برو، چون جلوی آفتاب مرا گرفته ای.»

اسکندر ظاهرا از این پاسخ خوشش آمد و در یکی از روایت های مشهور گفت:

«اگر اسکندر نبودم، می خواستم دیوژن باشم.»

در هر حال او فیلسوفی بود که قدرتمند بودن را در بی نیازی هر چه بیشتر می دانست نه در داشتن همه چیز و این فلسفه اش هرگز از زندگی او جدا نبود.