Batol Ghorbani sini
کارشناس ارشد مهندسی گداخت هسته ای، نویسنده وپژوهشگر ریاضیات، فلسفه و...
200 یادداشت منتشر شدهلودویگ ویتگنشتاین؛ فیلسوفی با دو دیدگاه متفاوت فلسفی در دو مرحله زندگی
لودویگ ویتگنشتاین، ( متولد 1889؛ اتریش) فیلسوفی که در یکی از ثروتمندترین خانواده های وین به دنیا آمد؛ اما ویتگنشتاین از همان ابتدا شخصیتی معمولی نداشت و به ثروت خانوادگیش اهمیتی نمی داد.
او از تجملات خانوادگی فاصله گرفت و بعدها بخش بزرگی از ثروت خود را به نویسندگان و هنرمندان نیازمند بخشید. برای او پول و موفقیت اجتماعی چندان ارزشی نداشت و زندگی ساده و صادقانه را بسیار مهم تر می دانست.
او در ابتدا به مهندسی و سپس به مسائل بنیادی ریاضیات و منطق علاقه مند شد. این مسیر او را به کمبریج رساند؛ جایی که با برتراند راسل آشنا شد. راسل خیلی زود متوجه استعداد استثنایی او شد و ویتگنشتاین را یکی از درخشان ترین و مستعدترین ذهن هایی دانست که دیده بود؛ اما جنگ جهانی اول زندگی او را به شدت تغییر داد. ویتگنشتاین به ارتش اتریش پیوست و در جبهه جنگید. او حتی در شرایط جنگ نیز یادداشت های فلسفی خود را ادامه می داد. نتیجه این یادداشت ها کتاب کوتاه اما بسیار مهم «رساله منطقی فلسفی» بود.
ویتگنشتاین در این کتاب تلاش کرد مرز میان آنچه می توان به طور معنادار درباره اش سخن گفت و آنچه نمی توان گفت را مشخص کند. از نظر او، ساختار زبان با ساختار جهان ارتباط عمیقی دارد و بسیاری از مشکلات فلسفی زمانی ایجاد می شوند که زبان را نادرست به کار می بریم.
او پس از پایان کتاب، تقریبا معتقد بود مهم ترین مسائل فلسفه را حل کرده است.
اما اتفاق عجیب همین جا رخ داد.
او فلسفه را کنار گذاشت و مدتی در روستاهای اتریش به عنوان معلم مدرسه ابتدایی کار کرد. زندگی بسیار ساده ای داشت و با دانش آموزان روستایی کار می کرد. اما روش سختگیرانه اش باعث درگیری هایی شد و سرانجام تدریس را ترک کرد. بعد از آن مدتی به باغبانی در یک صومعه پرداخت.
او حتی در طراحی و ساخت خانه نیز فعالیت کرد و خانه ای در وین برای خواهرش طراحی کرد که از نظر معماری بسیار دقیق و مینیمال بود.
اما فلسفه دوباره بسراغ آمد و در واقع نتوانست فلسفه را رها کند
ویتگنشتاین دوباره به کمبریج بازگشت و به تدریج متوجه شد که دیدگاه های کتاب اولش همه مشکلات فلسفه را حل نکرده اند. این بار نگاهش به زبان تغییر کرد.
در اثر مهم دوران دوم زندگی فکری اش، «پژوهش های فلسفی» دیگر زبان را چیزی با یک ساختار ثابت و ساده نمی دید. او نشان داد که معنای یک واژه تا حد زیادی به حوه استفاده از آن در زندگی بستگی دارد.
جمله مشهور او: «معنای یک واژه، کاربرد آن در زبان است.»
او این بار با استفاده از مثال واژه هایی همچون بازی، نشان دهد زبان بسیار پیچیده تر از آن است که بتوان برای هر واژه یک تعریف ثابت و دقیق پیدا کرد.
او همچنین معتقد بود بسیاری از مشکلات فلسفی در واقع مشکلاتی هستند که از سوءاستفاده از زبان به وجود آمده اند. گاهی فیلسوف تصور می کند با یک مسئله عمیق درباره جهان روبه رو است، در حالی که در واقع در دام نحوه استفاده از کلمات افتاده است.
اما زندگی شخصی ویتگنشتاین همچنان متفاوت با دیگران باقی ماند. او فردی بسیار سختگیر، کمال گرا و در بسیاری مواقع خلوت گزین بود و از زندگی معمول دانشگاهی چندان لذت نمی برد. برایش فلسفه فقط یک شغل نبود؛ مسئله ای بود که با تمام زندگی اش درگیرش می کرد.
او حتی درباره خود فلسفه نیز دیدگاهی متفاوت داشت. از نظر او، فلسفه قرار نیست مانند علوم طبیعی نظریه های جدیدی درباره جهان کشف کند. فلسفه بیشتر باید گره های فکری ما را باز کند؛ یعنی نشان دهد دقیقا کجای فکر و زبانمان دچار سردرگمی شده ایم.
ویتگنشتاین سرانجام در سال ۱۹۵۱ بر اثر سرطان درگذشت. آخرین روزهای زندگی اش را نیز با نوشتن و اندیشیدن گذراند.
زندگی او عجیب بود، اما شاید عجیب ترین بخش آن این باشد که دو بار مسیر فلسفه را تغییر داد: ابتدا کتابی نوشت که تصور می کرد با آن فلسفه را به پایان رسانده است؛ سپس سال ها بعد به فلسفه بازگشت و عملا بخش بزرگی از دیدگاه های اولیه خود را تغییر داد.
به همین دلیل، ویتگنشتاین فقط فیلسوف زبان نیست؛ او نمونه ای از انسانی است که حاضر شد حتی درباره مهم ترین افکار خودش دوباره شک کند.
شاید بتوان فلسفه زندگی او را در یک جمله خلاصه کرد:
گاهی مشکل ما این نیست که پاسخ را نمی دانیم؛ مشکل این است که پرسش را به شکلی نادرست مطرح کرده ایم.
در واقع ویتگنشتاین فلسفه را نه فقط راهی برای پیدا کردن پاسخ، بلکه راهی برای رهایی از سردرگمی می دانست.