Batol Ghorbani sini
کارشناس ارشد مهندسی گداخت هسته ای، نویسنده وپژوهشگر ریاضیات، فلسفه و...
199 یادداشت منتشر شدهداستان شش کلمه ای حاوی هزاران صفحه روایت
.For sale: baby shoes, never worn
«برای فروش: کفش های نوزاد، هرگز پوشیده نشده.»
این داستان شش کلمه ای به همینگوی نسبت داده شده، اما امروزه شواهد معتبری برای انتساب آن به همینگوی وجود ندارد، نمونه های بسیار مشابه این ایده پیش از مشهور شدن نام او وجود داشته اند و ارتباط آن با همینگوی نخستین بار دهه ها پس از مرگ او مطرح شد. جدای از نویسنده واقعی این اثر، قدرت این داستان با تنها 6 واژه در چیزی است که نمی گوید.
ما هیچ کودکی نمی بینیم.
هیچ پدر و مادری را نمی بینیم.
هیچ مرگی توصیف نشده است.
حتی علت نپوشیده ماندن کفش ها گفته نشده.
اما ذهن خواننده خودش داستان را می سازد: کودکی که قرار بود این کفش ها را بپوشد، هرگز فرصت پوشیدنشان را پیدا نکرده است. «هرگز پوشیده نشده» همان شکافی است که تمام تراژدی از آن وارد داستان می شود. پژوهش های ادبی نیز دقیقا بر همین ویژگی تاکید کرده اند: چند کلمه، روایت بسیار بزرگ تری را در ذهن خواننده ایجاد می کنند.
اگر این شش کلمه را از یک تراژدی خانوادگی به یک تراژدی انسانی و تاریخی گسترش دهیم، کفش های نپوشیده می توانند نماد کودکانی باشند که جنگ هرگز اجازه نداد زندگی شان چند سال امتداد یابد.
در جنگ ها، تصمیم معمولا در سطح بزرگسالان گرفته می شود:
رهبران درباره قدرت تصمیم می گیرند.
دولت ها درباره قلمرو و منابع تصمیم می گیرند.
گروه ها برای ایدئولوژی می جنگند.
انسان ها به خاطر عقیده، مذهب، ملیت یا منافع سیاسی و گاهی بنام خدا، مقابل یکدیگر قرار می گیرند.
اما کودکی که کشته می شود، هیچ کدام از این تصمیم ها را نگرفته است.
کودک نه ایدئولوژی جنگ را نوشته، نه مرزها را تعیین کرده، نه منابعی را تصاحب کرده، نه دستور حمله داده است.
با این حال، نتیجه تصمیم بزرگسالان گاهی مستقیم و گاهی غیرمستقیم به کودکان ختم می شود.
در این خوانش، «کفش های نوزاد» دیگر فقط کفش نیستند؛ آنها تبدیل می شوند به نماد آینده ای که هرگز اتفاق نیفتاد.
کفش یعنی کودک قرار بود راه برود.
قرار بود بزرگ شود.
قرار بود انتخاب کند.
قرار بود دوست بدارد.
قرار بود اشتباه کند.
قرار بود زندگی خودش را داشته باشد.
قرار بود مختار زندگیش باشد
اما:
هرگز پوشیده نشدند.
این شاید یکی از دردناک ترین تصاویر ممکن برای نشان دادن قربانیان غیرنظامی جنگ است.
و تضاد مهم: بزرگسالان برای آینده می جنگند، اما کودکان قربانی همان آینده ای می شوند که بزرگسالان ادعا می کنند می خواهند بسازند.
یکی می گوید برای آزادی.
دیگری برای امنیت.
یکی برای سرزمین.
دیگری برای منابع.
یکی برای خدا.
دیگری برای ملت.
یکی برای ایدئولوژی.
اما در انتهای همه این استدلال های بزرگ، ممکن است یک جفت کفش کوچک باقی بماند که هیچ وقت پوشیده نشده است.
این نگاه، داستان را از یک داستان درباره «مرگ یک نوزاد» به پرسشی درباره ارزش جان انسان در برابر آرمان های بزرگسالان تبدیل می کند.
با «For sale» داستان نمی گوید: «کودک مرد.»
می گوید: «برای فروش.»
یعنی پس از فاجعه، زندگی باید دوباره به زبان معامله برگردد.
کفش هایی که با امید خریداری شده بودند، اکنون تبدیل به چیزی شده اند که باید فروخته شوند.
در خوانش جنگی، این می تواند نمادی از تبدیل شدن زندگی انسان به عدد، آمار، هزینه، خسارت و منابع باشد.
کودک دیگر در متن حضور ندارد؛ فقط اثری از آینده ازدست رفته او باقی مانده است.
و این اثر در اثر فقر باید به حراج گذاشته شود...
و شاید این یکی از قوی ترین پیوندهایی باشد که می توانی میان این داستان و جنگ، فقر ایجاد کرد:
جنگ ابتدا انسان را می کشد و سپس او را از زبان حذف می کند.
کودک تبدیل می شود به «تلفات غیرنظامی».
خانه تبدیل می شود به «خسارت».
خانواده تبدیل می شود به «آمار».
و زندگی ای که می توانست سال ها ادامه پیدا کند، در چند کلمه خلاصه می شود.
همان طور که در این داستان، تمام زندگی یک کودک در چیزی خلاصه شده که هرگز استفاده نشد.
و فقری که باعث شد همان یادگاری نیز برای فروش؛ آگهی شود.
تقدیم به همه کودکانی که در جنگ، اعتراضات و... به بهانه ایدئولوژی، سرزمین، خدا و ... کشته شدند و تنها اثر باقی مانده از آنان شاید کلاهی، کفشی و شاید حتی عروسکی باشد که هرگز با آن بازی نکرده اند؛ باشد...