گاهی یک جمله ساده، سال ها با ما می ماند.

7 شهریور 1405 - خواندن 10 دقیقه - 16 بازدید

„من آدم موفقی نیستم“

„من همیشه در روابط شکست می خورم“
„من آدم خجالتی هست“

„من هیچ وقت نمی توانم این کار را انجام بدهم“


شاید این جمله ها را یک روز خودمان نگفته باشیم. شاید کسی در کودکی به ما گفته باشد. شاید بعد از یک شکست به این نتیجه رسیده باشیم. شاید هم آن قدر یک اتفاق را تکرار کرده ایم که کم کم تبدیل شده به تصویری که از خودمان داریم

اما مشکل از جایی شروع می شود که یک اتفاق را با خودمان اشتباه می گیریم

اگر یک بار شکست خوردم، معنایش این نیست که من شکست خورده ام

اگر در یک رابطه آسیب دیدم، معنایش این نیست که „من در رابطه موفق نیستم

اگر امروز کاری را بلد نیستم، معنایش این نیست که „من نمی توانم

.این تفاوت شاید در نگاه اول کوچک باشد، اما در زندگی انسان بسیار مهم است

من در سال ها فعالیت در حوزه کوچینگ، روان شناسی و NLP، بارها با افرادی روبه رو شده ام که مسئله اصلی شان کمبود توانایی نبوده است. آنها توانایی داشته اند، تجربه داشته اند و حتی می دانسته اند چه کاری باید انجام دهند؛ اما تصویری که از خودشان ساخته بودند، اجازه نمی داده آن توانایی را ببینند

.انگار یک داستان قدیمی، هنوز دارد برای زندگی امروز آنها تصمیم می گیرد

داستان ما از کجا شروع می شود؟

.هیچ کس با یک داستان کامل درباره خودش به دنیا نمی آید

.ما به مرور یاد می گیریم که خودمان را چگونه ببینیم

کودکی که بارها می شنود تو خیلی بی دقتی، ممکن است بعد از مدتی دیگر فقط یک اشتباه را نبیند؛ ممکن است خودش را آدمی بی دقت بداند

:کسی که همیشه به جای او تصمیم گرفته اند، ممکن است بعدها به خودش بگوید

.من در تصمیم گیری خوب نیستم

کسی که یک بار در جمع مورد تمسخر قرار گرفته، ممکن است سال ها بعد هنوز از صحبت کردن در جمع فرار کند

.البته همه این اتفاق ها به یک شکل و برای همه افراد رخ نمی دهند. انسان پیچیده تر از این است

.اما چیزی که اهمیت دارد این است که تجربه های ما فقط در حافظه مان باقی نمی مانند؛ گاهی تبدیل به برداشت هایی درباره خودمان می شوند

.و این برداشت ها، روی انتخاب های بعدی ما اثر می گذارند

.وقتی یک باور تبدیل به هویت می شود

:فرض کنید کسی بارها به خودش گفته است

من آدم ریسک پذیری نیستم

ممکن است یک فرصت کاری خوب برایش پیش بیاید. او شاید واقعا بتواند از آن فرصت استفاده کند، اما ذهنش شروع می کند به پیدا کردن دلایلی برای عقب نشینی

الان وقتش نیست

شرایط مناسب نیست

شاید بعدا

.من برای این کار ساخته نشده ام

گاهی حتی خودمان متوجه نمی شویم که بخشی از این تصمیم ها، برای حفظ تصویری است که از خودمان داریم

.چون انسان معمولا دوست دارد بین آنچه درباره خودش باور دارد و رفتاری که انجام می دهد هماهنگی وجود داشته باشد

.اگر خودم را آدمی ناتوان بدانم، موفقیت می تواند برایم عجیب باشد

.اگر خودم را آدمی شایسته بدانم، ممکن است در همان شرایط، رفتار متفاوتی داشته باشم

.اینجاست که موضوع هویت اهمیت پیدا می کند

.هویت فقط پاسخ به سوال „من چه کسی هستم؟“ نیست

.گاهی هویت پاسخ پنهان ما به این سوال است

من چه چیزی را درباره خودم آن قدر باور کرده ام که دیگر درباره اش سوال نمی کنم؟

آیا گذشته ما را تعریف می کند؟

.گذشته مهم است

.نمی توانیم تجربه های زندگی را نادیده بگیریم و وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده است

:اما بین این دو جمله تفاوت بزرگی وجود دارد

.این اتفاق برای من افتاد

و

من همان اتفاق هستم

اولی درباره یک تجربه صحبت می کند

دومی آن تجربه را وارد تعریف ما از خودمان می کند

ممکن است در زندگی شکست خورده باشیم، طرد شده باشیم، تصمیم اشتباهی گرفته باشیم یا سال هایی را به شکل متفاوتی زندگی کرده باشیم

.اما هیچ کدام به تنهایی نمی توانند تمام تعریف ما باشند

.گذشته بخشی از داستان ماست؛ تمام داستان ما نیست

این شاید یکی از مهم ترین نکاتی باشد که در مسیر رشد شخصی باید به آن توجه کنیم

تغییر همیشه از رفتار شروع نمی شود

:وقتی کسی می خواهد تغییر کند، معمولا اولین چیزی که به ذهنش می رسد این است

باید چه کاری انجام بدهم؟

این سوال مهم است، اما همیشه اولین سوال نیست

:گاهی بهتر است قبل از آن بپرسیم

من خودم را چگونه می بینم؟

چون اگر فردی خودش را انسانی بداند که „نمی تواند“، حتی بهترین برنامه عملی هم ممکن است برایش دوام زیادی نداشته باشد

او ممکن است چند روز بسیار جدی تلاش کند، اما دوباره به الگوی قبلی برگردد

نه به این دلیل که تنبل است

نه به این دلیل که اراده ندارد

گاهی فقط به این دلیل که رفتار جدید هنوز با تصویری که از خودش دارد هماهنگ نشده است

به همین دلیل است که در تغییر پایدار، فقط رفتار مهم نیست؛ باورها، ارزش ها، هویت و معنایی که فرد به تجربه هایش می دهد نیز اهمیت دارند

زبان ما با خودمان مهم تر از چیزی است که فکر می کنیم

گاهی یک تغییر کوچک در جمله ای که با خودمان می گوییم، می تواند فضای متفاوتی برای فکر کردن ایجاد کند

„من نمی توانم“

در مقابل

من هنوز راهش را پیدا نکرده ام

من آدم مضطربی هستم

:در مقابل

در بعضی موقعیت ها اضطراب زیادی را تجربه می کنم

من در ارتباط با دیگران ضعیفم

:در مقابل

در بعضی مهارت های ارتباطی نیاز به تمرین بیشتری دارم

این تغییر جمله قرار نیست واقعیت را انکار کند

هدف این نیست که به خودمان دروغ بگوییم

اگر مشکلی وجود دارد، باید آن را ببینیم

اما بهتر است مشکل را از هویت خودمان جدا کنیم

من ممکن است با یک مشکل روبه رو باشم، بدون اینکه خود من تبدیل به آن مشکل شده باشم

اینجا کوچینگ چه کمکی می کند؟

به نظر من یکی از ارزشمندترین بخش های کوچینگ، همین ایجاد یک فضای امن برای دیدن چیزهایی است که معمولا خودمان از کنارشان عبور می کنیم

کوچ قرار نیست به جای مراجع زندگی او را مدیریت کند

:قرار نیست بگوید

این کار را بکن و آن کار را نکن

گاهی یک سوال خوب، بیشتر از ده توصیه ارزش دارد

:مثلا

اگر مطمئن بودی شکست نمی خوری، چه انتخابی می کردی؟

:یا

این باوری که درباره خودت داری، هنوز متعلق به زندگی امروز توست؟

:یا حتی

چه زمانی برای اولین بار فکر کردی که تو این طور هستی؟

گاهی فرد با همین سوال ها متوجه می شود چیزی که سال ها به عنوان یک واقعیت پذیرفته، در اصل تفسیری بوده که در یک دوره خاص از زندگی ساخته است

و وقتی چیزی را می بینیم، امکان انتخاب درباره آن بیشتر می شود

بازنویسی یعنی دروغ گفتن به خودمان نیست

وقتی از „بازنویسی داستان شخصی“ صحبت می کنم، منظورم این نیست که گذشته را تغییر دهیم یا اتفاق های تلخ را زیبا جلوه دهیم

اگر کسی شکست خورده، شکست اتفاق افتاده است

اگر کسی درد کشیده، درد واقعی بوده است

اگر تصمیم اشتباهی گرفته ایم، باید مسئولیت آن را بپذیریم

اما می توانیم درباره معنایی که امروز از آن تجربه می سازیم دوباره فکر کنیم

:ممکن است یک شکست برای یک نفر به این معنا باشد

„من برای موفقیت ساخته نشده ام“

:و برای فرد دیگری

„این شکست به من نشان داد چه چیزهایی را باید یاد بگیرم“

هر دو نفر شکست را تجربه کرده اند

اما معنایی که از آن ساخته اند، یکسان نیست

این همان نقطه ای است که رشد می تواند اتفاق بیفتد

شاید داستان جدید از یک سوال شروع شود

گاهی برای تغییر، لازم نیست همه زندگی مان را یک باره زیرورو کنیم

شاید کافی باشد چند دقیقه با خودمان صادق باشیم و بپرسیم

من چه داستانی درباره خودم تعریف می کنم؟

بعد سوال دیگری

این داستان از کجا آمده است؟

و بعد

آیا هنوز می خواهم با همین داستان ادامه بدهم؟

شاید جواب بله باشد

شاید هم برای اولین بار متوجه شویم بخشی از تصویری که از خودمان داریم، دیگر با انسان امروزمان هماهنگ نیست

آن وقت می توانیم داستان را تغییر دهیم

نه با خیال پردازی

نه با مثبت اندیشی اجباری

بلکه با شناخت بهتر خودمان، پذیرش گذشته، دیدن توانایی های واقعی و انتخاب های آگاهانه تر

در پایان

هر کدام از ما داستانی درباره خودمان داریم

داستانی که از خانواده، تجربه ها، شکست ها، موفقیت ها، روابط و انتخاب های گذشته ساخته شده است

بعضی قسمت های این داستان را دوست داریم

بعضی قسمت ها را نه

اما مهم این است که بدانیم داستان ما هنوز تمام نشده است

ممکن است نتوانیم فصل های قبلی را تغییر دهیم، اما می توانیم درباره فصل بعدی آگاهانه تر تصمیم بگیریم

:شاید تغییر واقعی از جایی شروع شود که به جای اینکه بگوییم

من همین هستم

:کمی مکث کنیم و بپرسیم

آیا واقعا همین هستم، یا این فقط داستانی است که سال ها درباره خودم گفته ام؟

گاهی یک سوال ساده، آغاز یک مسیر تازه است

:و شاید یکی از زیباترین بخش های انسان بودن همین باشد

ما فقط گذشته ای که پشت سر گذاشته ایم نیستیم؛ هنوز امکان ساختن ادامه داستانمان را داریم