از متن عرفانی تا ذهن انسان؛ امکان گفت وگویی میان عرفان پژوهی و نوروساینس
یکی از دغدغه های اصلی من در پژوهش های اخیر، یافتن نقطه ای برای گفت وگوی واقعی میان مطالعات عرفان و تصوف و علوم شناختی است؛ گفت وگویی که نه به تقلیل تجربه عرفانی به فرایندهای عصبی بینجامد و نه علوم شناختی را صرفا به ابزاری برای تایید پیش فرض های عرفانی تبدیل کند.
مقاله اخیر من با عنوان:
«خوانشی شناختی از کارکردهای معرفتی ساختارهای فرمال در فقرنامه ها: مطالعه ای تطبیقی در متون تعلیمی مانوی، کرامی و صوفیه»
در فلسفه معاصر، تلاشی در همین جهت است.
نقطه آغاز مقاله، یک مسئله نسبتا ساده اما از نظر نظری مهم است:
چرا متون دینی و عرفانی، معرفت خود را در قالب هایی مانند پرسش و پاسخ، سازمان دهی عددی، تکرار، طبقه بندی و توالی های مرحله ای عرضه می کنند؟
در رویکردهای سنتی متن پژوهی، این ویژگی ها غالبا به عنوان عناصر صوری، ادبی، آموزشی یا تاریخی بررسی می شوند. اما می توان یک گام فراتر رفت و پرسید که این ساختارها با ذهن دریافت کننده متن چه می کنند؟
از منظر علوم شناختی، فرم متن می تواند بخشی از فرایند هدایت توجه، سازمان دهی اطلاعات، کاهش بار پردازشی، یادگیری، یادسپاری و بازیابی معرفت باشد. در این صورت، ساختارهای فرمال دیگر صرفا «شکل بیان» نیستند؛ بلکه می توانند در نحوه انتقال و تثبیت معرفت مشارکت داشته باشند.
این تغییر زاویه دید، پیامد مهمی برای عرفان پژوهی دارد.
اگر متون صوفیانه را فقط مجموعه ای از گزاره های عرفانی بدانیم، بخش مهمی از مسئله را از دست می دهیم. باید علاوه بر این پرسید که معرفت عرفانی چگونه کدگذاری، سازمان دهی، به خاطر سپرده و بازتولید می شود؟
در اینجا، علوم شناختی می تواند زبان مشترکی میان متن و ذهن فراهم کند.
از همین نقطه می توان افق گسترده تری را نیز تصور کرد: گفت وگوی میان عرفان پژوهی، علوم شناختی و در سطحی تخصصی تر، علوم اعصاب شناختی.
البته اینجا باید مرزهای روش شناختی را جدی گرفت. مطالعه ساختار متون به خودی خود شواهدی درباره فعالیت نورونی یا نواحی خاص مغز فراهم نمی کند. بنابراین، نمی توان از یافته های این مقاله مستقیما به «نوروساینس عرفان» رسید.
اما می توان از آن به عنوان یک سطح نظری و مفهومی برای طرح پرسش های تجربی آینده استفاده کرد.
برای مثال:
آیا تکرار نظام مند در متون و مناسک عرفانی با سازوکارهای تثبیت حافظه ارتباط دارد؟
آیا ساختارهای عددی و طبقه بندی شده می توانند پردازش و یادگیری آموزه های پیچیده را تسهیل کنند؟
نقش توجه، حافظه کاری و یادگیری در انتقال سنت های شفاهی و مکتوب صوفیانه چیست؟
و در سطحی بنیادی تر:
آیا می توان تجربه، انتقال و یادگیری معرفت عرفانی را در یک چارچوب چندسطحی، از فرهنگ و متن تا شناخت و در نهایت فرایندهای عصبی، مطالعه کرد؟
به گمان من، آینده مطالعات میان رشته ای عرفان الزاما در جایگزین کردن تفسیر عرفانی با تبیین عصب شناختی نیست؛ بلکه در ایجاد مدلی چندسطحی است که در آن تاریخ، متن، فرهنگ، شناخت و مغز هر یک در سطح مناسب خود بررسی شوند.
از این منظر، مقاله حاضر را می توان نه یک پژوهش نوروساینس، بلکه گامی مقدماتی برای بازتعریف مسئله عرفان پژوهی در نسبت با علوم شناختی دانست؛ گامی از مطالعه «آنچه متون عرفانی می گویند» به سوی مطالعه این پرسش که:
انسان چگونه معرفت عرفانی را می آموزد، سازمان می دهد، به خاطر می سپارد و منتقل می کند؟
شاید نقطه اتصال واقعی میان عرفان و علوم شناختی، نه در اثبات عرفان با مغز، بلکه در مطالعه علمی رابطه میان ذهن، فرهنگ و صورت های انتقال معرفت عرفانی باشد.
#عرفان #تصوف #علوم_شناختی #نوروساینس #علوم_اعصاب_شناختی #عرفان_پژوهی #شناخت #فقرنامه #مطالعات_میان_رشته ای #CognitiveScience #Neuroscience #Sufism #Mysticism