MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
119 یادداشت منتشر شدهآیا کتک زدن، تحقیر کردن و ترساندن کودک واقعا تربیت است؟

آیا کتک زدن، تحقیر کردن و ترساندن کودک واقعا تربیت است؟
دکتر محمدمهدی سیدناصری
حقوقدان،پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال
«اگر بچه را تنبیه نکنی، لوس می شود.» این جمله برای بسیاری از خانواده ها نه یک نظریه تربیتی، بلکه بخشی از تجربه زیسته چند نسل است. پدر و مادری که فرزندش را تنبیه می کند، ممکن است واقعا باور داشته باشد که قصد آسیب زدن ندارد؛ می گوید می خواهد کودک حد و مرز را یاد بگیرد، حرف شنو شود، اشتباه خود را بفهمد یا «برای آینده اش آدم شود». گاهی حتی به تجربه کودکی خودش استناد می کند و می گوید: «ما را هم کتک می زدند، چیزیمان نشد.» اما درست همین جا لازم است میان یک پرسش اخلاقی، یک واقعیت تربیتی و یک مسئله حقوقی تفکیک کنیم: آیا هر رفتاری که والد با نیت تربیت انجام می دهد، الزاما تربیت است؟ آیا محبت و مسئولیت والدین به آنان اجازه می دهد برای اصلاح رفتار کودک از خشونت، تحقیر، تهدید یا ترساندن استفاده کنند؟ و مهم تر از همه، مرز میان «تربیت» و «خشونت» کجاست؟
پاسخ به این پرسش از یک اصل ساده اما بسیار مهم آغاز می شود: کودک به دلیل کودک بودن، از کرامت انسانی برخوردار است و کوچک تر بودن او، مجوز رفتار تحقیرآمیز با او نیست. کودک ممکن است برای رشد و یادگیری به محدودیت، قانون، نظارت و حتی گاهی پیامدهای رفتاری نیاز داشته باشد، اما نیاز داشتن به تربیت به معنای نیاز داشتن به خشونت نیست. در واقع، یکی از مهم ترین تغییرات در نگاه معاصر به حقوق کودک همین است که میان «اقتدار والدین» و «اعمال خشونت» مرز روشنی ترسیم می کند. والدین حق و تکلیف دارند کودک را تربیت کنند، اما این حق را نمی توان مجوزی برای آسیب رساندن به جسم و روان او دانست.
در حقوق ایران، این مسئله را نمی توان صرفا با مراجعه به یک جمله کلی درباره حق تربیت والدین حل کرد. قانون مدنی از یک سو برای والدین نسبت به نگهداری و تربیت فرزند جایگاه ویژه ای قائل است و از سوی دیگر، قانون حمایت از اطفال و نوجوانان مصوب ۱۳۹۹، نگاه حمایتی روشن تری نسبت به رفتارهایی دارد که سلامت جسمی، روانی، اخلاقی یا اجتماعی کودک را در معرض آسیب قرار می دهند. این قانون «سوءرفتار» را به گونه ای تعریف کرده که رفتارهایی را که موجب آسیب یا تهدید علیه سلامت کودک می شوند در بر می گیرد و برای وضعیت هایی مانند بی توجهی و سهل انگاری نیز تدابیر حمایتی و کیفری پیش بینی کرده است. بنابراین اینکه رفتار در فضای خانه و از سوی پدر یا مادر اتفاق افتاده، به خودی خود آن را از دایره توجه حقوق خارج نمی کند.
اما مسئله فقط کتک زدن نیست. یکی از خطاهای رایج این است که خشونت علیه کودک را فقط زمانی جدی بگیریم که آثار کبودی، زخم یا آسیب جسمی بر بدن او دیده شود. در حالی که کودک ممکن است هیچ نشانه ظاهری از ضرب وشتم نداشته باشد و در عین حال بار سنگینی از تحقیر، تهدید، ترساندن یا توهین را با خود حمل کند. جمله هایی مانند «تو هیچی نمی شی»، «چقدر خنگی»، «ببین بچه مردم چطور رفتار می کنه»، «اگر دوباره این کار را بکنی بلایی سرت می آورم»، «دیگه بچه من نیستی» یا «آبرویمان را بردی» ممکن است در لحظه برای والد فقط یک واکنش عصبی به نظر برسند، اما برای کودک می توانند به تجربه ای عمیق از شرم، ناامنی و بی ارزشی تبدیل شوند. کودک به ویژه در سال های نخست زندگی، تصویر خود را تا حد زیادی از واکنش بزرگسالان مهم زندگی اش می سازد. وقتی همان کسی که باید پناه و امنیت او باشد، مرتبا او را تحقیر یا تهدید می کند، پیام دریافت شده فقط این نیست که «این رفتار من اشتباه بود»؛ ممکن است به این تبدیل شود که «خود من مشکل دارم»، «دوست داشتنی نیستم» یا «برای اینکه امنیت داشته باشم باید از دیگران بترسم».
این تفاوت میان اصلاح رفتار و تخریب شخصیت، تفاوت بسیار مهمی است. تربیت باید به کودک بفهماند که یک رفتار می تواند نادرست باشد؛ خشونت و تحقیر گاهی به کودک این پیام را می دهد که خودش نادرست، بی ارزش یا دوست نداشتنی است. وقتی کودکی لیوانی را می شکند، می توان درباره احتیاط، مسئولیت پذیری و پیامد آن اتفاق با او صحبت کرد. اما اگر والد به جای پرداختن به رفتار، کودک را «دست وپاچلفتی»، «بی عرضه» یا «احمق» خطاب کند، دیگر مسئله فقط آموزش رفتار نیست؛ شخصیت کودک هدف قرار گرفته است. تربیت رفتار را اصلاح می کند؛ تحقیر، انسان را نشانه می گیرد.
از همین جا باید به یک باور قدیمی دیگر هم پاسخ داد: «اگر بچه را نترسانی، حرفت را گوش نمی کند.» ترس ممکن است در کوتاه مدت اطاعت ایجاد کند، اما اطاعت با تربیت یکی نیست. کودکی که از کتک خوردن می ترسد، ممکن است دیگر آن رفتار را در حضور والد انجام ندهد؛ اما آیا واقعا فهمیده چرا آن رفتار نادرست بوده است؟ ممکن است فقط یاد گرفته باشد چگونه کاری را پنهانی انجام دهد. کودکی که از تحقیر شدن می ترسد، شاید سکوت کند، اما سکوت الزاما نشانه یادگیری نیست. و نوجوانی که از مجازات شدید می ترسد، ممکن است وقتی احساس کند والدین نمی بینند، تصمیم های پرخطر خود را پنهان کند. بنابراین یکی از پیامدهای ناخواسته تنبیه خشن این است که به جای ایجاد مسئولیت پذیری، گاهی پنهان کاری ایجاد می کند.
تربیت سالم البته به معنای کنار گذاشتن مرزها و قواعد نیست. کودک به ساختار نیاز دارد. باید بداند چه رفتاری قابل قبول است و چه رفتاری نیست. باید پیامد برخی رفتارها را تجربه کند و یاد بگیرد که آزادی او با مسئولیت همراه است. اما میان «پیامد» و «تنبیه تحقیرآمیز» تفاوت وجود دارد. اگر کودکی عمدا وسیله ای را خراب کرده، ممکن است لازم باشد در حد متناسب مسئولیت جبران آن را بپذیرد یا برای مدتی از امتیازی مرتبط با همان رفتار محروم شود. این با کتک زدن، فریاد کشیدن یا تحقیر کردن او تفاوت دارد. در روش نخست، کودک با نتیجه رفتار خود مواجه می شود؛ در روش دوم، کودک با قدرت و خشم بزرگسال مواجه می شود. هدف اولی آموزش است؛ هدف یا نتیجه دومی اغلب ترس.
همین موضوع درباره محرومیت نیز صدق می کند. هر محدودیتی الزاما خشونت نیست. والدین می توانند برای استفاده از تلفن همراه، بازی، تماشای تلویزیون یا رفت وآمد قواعدی تعیین کنند. اما وقتی محرومیت به ابزاری افراطی برای شکستن اراده کودک تبدیل می شود، مسئله تغییر می کند. اینکه نوجوان برای نقض یک قاعده مشخص، برای مدت معقولی دسترسی خود به یک امتیاز را از دست بدهد، با اینکه والد برای هفته ها یا ماه ها او را از ارتباط با دوستان، فعالیت های اجتماعی، نیازهای عاطفی یا حتی برخی نیازهای اساسی محروم کند، یکسان نیست. تناسب در اینجا کلیدی است. پیامد باید با رفتار مرتبط، قابل فهم، متناسب و محدود باشد؛ نه اینکه تبدیل به انتقام والد از کودک شود.
از منظر حقوق کودک، اصل مهم دیگری نیز وجود دارد: «مصلحت کودک» را نمی توان با خواست یا عصبانیت والد یکی دانست. ممکن است والد پس از یک روز سخت کاری، در برابر رفتار کودک کنترل خود را از دست بدهد و بعد بگوید «برای تربیتش بود». اما خشم والد، معیار مصلحت کودک نیست. همچنین اینکه یک روش در خانواده ای نسل به نسل استفاده شده، دلیل حقوقی یا تربیتی کافی برای درست بودن آن نیست. جمله «ما را هم کتک زدند» در واقع پاسخ این سوال نیست که «آیا کتک زدن کودک روش درستی است؟»؛ فقط نشان می دهد که یک رفتار در گذشته رایج بوده است. بسیاری از رفتارهایی که زمانی عادی تلقی می شدند، با افزایش شناخت ما از کرامت انسانی و پیامدهایشان، مورد بازنگری قرار گرفته اند.
کنوانسیون حقوق کودک نیز در همین مسیر، کودک را در برابر اشکال مختلف خشونت حمایت می کند. ماده ۱۹ دولت های عضو را موظف می کند اقدامات قانونی، اداری، اجتماعی و آموزشی لازم را برای حمایت از کودک در برابر هرگونه خشونت جسمی یا روانی، آسیب یا سوءاستفاده، بی توجهی و رفتار استثمارگرانه اتخاذ کنند. این اصل اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می دهد حمایت از کودک صرفا به جلوگیری از ضرب وجرح شدید محدود نیست؛ خشونت روانی و بی توجهی نیز بخشی از مسئله اند. ایران نیز به کنوانسیون حقوق کودک ملحق شده است، هرچند الحاق آن با اعلام شرطی نسبت به موارد مغایر با قوانین داخلی و موازین اسلامی صورت گرفته است. در حقوق داخلی نیز قانون حمایت از اطفال و نوجوانان مصوب ۱۳۹۹ مجموعه ای از حمایت ها را در برابر سوءرفتار و وضعیت های مخاطره آمیز پیش بینی کرده است. با این حال، نباید از این بحث به این نتیجه رسید که هر بار والد صدایش را بلند کرد یا هر نوع محدودیتی برای کودک ایجاد کرد، باید آن را در ردیف شدیدترین اشکال خشونت قرار داد. تحلیل حقوقی دقیق نیازمند توجه به شدت، تکرار، شرایط، پیامد، قصد و وضعیت کودک است. حقوق، میان یک لغزش لحظه ای در رفتار والد و الگوی مستمر خشونت تفاوت قائل می شود. اما همین نکته نباید تبدیل به بهانه ای برای عادی سازی خشونت شود. اینکه رفتار از نظر کیفری در هر مورد خاص چه عنوانی پیدا می کند، با این پرسش که آیا رفتار از نظر تربیتی و حقوق کودک مناسب است، یکسان نیست. ممکن است رفتاری در یک موقعیت خاص به آستانه مسئولیت کیفری نرسد، اما همچنان رفتاری تحقیرآمیز، آسیب زا و ناسازگار با کرامت کودک باشد.
یکی از دشوارترین موقعیت ها زمانی است که والد بعد از تنبیه، احساس عذاب وجدان می کند و می گوید: «عصبانی بودم، دست خودم نبود.» این جمله از یک جهت قابل فهم است؛ والدین نیز انسان اند، خسته می شوند، عصبانی می شوند و ممکن است اشتباه کنند. اما پذیرفتن خطاپذیری والد به معنای نادیده گرفتن مسئولیت او نیست. اتفاقا بلوغ والدگری از جایی آغاز می شود که والد بتواند بگوید «من عصبانی بودم، اما حق نداشتم تو را بزنم یا تحقیر کنم.» عذرخواهی از کودک اقتدار والد را نابود نمی کند. برعکس، به کودک نشان می دهد حتی بزرگسالان نیز مسئول رفتار خود هستند و اگر خطا کردند، باید آن را بپذیرند و اصلاح کنند.
در این میان، یک نکته ظریف نیز وجود دارد: کودک نباید مسئول تنظیم هیجان والد باشد. گاهی از کودک انتظار داریم با رفتار درست خود مانع عصبانیت پدر یا مادر شود؛ در حالی که کنترل خشم مسئولیت بزرگسال است. کودک ممکن است رفتار دشواری داشته باشد، قانون شکنی کند، عصبانی شود یا حتی عمدا والد را تحریک کند، اما هیچ یک از اینها مسئولیت والد را برای کنترل رفتار خودش از میان نمی برد. والد بالغ باید بتواند در لحظه ای که احتمال خشونت وجود دارد، فاصله بگیرد، گفت وگو را متوقف کند، کودک را در موقعیت امن قرار دهد و بعد از فروکش کردن خشم درباره مسئله صحبت کند. گاهی بهترین تصمیم تربیتی، تصمیم نگرفتن در اوج عصبانیت است.
این مسئله در مورد نوجوانان اهمیت بیشتری دارد. کودکی که از والد می ترسد، ممکن است در سال های نخست زندگی ظاهرا مطیع باشد؛ اما نوجوانی که همچنان با تهدید و تحقیر کنترل می شود، ممکن است به جای نزدیک تر شدن به خانواده، فاصله بگیرد. در چنین شرایطی، اگر اتفاق خطرناکی در مدرسه، فضای مجازی یا روابط دوستانه برای او رخ دهد، نخستین واکنش او ممکن است مراجعه به والد نباشد، زیرا می ترسد با سرزنش، گرفتن گوشی یا تنبیه مواجه شود. بنابراین پرهیز از خشونت فقط یک مسئله اخلاقی یا حمایتی نیست؛ بخشی از راهبرد ایمنی کودک نیز هست. خانواده ای که کودک در آن می تواند درباره اشتباه خود بدون ترس صحبت کند، احتمال بیشتری دارد که در لحظه خطر از همان کودک اطلاعات واقعی دریافت کند.
شاید بتوان برای والدین یک معیار بسیار ساده اما جدی پیشنهاد کرد: پیش از هر تنبیه از خود بپرسند «من می خواهم چه چیزی به کودک یاد بدهم؟» اگر پاسخ روشن نباشد، احتمالا واکنش بیشتر از جنس تخلیه خشم است تا تربیت. سپس باید پرسید «آیا این روش واقعا آن رفتار را آموزش می دهد یا فقط کودک را می ترساند؟» و بعد «آیا اگر کودک فردا همان اشتباه را مرتکب شود، چیزی درباره علت اشتباه یاد گرفته است یا فقط می داند نباید جلوی من انجامش دهد؟» همین سه سوال می تواند بسیاری از تفاوت های میان تربیت و تنبیه را آشکار کند. تربیت موثر معمولا به جای اینکه کودک را با درد، شرم و ترس کنترل کند، برای او حد و مرز روشن ایجاد می کند، دلیل قواعد را توضیح می دهد، پیامدهای قابل پیش بینی تعیین می کند و به او فرصت می دهد اشتباه خود را جبران کند. چنین رویکردی البته همیشه آسان نیست. کتک زدن ممکن است در چند ثانیه اتفاق بیفتد، اما آموزش مسئولیت پذیری به صبر، تکرار و گفت وگو نیاز دارد. فریاد زدن ساده تر از توضیح دادن است. تحقیر کردن ممکن است در لحظه احساس قدرت به والد بدهد، اما ساختن یک کودک مسئولیت پذیر به قدرتی از جنس دیگری نیاز دارد: قدرت کنترل خود.
در نهایت، باید از یک تصور قدیمی فاصله بگیریم: اینکه «کودکی که تنبیه نمی شود، کودکی است که هر کاری دلش می خواهد می کند.» میان این دو راه، مسیر سومی وجود دارد؛ مسیری که در آن کودک هم مرز دارد و هم کرامت، هم قانون دارد و هم حق شنیده شدن، هم پیامد رفتار خود را می پذیرد و هم از خشونت مصون است. والد می تواند بگوید «این کار را اجازه نمی دهم» بدون اینکه بگوید «تو بچه بدی هستی». می تواند تلفن همراه را برای مدتی محدود کند بدون اینکه کودک را تحقیر کند. می تواند از کودک بخواهد اشتباهش را جبران کند بدون اینکه او را کتک بزند. می تواند قاطع باشد بدون اینکه خشن باشد. شاید مهم ترین تفاوت تربیت و تنبیه در همین یک جمله خلاصه شود: تنبیه می پرسد چگونه کودک را وادار کنم رفتار مورد نظر من را انجام دهد؛ تربیت می پرسد چگونه به کودک کمک کنم بفهمد چرا یک رفتار درست یا نادرست است و بتواند در غیاب من نیز انتخاب مسئولانه ای داشته باشد. اگر هدف ما فقط اطاعت باشد، ترس می تواند ظاهرا موفق به نظر برسد؛ اما اگر هدف، پرورش انسانی مستقل، مسئول و برخوردار از کرامت باشد، ترس راه قابل اعتمادی نیست. کودک برای تربیت شدن به والد قدرتمند نیاز دارد، اما قدرت والد نباید در توانایی او برای ترساندن کودک خلاصه شود. قدرت واقعی والد آنجاست که بتواند در برابر خشم خودش بایستد، برای رفتار کودک حد و مرز تعیین کند، وقتی لازم است «نه» بگوید، اما برای گفتن این «نه» نیازی به تحقیر، تهدید یا ضربه نداشته باشد. کودکی که امروز با ترس از والد اطاعت می کند، شاید فقط یاد گرفته باشد از قدرت بزرگ ترها بترسد؛ اما کودکی که با احترام و مرزهای روشن تربیت می شود، شانس بیشتری دارد که فردا، وقتی خودش قدرت پیدا کرد، بداند با قدرت چگونه رفتار کند. تربیت قرار نیست کودک را بشکند تا مطیع شود. قرار است کمک کند انسانی شود که حتی وقتی کسی برای ترساندنش بالای سر او نیست، بتواند درست انتخاب کند. و شاید این همان نقطه ای باشد که مرز میان تنبیه و تربیت روشن می شود: تربیت، کودک را برای زندگی آماده می کند؛ خشونت، فقط او را برای لحظه ای وادار به تسلیم می کند.