کودک از چه سنی حق دارد در تصمیم های مربوط به خودش نظر بدهد؟

4 مهر 1405 - خواندن 17 دقیقه - 8 بازدید




 

کودک از چه سنی حق دارد در تصمیم های مربوط به خودش نظر بدهد؟


دکتر محمدمهدی سیدناصری

حقوقدان،پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال


 

در بسیاری از خانواده ها جمله ای وجود دارد که ظاهرا ساده و منطقی است: «بزرگ تر بهتر می داند.» والد می گوید من تجربه بیشتری دارم، مسئولیت زندگی با من است، هزینه ها را من می دهم و در نهایت هم اگر تصمیمی اشتباه باشد، این من هستم که باید پاسخ گو باشم. بنابراین طبیعی است که درباره مدرسه، کلاس، لباس، دوستان، ساعت خواب، برنامه روزانه، محل زندگی و حتی گاهی درباره آینده کودک تصمیم بگیرم. تا اینجا بخش مهمی از حرف درست است؛ کودک بزرگسال نیست و نمی توان مسئولیت هایی را که هنوز توانایی بر عهده گرفتنشان را ندارد، به او واگذار کرد. اما مشکل از جایی شروع می شود که «مسئول بودن والد» به «بی اهمیت بودن نظر کودک» تبدیل می شود. این دو یکی نیستند. والد بودن به معنای تصمیم گرفتن به جای کودک در همه امور نیست؛ به معنای مسئول بودن در قبال رشد، سلامت، امنیت و منافع اوست. و اگر تصمیمی مستقیما زندگی کودک را تحت تاثیر قرار می دهد، یکی از راه های فهمیدن اینکه چه تصمیمی واقعا به نفع اوست، شنیدن خود اوست. حقوق کودک دقیقا از همین نقطه وارد بحث می شود. کودک فقط موضوع مراقبت بزرگسالان نیست؛ صاحب حق نیز هست. ماده ۱۲کنوانسیون حقوق کودک تصریح می کند که کودک قادر به شکل دادن به دیدگاه های خود، حق دارد در همه موضوعاتی که بر او اثر می گذارد آزادانه نظرش را بیان کند و این نظر باید متناسب با سن و میزان بلوغ او مورد توجه قرار گیرد. نکته مهم این ماده این است که برای شنیده شدن کودک یک سن مشخص تعیین نمی کند. کمیته حقوق کودک سازمان ملل نیز در تفسیر رسمی خود صراحتا تاکید کرده که نباید برای این حق حد سنی تعیین کرد؛ حتی کودکان خردسال نیز می توانند دیدگاه ها و ترجیحات خود را شکل دهند، هرچند هنوز قادر نباشند آنها را با استدلال کلامی و پیچیده بیان کنند. بازی، نقاشی، حالت چهره، رفتار، سکوت، ترس یا اشتیاق کودک نیز ممکن است بخشی از راه های بیان دیدگاه او باشد. بنابراین پاسخ حقوقی به پرسش «کودک از چند سالگی حق اظهارنظر دارد؟» این نیست که از هفت سالگی، ده سالگی یا دوازده سالگی؛ حق شنیده شدن از همان دوران کودکی وجود دارد، اما وزن و نحوه ارزیابی نظر کودک با رشد سن، تجربه و بلوغ او تغییر می کند.

این تفکیک بسیار مهم است، چون یکی از سوءتفاهم های رایج درباره مشارکت کودک این است که تصور می شود اگر کودک حق اظهار نظر داشته باشد، پس باید تصمیم نهایی را هم خودش بگیرد. چنین برداشتی نه با حقوق کودک سازگار است و نه با مسئولیت والدین. «حق بر شنیده شدن» با «حق بر تصمیم نهایی» یکی نیست. ممکن است کودک درباره مدرسه ای که قرار است به آن منتقل شود نظر بدهد، اما تصمیم نهایی با توجه به امکانات آموزشی، وضعیت اقتصادی خانواده، فاصله، امنیت مسیر و سایر عوامل بر عهده والد باشد. ممکن است نوجوان درباره محل زندگی خانواده نظر جدی داشته باشد، اما این نظر تنها یکی از عوامل تصمیم گیری باشد. ممکن است کودک درباره یک درمان پزشکی نظر بدهد، اما پیچیدگی پزشکی موضوع اقتضا کند والد و پزشک مسئولیت بیشتری در تصمیم داشته باشند. آنچه حقوق کودک می خواهد از میان برود، «قدرت تصمیم گیری والد» نیست؛ «تصمیم گیری بدون شنیدن کودک» است. کمیته حقوق کودک حتی هشدار داده است که شنیدن کودک به صورت نمایشی، یعنی اینکه از او نظرخواهی کنیم اما از ابتدا تصمیم خود را گرفته باشیم، مشارکت واقعی محسوب نمی شود.

در واقع، شنیدن کودک بخشی از همان چیزی است که در حقوق کودک با مفهوم «ظرفیت های در حال رشد» شناخته می شود. کودک موجودی نیست که امروز کاملا ناتوان باشد و در یک روز مشخص ناگهان به انسانی کاملا مستقل تبدیل شود. رشد او تدریجی است. توانایی فهم، ارزیابی پیامدها، تشخیص خطر، دفاع از منافع خود و تصمیم گیری نیز به تدریج شکل می گیرد. بنابراین مسئولیت والدین هم باید در طول این مسیر به شکلی متناسب تغییر کند. کودک خردسال ممکن است بتواند انتخاب کند امروز کدام لباس را بپوشد یا در اتاقش چه رنگی را بیشتر دوست دارد؛ کودک بزرگ تر می تواند درباره کلاس فوق برنامه، نوع فعالیت ورزشی یا بخشی از برنامه روزانه اش نظر موثرتری داشته باشد؛ نوجوان ممکن است درباره مدرسه، دوستان، مسیر تحصیلی یا برخی تصمیم های مهم خانوادگی استدلالی ارائه کند که نادیده گرفتن آن بدون بررسی، تصمیم گیری عاقلانه ای نیست. افزایش سن فقط به معنای افزایش عدد شناسنامه نیست؛ باید با افزایش فهم و توانایی کودک در نظر گرفتن پیامدهای تصمیم همراه شود. به همین دلیل، پرسش درست برای والد این نیست که «آیا بچه من آن قدر بزرگ شده که حق داشته باشد نظر بدهد؟» پرسش بهتر این است که «در این موضوع مشخص، او چه مقدار می فهمد، چه چیزی را تجربه کرده و نظرش چقدر می تواند به تصمیم بهتر کمک کند؟» این تغییر کوچک در نوع سوال، نگاه والد را عوض می کند. مثلا فرض کنیم خانواده تصمیم گرفته اند مدرسه کودک را تغییر دهند. ممکن است والد از نظر آموزشی و اقتصادی دلایل محکمی برای این کار داشته باشد، اما کودک ممکن است بگوید از مدرسه جدید می ترسد. اگر پاسخ والد این باشد که «تو نمی فهمی، من بهتر می دانم»، اطلاعات مهمی از دست رفته است. شاید ترس کودک از خود مدرسه نباشد؛ شاید می ترسد دوستانش را از دست بدهد، شاید در مدرسه جدید کسی را نمی شناسد، شاید مسیر طولانی او را مضطرب می کند یا شاید تجربه ای داشته که والد از آن خبر ندارد. شنیدن نظر کودک الزاما تصمیم والد را تغییر نمی دهد، اما می تواند کیفیت تصمیم را تغییر دهد. والد پس از شنیدن این نگرانی ها می تواند همچنان مدرسه را عوض کند، اما برای کودک فرصت بازدید از مدرسه جدید فراهم کند، درباره دوست یابی با او صحبت کند یا ترتیبی بدهد که ارتباطش با دوستان قبلی حفظ شود. در اینجا نظر کودک جای تصمیم والد را نگرفته؛ به تصمیم والد اطلاعات انسانی و واقعی تری داده است.

همین مسئله درباره کلاس ها و فعالیت های آموزشی هم دیده می شود. گاهی والدین با نیت خیر، برنامه ای بسیار فشرده برای کودک می سازند: مدرسه، زبان، موسیقی، ورزش، کلاس تقویتی و ده ها برنامه دیگر. از نگاه والد، همه اینها سرمایه گذاری برای آینده کودک است؛ اما کودک ممکن است این زندگی را مجموعه ای از اجبارهای پشت سر هم تجربه کند. اگر از او پرسیده نشود که کدام فعالیت را دوست دارد، از کدام خسته شده و چه زمانی برای استراحت و بازی نیاز دارد، والد ممکن است تصور کند برای آینده او برنامه ریزی کرده است، در حالی که عملا بخش مهمی از اختیار و تجربه کودکی او را حذف کرده است. شنیدن کودک در چنین موقعیتی به این معنا نیست که او می تواند هر کلاس و تکلیفی را که دوست ندارد کنار بگذارد؛ بلکه یعنی والد باید میان «چیزی که من فکر می کنم برای تو خوب است» و «چیزی که تو در زندگی روزمره ات واقعا تجربه می کنی» ارتباط برقرار کند.

در موضوع لباس نیز همین منطق، البته در سطحی ساده تر، وجود دارد. ممکن است لباس از نظر والدین مسئله کوچکی باشد، اما فرصت انتخاب های کوچک برای کودک نقش بزرگی در رشد استقلال او دارد. وقتی کودک همیشه و در همه جزئیات زندگی با دستور مواجه شود، فرصت تمرین انتخاب، توضیح دادن ترجیح و پذیرفتن پیامد انتخاب را از دست می دهد. در مقابل، وقتی موضوع خطر جدی یا ملاحظه مهمی وجود ندارد، می توان به او امکان انتخاب داد. این انتخاب های کوچک تمرین تصمیم گیری اند. کودک از طریق همین تجربه های روزمره یاد می گیرد که نظر داشتن، دلیل آوردن، شنیدن نظر دیگران و گاهی پذیرفتن تصمیمی متفاوت، بخشی از زندگی اجتماعی است.

اما باید مراقب یک دام دیگر هم بود: اینکه برای جبران اقتدارگرایی گذشته، به سوی کودک سالاری برویم. شنیدن کودک نباید به این معنا باشد که هر خواسته او باید پذیرفته شود. کودک ممکن است بگوید نمی خواهم به مدرسه بروم، نمی خواهم بخوابم، نمی خواهم دارو بخورم یا می خواهم تا نیمه شب با تلفن همراه بمانم. وظیفه والد این نیست که هر خواسته ای را به دلیل «حق انتخاب کودک» اجرا کند. حق مشارکت با حق وتو تفاوت دارد. کودک حق دارد نظر بدهد؛ والد نیز همچنان مسئول حفاظت از سلامت، امنیت و رشد اوست. هنر والدگری در همین نقطه دشوار شکل می گیرد: اینکه بتوانیم هم صدای کودک را بشنویم و هم مسئولیت بزرگسالانه خود را کنار نگذاریم.

حتی گاهی بهترین پاسخ به کودک می تواند «نه» باشد، اما نه یک «نه» تحقیرآمیز و خاموش کننده. والد می تواند بگوید: «می فهمم که دوست نداری مدرسه ات را عوض کنیم و می خواهم بدانم چرا؛ اما بعد از بررسی شرایط، تصمیم گرفته ایم مدرسه را عوض کنیم. نگرانی تو برای ما مهم است و می خواهیم ببینیم چطور می توانیم این تغییر را برایت آسان تر کنیم.» چنین پاسخی به کودک می آموزد که شنیده شدن الزاما به معنای برنده شدن نیست. این درس بسیار مهمی برای زندگی آینده است. در یک رابطه سالم، انسان ها همیشه به خواسته خود نمی رسند، اما حق دارند درباره موضوعی که بر آنها اثر می گذارد صحبت کنند، دلیل تصمیم را بدانند و احساس کنند که حرفشان بی ارزش تلقی نشده است. از منظر حقوقی نیز همین تفکیک اهمیت دارد. در حقوق ایران، ساختار حضانت و ولایت همچنان اختیارات و مسئولیت هایی را برای والدین و سرپرستان به رسمیت می شناسد. برای نمونه، ماده ۱۱۶۸قانون مدنی نگهداری اطفال را «هم حق و هم تکلیف ابوین» می داند. همچنین در عمل حقوقی، اداره کل حقوقی قوه قضاییه در نظریه مشورتی شماره ۷/۱۴۰۱/۲۶، تعیین مدرسه و ثبت نام کودک را از امور مرتبط با حضانت و تربیت دانسته است. بنابراین نمی توان از حق کودک بر شنیده شدن چنین نتیجه گرفت که کودک شخصا اختیار حقوقی انتخاب مدرسه یا تعیین محل زندگی را پیدا می کند. ساختار قانونی موجود همچنان برای والد و سرپرست وظایف و اختیاراتی قائل است. اما این امر نیز به معنای آن نیست که کودک در تصمیم هایی که مستقیما بر زندگی او اثر می گذارد، از منظر حقوقی و حمایتی هیچ جایگاهی ندارد.

اتفاقا قانون حمایت از اطفال و نوجوانان مصوب ۱۳۹۹ نشان می دهد که نگاه حقوقی ایران نیز در برخی حوزه ها به سمت توجه جدی تر به مصلحت و وضعیت شخصی کودک حرکت کرده است. این قانون در موارد حمایتی، مکررا «غبطه و مصلحت طفل یا نوجوان» را معیار تصمیم گیری قرار می دهد و برای مرجع قضایی امکان بررسی وضعیت جسمی، روحی و روانی، وضعیت خانوادگی، محیط سکونت و تحصیل کودک را پیش بینی کرده است. همچنین در آیین نامه اجرایی ماده ۶ این قانون، «مشارکت طفل و نوجوان در امور مربوط به خود و توجه به دیدگاه های وی» به صراحت در شمار اصول مورد توجه قرار گرفته است. بنابراین حتی در چارچوب حقوق داخلی، می توان میان دو مفهوم تمایز گذاشت: کودک ممکن است هنوز صاحب تمام اختیارات حقوقی یک بزرگسال نباشد، اما این امر او را از داشتن دیدگاه و برخورداری از حمایت و توجه در تصمیم های مربوط به خودش محروم نمی کند. این موضوع در تصمیم های مربوط به محل زندگی، حضانت و اختلافات خانوادگی حساس تر می شود. وقتی والدین از یکدیگر جدا می شوند، کودک ممکن است در مرکز اختلافی قرار گیرد که خودش آغازکننده آن نبوده است. در چنین شرایطی، شنیدن کودک بسیار مهم است، اما نباید او را به داور اختلاف والدین تبدیل کرد. اینکه از کودک بخواهیم «انتخاب کن با مامان می خواهی زندگی کنی یا بابا» می تواند بار روانی سنگینی ایجاد کند و او را در موقعیت وفاداری دوگانه قرار دهد. شنیدن کودک یعنی فهمیدن تجربه او، احساس امنیتش، وابستگی هایش، نگرانی هایش و نیازهایش؛ نه اینکه مسئولیت حل اختلاف بزرگسالان را بر دوش او بگذاریم. در پرونده های حمایتی نیز قانون حمایت از اطفال و نوجوانان به مرجع قضایی اجازه می دهد با توجه به مصلحت کودک درباره حضانت، ملاقات، ولایت و سایر امور حمایتی تصمیم بگیرد و برای ارزیابی وضعیت کودک از مددکار اجتماعی استفاده کند. از سوی دیگر، شنیدن کودک باید در محیطی امن اتفاق بیفتد. اگر کودک بداند هر بار که نظر مخالف والدینش را بیان کند، با خشم، تمسخر، تهدید یا تنبیه روبه رو می شود، حتی اگر والد ظاهرا بگوید «حرفت را بزن»، مشارکت واقعی شکل نمی گیرد. کودک برای بیان نظرش باید مطمئن باشد که مخالفت کردن مساوی با بی احترامی یا دردسر نیست. کمیته حقوق کودک نیز بر آزادانه بودن بیان نظر و پرهیز از مشارکت صوری یا دستکاری کودک تاکید کرده است. این نکته در خانواده اهمیت ویژه ای دارد، زیرا مشارکت واقعی بدون امنیت روانی ممکن نیست.

همچنین نباید تصور کنیم کودک همیشه باید حرفش را با استدلال های منظم و بزرگسالانه بیان کند. گاهی والد می پرسد «دقیقا چرا این مدرسه را دوست نداری؟» و کودک فقط می گوید «دوست ندارم». پاسخ درست این نیست که چون دلیل قانع کننده ای نداری، پس حرفت بی اعتبار است. ممکن است کودک هنوز زبان لازم برای توضیح تجربه اش را نداشته باشد. وظیفه بزرگسال گاهی این است که به او کمک کند احساسش را بفهمد و بیان کند: «از معلم می ترسی؟ از بچه ها خوشت نمی آید؟ کسی چیزی به تو گفته؟ مسیر مدرسه اذیتت می کند؟» شنیدن واقعی فقط گوش دادن به کلمات نیست؛ تلاش برای فهمیدن معنای پشت آنهاست. از همین جا می توان به یکی از مهم ترین کارکردهای تربیتی حق شنیده شدن رسید: کودک با مشارکت تدریجی، تصمیم گیری را یاد می گیرد. کودکی که هیچ گاه فرصت انتخاب ندارد، ممکن است در ظاهر بسیار مطیع باشد، اما الزاما تصمیم گیرنده خوبی نخواهد شد. در مقابل، کودکی که در مسائل متناسب با سن خود فرصت انتخاب دارد، می آموزد میان گزینه ها تفاوت بگذارد، دلیل بیاورد، پیامد انتخابش را ببیند، اشتباه کند و گاهی تصمیم خود را اصلاح کند. مشارکت بنابراین فقط یک امتیاز عاطفی برای کودک نیست؛ بخشی از فرایند رشد استقلال، مسئولیت پذیری و توانایی دفاع از خود است. حقوق کودک نیز مشارکت را صرفا یک گفت وگوی تشریفاتی نمی داند، بلکه آن را فرایندی مستمر میان کودک و بزرگسال برای فهم مسئله و تصمیم گیری درباره امور مرتبط با کودک می داند. برای والد، شاید یکی از ساده ترین تغییرها این باشد که پیش از بعضی تصمیم ها به جای اعلام حکم، گفت وگو را آغاز کند. به جای «از فردا این کلاس را می روی»، بپرسد «بین این دو کلاس کدام را بیشتر دوست داری و چرا؟» به جای «لباست را من انتخاب کرده ام»، در جایی که ملاحظه ای وجود ندارد، امکان انتخاب بدهد. به جای «دوستت مناسب نیست و دیگر حق نداری با او بازی کنی»، ابتدا بپرسد «چه چیزی در رابطه تان می گذرد؟» و اگر نگرانی جدی وجود دارد، آن را توضیح دهد. به جای «ما تصمیم گرفته ایم خانه عوض کنیم و تو باید قبول کنی»، درباره نگرانی های کودک از جابه جایی صحبت کند. اینها شاید تغییرهای کوچکی به نظر برسند، اما پیام عمیقی به کودک منتقل می کنند: «زندگی تو برای من مهم است و تجربه تو بخشی از اطلاعاتی است که هنگام تصمیم گیری درباره تو به آن نیاز دارم.» در نهایت، «بزرگ تر بهتر می داند» اگر به معنای داشتن تجربه و مسئولیت بیشتر باشد، حرف درستی است؛ اما اگر به معنای «پس کودک چیزی برای گفتن ندارد» باشد، هم از نظر تربیتی خطرناک است و هم با تحول مفهوم حقوق کودک سازگار نیست. والد قرار نیست از کودک برای هر تصمیم اجازه بگیرد، اما باید یاد بگیرد که تصمیم درباره کودک بدون شنیدن کودک، همیشه تصمیم کامل و آگاهانه ای نیست. کودک حق ندارد صرفا به دلیل کودک بودن، صاحب اختیار همه امور شود؛ اما دقیقا به دلیل اینکه کودک است و زندگی اش به تصمیم های بزرگسالان وابسته است، باید فرصت داشته باشد صدایش شنیده شود.

شاید بتوان تمام این بحث را در یک جمله خلاصه کرد: شنیدن کودک یعنی پذیرفتن اینکه او درباره زندگی خودش اطلاعاتی دارد که هیچ بزرگسالی نمی تواند کاملا به جای او بداند. والد همچنان مسئول تصمیم نهایی در بسیاری از امور است، اما این مسئولیت زمانی انسانی تر و حقوق مدارتر می شود که قبل از تصمیم گرفتن، کودک را ببینیم، حرفش را بشنویم، دلیلش را بفهمیم و متناسب با سن و بلوغش به نظر او وزن بدهیم. کودکی که امروز یاد می گیرد نظرش را بدون ترس بیان کند و هم زمان یاد می گیرد نظر دیگران و محدودیت های واقعی زندگی را نیز بپذیرد، فردایی خواهد داشت که نه صرفا فرمان بردار است و نه خودمحور؛ بلکه انسانی است که می تواند درباره زندگی خود فکر کند، انتخاب کند، مسئولیت بپذیرد و در برابر تصمیم هایی که بر او اثر می گذارند، با احترام از خود دفاع کند.