زندگی برای چه؟

4 مهر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 27 بازدید


زندگی آنقدر کوتاه، نامعلوم و زودگذر است که ارزش ندارد با تقلای زیاد خود را به درد سر بیندازیم (آرتور شوپنهاور)

چرا این سوال را از خود نمی پرسیم که ما برای چه و چرا زندگی می کنیم؟! اهمیت این پرسش در چیست؟
ارسطو در بحث جوهر، چهار علت را برای معناداری یک پدیده یا موجود مطرح می کند. به زبان دیگر، برای اینکه یک موجود یا شی معنای استفاده اش کامل شود، باید چهار علت در وجود وی حتمی باشد.
نخست علت فاعلی: بازیچه را کی ساخته است؟ دوم علت مادی: بازیچه از چه ساخته شده است؟ سوم علت صوری: بازیچه چه شکلی است؟ چهارم علت غایی: مقصد و غایت بازیچه چیست و برای چه استفاده می شود؟
اگر انسان را در این نظریه قرار دهیم، و با گذشت از سه علت به هدف غایی او برسیم، پس انسان برای چه زندگی می کند و چرایی وجود او در چیست؟
شاید همه گزاره های مطروحه در قالب این دو دیدگاه کلان، جمع شوند؛ زندگی بخاطر وظیفه و زندگی بخاطر فایده.
در نگاه اول تحلیل می کنیم که انسان زندگی را بر اساس یک وظیفه به پیش می برد. این وظیفه از نیروی به نام خدا یا طبیعت و یا هم چیزی دیگری تغذیه می شود. یعنی غایت زندگی انسان، چیزی نیست دقیقا همچون یک ماشینی که طراح آن، برای رسیدن به هدف مشخص، آن را مد نظر گرفته است.
دوم: انسان زندگی می کند تا خوشبخت شود و خودش را مقدم بر هرچیزی دیگر پنداشته و ارضا کند (اگزیستانسیالیسم).
ولی در نهایت هر دو گزاره با پرسش های رو به رو شده و دست و پنجه نرم می کنند. اگر نیروی ماورایی ای انسان را بخاطر وظیفه ای آفریده، ماهیت این غایت مندی در چیست؟ پس از این که وظیفه انسان تمام شد، چه اثری بر کمیت و کیفیت نیروی آفریننده می گذارد؟ نیروی برتر، شایسته صفت برتری نیست، کما اینکه با این اجرای وظیفه پاینده گی اش را حفظ کند. پس ما انسان ابزاری هستیم.

دوم: اگر انسان به هرترتیبی آفریده شده و قرار باشد که تنها غایت وجودی خودرا مشغولیت در خویشتن پروری کند، این منزلت او را به تناسب یک حیوان دیگر پاین می کشد.
در نتیجه انسان چرا باید شایسته صفت سرور مخلوقات و بزرگ آن ها باشد؟!