وقتی انتصاب نادرست، سلاحی علیه ظرفیت جامعه می شود

13 مهر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 37 بازدید


وقتی انتصاب نادرست، سلاحی علیه ظرفیت جامعه می شود
گاهی برای نابودی یک ظرفیت اجتماعی، لازم نیست آن را مستقیما سرکوب کرد؛ کافی است آن را در جای نامناسب قرار دهیم، نادیده بگیریم یا فرصت اثرگذاری را از آن بگیریم.شاید یکی از کم دیده شده ترین اشکال اتلاف سرمایه اجتماعی همین باشد: قرار دادن افراد نامناسب در جایگاه هایی که سرنوشت اقتصادی و اجتماعی میلیون ها انسان به تصمیم های آنها وابسته است.وقتی در یک جایگاه اقتصادی، به جای شایستگی، تخصص، تجربه و توان حل مسئله، معیارهای دیگری تعیین کننده می شوند، مسئله فقط ناکارآمدی یک مدیر نیست. در واقع بخشی از ظرفیت جامعه برای حل مسائل خود از کار می افتد. انسانی که می توانست مسئله ای را حل کند، کنار گذاشته می شود؛ انسانی که می توانست ایده ای بسازد، مجال نمی یابد؛ و جامعه ای که می توانست از سرمایه انسانی خود استفاده کند، ناچار می شود هزینه تصمیم های نادرست را بپردازد.اینجاست که خوانش امین معلوف در هویت های مرگبار برای فهم این مسئله اهمیت پیدا می کند. معلوف هشدار می دهد که وقتی جایگاه انسان در جامعه بیش از آنکه بر شهروندی و شایستگی او استوار باشد، به تعلق او به یک گروه وابسته شود، جامعه به تدریج همان تقسیم هایی را بازتولید می کند که باید از آنها عبور کند. راه پیشنهادی او «شهروندی تمام عیار» است؛ یعنی انسان باید فارغ از تعلقاتش، به عنوان شهروندی کامل و برخوردار از حق به رسمیت شناخته شود.اگر این ایده را از حوزه هویت به حوزه مدیریت ببریم، یک پرسش جدی پیش روی ما قرار می گیرد: آیا در نظام تصمیم گیری اقتصادی، افراد به دلیل توانایی شان دیده می شوند یا به دلیل تعلقشان؟زیرا هرگاه تعلق، جای شایستگی را بگیرد، اتفاقی فراتر از یک انتصاب اشتباه رخ داده است؛ جامعه به شهروندان خود پیام می دهد که توانایی شما لزوما تعیین کننده نیست. در چنین شرایطی، افراد به تدریج از کنشگری فاصله می گیرند. چرا باید ایده بدهند، تلاش کنند، یاد بگیرند و مسئولیت بپذیرند، وقتی احساس می کنند مسیر اثرگذاری الزاما از شایستگی عبور نمی کند؟اینجا ناکارآمدی می تواند به یک سلاح خاموش علیه ظرفیت کنشگری مردم تبدیل شود.سلاحی که گلوله ندارد، اما انگیزه را می کشد؛اعتراض را به بی تفاوتی تبدیل می کند؛مسئولیت پذیری را به کناره گیری می رساند؛و سرمایه انسانی را به مهاجرت، انزوا یا سکوت سوق می دهد.معلوف در بحث هویت تاکید می کند که انسان وقتی احساس کند به رسمیت شناخته نمی شود، ممکن است به تعلقات بسته پناه ببرد. در حوزه مدیریت نیز اگر شهروند احساس کند شایستگی اش دیده نمی شود، طبیعی است که اعتمادش به سازوکارهای رسمی کاهش یابد.بنابراین مسئله فقط این نیست که چه کسی مدیر یک بانک، وزارتخانه، بنگاه یا نهاد اقتصادی می شود. مسئله این است که جامعه چه پیامی از این انتخاب دریافت می کند.اگر پیام این باشد که «توانستن» کافی نیست، جامعه به تدریج توانستن را کنار می گذارد.و این شاید پرهزینه ترین نوع اتلاف منابع باشد؛ زیرا منابع مالی را می توان دوباره به دست آورد، اما بازسازی اعتماد، انگیزه و اراده کنشگری انسان ها بسیار دشوارتر است.جامعه ای که می خواهد پیشرفت کند، باید به مردمش فقط حق رای ندهد؛ باید امکان اثرگذاری بدهد.شایسته سالاری از همین جا آغاز می شود:نه فقط انتخاب مدیر خوب برای اداره یک سازمان، بلکه به رسمیت شناختن ظرفیت انسان هایی که می توانند جامعه را بهتر اداره کنند.اگر این ظرفیت را نادیده بگیریم، شاید سازمانی را از یک مدیر خوب محروم کرده باشیم؛ اما اگر این روند تکرار شود، ممکن است جامعه ای را از اعتماد به توانایی خودش برای تغییر محروم کنیم.