شکاف چگونه ساخته می شود؟

18 مهر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 55 بازدید




شکاف چگونه ساخته می شود؟

ما در زندگی اجتماعی و سیاسی خود عادت کرده ایم برای هر مشکلی یک مقصر پیدا کنیم. وقتی جامعه دچار شکاف می شود، دنبال مقصر می گردیم؛ وقتی اعتماد کاهش می یابد، یک گروه را مسئول می دانیم؛ وقتی نزاع بالا می گیرد، یکی را آغازگر و دیگری را قربانی معرفی می کنیم. این شیوه نگاه، شاید برای توضیح یک حادثه مفید باشد، اما برای فهم یک جامعه کافی نیست.

امین معلوف در هویت های مرگبار ما را به نقطه ای عمیق تر می برد: به جای آنکه فقط بپرسیم «چه کسی مقصر است؟»، باید بپرسیم چه فرآیندی انسان ها را به این نقطه رسانده است؟

از نگاه او، هویت چیزی ساده و یک لایه نیست. انسان مجموعه ای از تعلقات است؛ زبان، دین، ملیت، خانواده، طبقه، محیط زندگی، حرفه و ده ها تعلق دیگر. مشکل زمانی آغاز می شود که یکی از این تعلقات، به ویژه در شرایط تهدید و تحقیر، بر همه تعلقات دیگر مسلط شود و فرد را وادار کند خود را فقط از دریچه همان تعلق تعریف کند.

در اینجا یک تغییر مهم در روش تحلیل اجتماعی اتفاق می افتد. به جای اینکه فقط دنبال «آدم بد» بگردیم، باید به سازوکارهایی نگاه کنیم که ترس، تحقیر، بی اعتمادی و احساس حذف شدن را تولید می کنند.

جامعه ای که بخشی از شهروندانش احساس کنند دیده نمی شوند، شنیده نمی شوند یا سهمی واقعی در آینده ندارند، دیر یا زود شاهد تقویت تعلقات بسته خواهد بود. انسان وقتی احساس ناامنی می کند، به نزدیک ترین پناهگاه معنایی خود بازمی گردد؛ به قوم، مذهب، زبان، گروه، حزب، طبقه یا هر هویتی که بتواند به او احساس امنیت و شان بدهد.

در چنین شرایطی، سیاستمدار یا کنشگری که بتواند این احساس را تحریک کند، به سادگی می تواند «دیگری» بسازد؛ دیگری ای که مسئول همه مشکلات معرفی شود.

بنابراین، برای اصلاح جامعه فقط نباید با پیامدها مبارزه کرد؛ باید به سراغ ریشه های تولید شکاف رفت.

اگر مردم احساس کنند عدالت وجود ندارد، اگر شهروند احساس کند صدایش شنیده نمی شود، اگر گروهی دائما احساس کند باید برای اثبات تعلق خود بجنگد، نمی توان صرفا از آنان خواست که «وحدت» داشته باشند.

وحدت، فرمان برداری نیست؛ محصول تجربه مشترک عدالت است.

این شاید یکی از مهم ترین درس های معلوف برای جامعه ما باشد: جامعه را نمی توان با دعوت های اخلاقی از شکاف نجات داد، اگر سازوکارهای اجتماعی دائما شکاف تولید کنند.

بنابراین پرسش جدی برای سیاست گذاری این نیست که «چگونه مردم را آرام کنیم؟» بلکه این است:

چه چیزی مردم را خشمگین، بی اعتماد و بیگانه می کند؟

و شاید پرسش مهم تر این باشد:

کدام سیاست ها، حتی اگر با نیت اصلاح وضع موجود طراحی شده باشند، در عمل احساس طردشدگی تولید می کنند؟

تا زمانی که این پرسش ها را نپرسیم، بخش بزرگی از انرژی اجتماعی خود را صرف جنگیدن با نشانه ها خواهیم کرد، نه درمان بیماری.

جامعه سالم جامعه ای نیست که در آن اختلاف وجود نداشته باشد؛ جامعه ای است که بتواند اختلاف را بدون تبدیل کردن آن به دشمنی مدیریت کند.