سوءتفاهم/ آلبر کامو
خواندن نمایشنامه ی سوتفاهم برای من با یک شروع تند و سیاه همراه بود؛ فضایی که از همان صفحات نخست نشان می دهد که قرار نیست با یک داستان امیدوار کننده روبه رو باشیم. آلبر کامو از همان ابتدا مخاطب را در جهانی قرار می دهد که انسان ها در آن دچار سرنوشت هستند.
در میان شخصیت ها، مارتا انسانی است که برای رهایی از زندگی تکراری و خفقان آور خود تقلا می کند و حاضر است برای رسیدن به یک زندگی بهتر، مرزهای اخلاق را زیر پا بگذارد. در مقابل، مادر او قرار دارد، زنی که دیگر انگیزه ای برای تغییر ندار و تنها به حداقل های زندگی رضایت داده است.
مهم ترین مفهوم نمایشنامه، همان سوتفاهم است؛ سوتفاهمی که از نبود گفت و گو و شناخت شکل می گیرد و در نهایت منجر به یک تراژدی می شود. به نظرم آقای کامو نشان می دهد که زمان چگونه انسان ها را در برابر یکدیگر قرار می دهد، بدون آنکه فرصتی برای شناخت واقعی هم داشته باشند.
یکی از بند های نمایشنامه که برای من تاثیرگذار بود، دیالوگ مارتا است که می گوید: "فکرش رو بکن دنیا چه جور جایی می شد اگر همه ی محکوم ها با جلاد هاشون درددل می کردن و همه ی زجرهای روحی شون رو به جلادها می گفتن؟" احساس می کنم آقای کامو می خواهد بگوید اگر انسان ها فرصت بیشتری برای گفت وگو، شنیدن و فهمیدن یکدیگر داشتند، بسیاری از سوتفاهم ها هرگز آنقدر بزرگ نمی شدند که انسان ها را به دو جبهه ی ظالم و مظلوم تقسیم کنند و قربانی بگیرند.
نکته ی دیگری که ذهنم را درگیر کرد، نقش تعلل و عجله در سرنوشت انسان بود. در این نمایشنامه، نه شتاب زدگی راه نجات است، و نه تاخیر. انگار زندگی همیشه در مرز باریکی میان "دیر شدن" و "زود بودن" حرکت می کند.
در نهایت سوتفاهم برای من روایت خشم متولد شده از ناکامی بود. ناکامی هایی که او را آرام آرام به سمت سقوط می کشاند. اما چاره ی کار چیست؟ بروز خشم یا سانسور آن؟ درحالی که هرکدام به نحوی روی روح و روان انسان پا می گذارند.
✍️امیرمحمد جودی ثمرین