mehdi safiabadi
8 یادداشت منتشر شدهقهرمانان ما کجا گم شده اند
قهرمانان ما کجا گم شده اند؟
از برادران گریم تا گنجینه افسانه های ایرانی؛ چرا جهان شخصیت های آن ها را می شناسد و بسیاری از قهرمانان ما هنوز ناشناخته اند؟
مهدی صفی آبادی | پژوهشگر هنر و فعال فرهنگی
شاید روزی که برادران گریم تصمیم گرفتند قصه های پراکنده مردم سرزمین خود را گردآوری کنند، تصور نمی کردند که دو قرن بعد، شخصیت هایی چون سفیدبرفی، راپونزل، هانسل و گرتل و نوازندگان شهر برمن، از مرزهای زبان و جغرافیا عبور کنند و به بخشی از حافظه فرهنگی جهان تبدیل شوند.
آن ها نه تمام این شخصیت ها را خلق کرده بودند و نه مالک تخیل مردمی بودند که نسل ها قصه ها را روایت کرده بودند. اهمیت کارشان در این بود که دریافتند قصه های مردم، چیزی فراتر از سرگرمی شبانه اند؛ این روایت ها حافظه فرهنگی یک جامعه را در خود نگه می دارند.
اما موفقیت جهانی قصه های گریم تنها نتیجه گردآوری آن ها نبود. نسل های بعدی، این روایت ها را تصویرگری کردند، به زبان های دیگر برگرداندند، روی صحنه بردند و به فیلم و انیمیشن تبدیل کردند. در هر دوره، شخصیت ها فرصت یافتند با مخاطبانی تازه روبه رو شوند.
در ایران نیز از دیرباز چنین گنجینه ای وجود داشته است؛ شاید با تنوعی شگفت انگیزتر از آنچه تاکنون به صورت نظام مند شناسایی کرده ایم.
از شاهنامه و کلیله و دمنه تا هزاران افسانه محلی، از قصه های خوزستان و بلوچستان تا روایت های گیلان، کردستان، لرستان، خراسان و آذربایجان، با جهانی از شخصیت ها، موجودات خیالی، حیوانات سخنگو و قهرمانان روبه رو هستیم.
بااین حال، هنوز نتوانسته ایم به اندازه ظرفیت این میراث، شخصیت هایی خلق کنیم که در ادبیات و هنر معاصر جهان حضوری پایدار داشته باشند.
چرا؟
شاید نخستین پاسخ این باشد که ما بیش از آنکه به شخصیت های خود فرصت زندگی بدهیم، آن ها را به نماد تبدیل کرده ایم.
رستم برای ما نماد پهلوانی است؛ اما کمتر درباره امکان بازآفرینی تعارض های انسانی او برای مخاطب امروز گفت وگو می کنیم. سیمرغ را نماد دانایی می دانیم؛ اما کمتر می پرسیم چگونه می توان از ظرفیت این موجود افسانه ای، شخصیت یا جهان داستانی تازه ای ساخت. گردآفرید را تحسین می کنیم؛ اما آیا برای معرفی او به نوجوانان جهان، روایت هایی جذاب و مستقل آفریده ایم؟
مشکل از آنجا آغاز می شود که گمان می کنیم شهرت تاریخی یک شخصیت، برای ماندگاری او در جهان معاصر کافی است.
درحالی که مخاطب امروز، پیش از آنکه به قدمت یک شخصیت توجه کند، می خواهد با او ارتباط برقرار کند.
کودکی که داستان زال را می خواند، شاید چیزی از تاریخ حماسی ایران نداند؛ اما می تواند احساس متفاوت بودن، طردشدگی و آرزوی پذیرفته شدن را درک کند.
نوجوانی که با گردآفرید آشنا می شود، ممکن است از مناسبات تاریخی شاهنامه آگاهی نداشته باشد؛ اما شجاعت، تدبیر و ایستادگی او را می فهمد.
این همان نقطه ای است که یک شخصیت بومی می تواند با تجربه های انسانی مشترک پیوند بخورد.
جهانی شدن به معنای حذف هویت فرهنگی نیست. اتفاقا شخصیت زمانی می تواند در میان انبوه آثار مشابه دیده شود که ویژگی های منحصربه فرد خود را حفظ کرده باشد.
ما نباید سیمرغ را به نسخه ای ایرانی از موجودات خیالی مشهور غربی تبدیل کنیم. باید از دل ویژگی های خود سیمرغ، روایت هایی بیافرینیم که برای مخاطبان دیگر نیز معنا داشته باشند.
از سوی دیگر، لازم است از تکرار بی پایان شخصیت های شناخته شده فاصله بگیریم.
ایران تنها سرزمین رستم، آرش و سیمرغ نیست.
در حافظه قصه گویان محلی، شخصیت های فراوانی وجود دارند که هنوز فرصت حضور در ادبیات مکتوب و هنرهای تصویری را پیدا نکرده اند.
برخی از آن ها حیواناتی سخنگو هستند، برخی موجوداتی افسانه ای و برخی انسان هایی معمولی که در موقعیت هایی غیرمعمول قرار می گیرند.
در این میان، ادبیات حیوانات می تواند یکی از مسیرهای مهم خلق قهرمانان تازه باشد.
در قصه های گریم، حیوانات اغلب بازتابی از رفتارهای انسانی اند. در داستان نوازندگان شهر برمن، چهار حیوان طردشده تصمیم می گیرند با همکاری یکدیگر زندگی تازه ای آغاز کنند.
در ادبیات ایرانی نیز کلیله و دمنه و مرزبان نامه نشان داده اند که حیوانات می توانند درباره قدرت، اخلاق، فریب، دوستی و مناسبات اجتماعی سخن بگویند.
اما برای خلق شخصیت های امروزی، نباید تنها به بازتولید کلیشه های گذشته بسنده کنیم.
چرا خر همیشه باید نادان باشد؟ چرا روباه باید فریبکار باشد؟ چرا شیر همواره فرمانروایی کند؟
شاید شخصیتی که برخلاف انتظار رفتار می کند، بتواند پرسش های تازه ای درباره انسان مطرح کند.
خری که از خر بودن خود خسته شده و می خواهد شبیه حیوانات دیگر شود، می تواند داستانی درباره بحران هویت و تقلید اجتماعی بسازد.
شیری که از تصمیم گیری می ترسد، می تواند تصویری طنزآمیز از قدرت بی تدبیر باشد.
و روباهی که تصمیم می گیرد برای نخستین بار راست بگوید، می تواند با بی اعتمادی دیگران روبه رو شود.
چنین موقعیت هایی نشان می دهند که شخصیت پردازی تنها به ظاهر یا نام وابسته نیست؛ بلکه از خواسته، تعارض و انتخاب شکل می گیرد.
اما خلق شخصیت، تازه آغاز راه است.
یکی از مشکلات جدی فعالیت های فرهنگی ما، ناپیوستگی تولید است.
گاهی شخصیتی برای یک کتاب، نمایش، جشنواره یا سفارش سازمانی خلق می شود و پس از پایان پروژه، دیگر هیچ فرصتی برای ادامه زندگی پیدا نمی کند.
درحالی که شخصیت های ماندگار معمولا در طول زمان و از طریق ارتباط مستمر با مخاطبان تثبیت می شوند.
برای آنکه یک شخصیت ایرانی بتواند در جهان شناخته شود، باید میان پژوهش فرهنگی، نویسندگی، تصویرگری، نمایش، سینما، انیمیشن، بازی و نشر ارتباطی پایدار ایجاد کنیم.
به جای آنکه هر نهاد فرهنگی جداگانه شخصیتی تازه طراحی کند و پس از مدتی آن را کنار بگذارد، می توان بر توسعه پژوهش محور مجموعه ای از شخصیت های دارای ظرفیت تمرکز کرد.
این کار باید از ثبت قصه های محلی آغاز شود؛ با احترام به حقوق راویان و جوامعی که این میراث را حفظ کرده اند.
سپس لازم است شخصیت ها از نظر ظرفیت داستانی بررسی شوند و برای نمونه های مناسب، آثار آزمایشی در قالب های مختلف تولید شود.
ترجمه و عرضه بین المللی نیز نباید به آخرین مرحله موکول شود. اگر قرار است اثری مخاطب جهانی داشته باشد، باید از آغاز به کیفیت روایت، امکان ارتباط فرهنگی و استانداردهای تولید توجه کرد.
البته نباید تصور کنیم هر شخصیت بومی الزاما باید جهانی شود. برخی روایت ها ارزش خود را در پیوند عمیق با یک جامعه محلی حفظ می کنند.
مسئله این است که برای شخصیت هایی که ظرفیت ارتباط گسترده تر دارند، فرصت رشد فراهم کنیم.
تجربه برادران گریم یک حقیقت مهم را روشن می کند: میراث فرهنگی زمانی زنده می ماند که نسل های بعد بتوانند آن را بازخوانی و بازآفرینی کنند.
ما اگر تنها نگهبان قصه های گذشته باشیم، ممکن است آن ها را حفظ کنیم؛ اما اگر می خواهیم این قصه ها در زندگی نسل های آینده نیز حضور داشته باشند، باید امکان آفرینش دوباره آن ها را فراهم کنیم.
قهرمانان آینده الزاما همان قهرمانان گذشته نخواهند بود.
شاید شخصیت جهانی بعدی ایران، موجودی برخاسته از افسانه های خلیج فارس باشد.
شاید قهرمانی از قصه های کوهستان های زاگرس، در رمانی نوجوانانه متولد شود.
شاید حیوانی سخنگو از یک روایت عامیانه، به شخصیت اصلی مجموعه ای از کتاب ها و انیمیشن ها تبدیل شود.
و شاید نویسنده ای جوان، با الهام از میراثی که نسل ها در خانواده اش روایت شده، جهانی داستانی خلق کند که مخاطبان کشورهای مختلف در آن زندگی کنند.
برای رسیدن به چنین آینده ای، بیش از هر چیز باید به تخیل اعتماد کنیم.
میراث فرهنگی نباید به حصاری تبدیل شود که نویسنده از ترس تغییر دادن آن، جرئت آفرینش نداشته باشد.
احترام به میراث، به معنای ممنوع کردن بازخوانی نیست.
اتفاقا بسیاری از شخصیت های ماندگار جهان، بارها در قالب هایی تازه بازآفرینی شده اند و هر نسل تصویری متفاوت از آن ها ساخته است.
ما نیز باید بتوانیم میان اصالت تاریخی و آزادی خلاقانه تعادل برقرار کنیم.
شاید مهم ترین تفاوت ما با تجربه جهانی شدن قصه های گریم، نه در تعداد افسانه ها، بلکه در میزان فرصتی باشد که برای زندگی دوباره آن ها فراهم کرده ایم.
ما وارث گنجینه ای بزرگ هستیم؛ اما وارث بودن، به تنهایی افتخار آینده را نمی سازد.
باید از خود بپرسیم آیا می خواهیم تنها درباره قهرمانان گذشته سخن بگوییم یا شرایط تولد قهرمانان تازه را نیز فراهم کنیم؟
جهان قرار نیست صرفا به دلیل قدمت تمدن ایران، شخصیت های ما را بشناسد.
این ما هستیم که باید آن ها را چنان روایت کنیم که مخاطب بخواهد داستانشان را دنبال کند، با آن ها زندگی کند و سال ها بعد نیز به یادشان بیاورد.
قهرمانان ما گم نشده اند؛ بسیاری از آن ها هنوز فرصت آن را پیدا نکرده اند که دوباره متولد شوند.
و شاید وظیفه اصلی ما، همین باشد: فراهم کردن امکان تولد دوباره قصه ها، پیش از آنکه آخرین قصه گویانشان خاموش شوند.
مهدی صفی آبادی
پژوهشگر هنر، نویسنده و فعال فرهنگی