mehdi safiabadi
8 یادداشت منتشر شدهما قصه کم نداریم
ما قصه کم نداریم؛ جهان قصه کم ساخته ایم
چرا با وجود گنجینه عظیم فرهنگی ایران، هنوز قهرمانان داستانی ما سهم شایسته ای از حافظه جهانی ندارند؟
نگاهی تطبیقی به میراث برادران گریم و ظرفیت های فراموش شده ادبیات و فرهنگ عامه ایران
مهدی صفی آبادی | پژوهشگر هنر و فعال فرهنگی
در سرزمینی که هر کوهش افسانه ای دارد، هر رودش روایتی و هر آبادی اش قصه ای، چگونه است که هنوز برای معرفی قهرمانان خود به جهان با دشواری روبه رو هستیم؟ چگونه ممکن است فرهنگی که سیمرغ را آفریده، رستم را پرورانده، آرش را به مرزهای اسطوره فرستاده و در حافظه مردمش هزاران شخصیت شگفت انگیز نگاه داشته است، در تولید شخصیت های داستانی ماندگار برای نسل های جدید جهان، حضوری متناسب با این ظرفیت نداشته باشد؟
مسئله، فقر تخیل نیست. حتی نمی توان آن را صرفا کمبود سرمایه یا فناوری دانست. مسئله عمیق تر است: ما میراث را به خوبی ستایش می کنیم، اما هنوز آن گونه که باید، سازوکار تبدیل میراث به آفرینش مستمر فرهنگی را نساخته ایم.
برای درک این فاصله، کافی است به سرگذشت دو برادر آلمانی نگاه کنیم که در آغاز قرن نوزدهم، قصه هایی را گردآوری کردند که بسیاری از آن ها پیش تر در خانه ها، روستاها و محافل قصه گویی روایت می شدند.
یاکوب و ویلهلم گریم نه خالق تمام آن افسانه ها بودند و نه نخستین کسانی که از شاهزادگان، حیوانات سخنگو، جنگل های اسرارآمیز و موجودات جادویی داستان می گفتند. اهمیت کار آنان در گردآوری، تدوین، بازنویسی و انتشار میراثی بود که بعدها نسل های متعددی از نویسندگان، تصویرگران، نمایشگران و فیلم سازان آن را گسترش دادند.
سفیدبرفی، راپونزل، هانسل و گرتل و نوازندگان شهر برمن تنها به این دلیل جهانی نشدند که قصه های جذابی داشتند. آن ها بارها به زبان های مختلف ترجمه شدند، تصویر پیدا کردند، بر صحنه رفتند، وارد سینما شدند و در هر دوره با مخاطبانی تازه روبه رو شدند.
در حقیقت، برادران گریم نقطه آغاز یک جریان فرهنگی بودند، نه پایان آن.
اینجاست که تفاوت نگاه ما آشکار می شود. ما گاهی انتشار یک کتاب، ساخت یک انیمیشن یا برگزاری یک جشنواره را پایان موفقیت می دانیم؛ درحالی که برای شخصیت سازی ماندگار، این ها باید آغاز یک مسیر باشند.
سیمرغ برای ما موجودی آشناست، اما برای تبدیل شدن به شخصیتی جهانی، آشنایی تاریخی کافی نیست. باید بتوان از او داستان هایی نوشت که کودکی در ژاپن، نوجوانی در برزیل و مخاطبی در اروپا، بدون نیاز به شناخت قبلی از شاهنامه، با انگیزه ها، تصمیم ها و سرنوشت شخصیت ارتباط برقرار کنند.
این به معنای حذف هویت ایرانی نیست. اتفاقا جهانی شدن زمانی ارزشمند است که شخصیت، ریشه های فرهنگی خود را حفظ کند. مسئله، ترجمه فرهنگی تجربه انسانی است؛ نه پاک کردن نشانه های بومی.
زال تنها شخصیتی متعلق به یک حماسه کهن نیست. داستان او ظرفیت پرداختن به طردشدگی، تفاوت، پذیرش و رابطه والد و فرزند را دارد. گردآفرید صرفا جنگاوری از گذشته نیست؛ می تواند الهام بخش روایت هایی درباره شجاعت، تدبیر و عاملیت فردی باشد. حسن کچل نیز فراتر از ظاهر طنزآمیزش، ظرفیت تبدیل شدن به شخصیتی را دارد که با محدودیت های اجتماعی، آرزوهای بزرگ و موقعیت های غیرمنتظره روبه رو می شود.
اما هیچ یک از این ظرفیت ها خودبه خود به اثری جهانی تبدیل نمی شوند.
ما به نویسندگانی نیاز داریم که شخصیت را بشناسند، نه آنکه تنها نامش را تکرار کنند؛ به تصویرگرانی که از دل فرهنگ بومی، زبان بصری تازه ای بیافرینند؛ به نمایشگرانی که قصه را از صفحه کتاب بیرون بیاورند؛ و به تولیدکنندگانی که برای زندگی چندساله یک شخصیت برنامه داشته باشند، نه فقط برای افتتاح یک پروژه.
در این میان، ادبیات حیوانات جایگاه ویژه ای دارد. از کلیله و دمنه تا افسانه های گریم، حیوانات بارها به نمایندگان رفتار انسانی تبدیل شده اند. شیر از قدرت گفته، روباه از فریب، گرگ از تهدید و خر از رنج، ساده لوحی یا سرپیچی. اما نویسنده امروز می تواند همین نسبت های تثبیت شده را به چالش بکشد. چرا خر همیشه باید نادان باشد؟ چرا روباه نمی تواند قربانی فریب شود؟ چرا شیر باید فرمانروا باشد؟ چه کسی این جایگاه ها را تعیین کرده است؟
چنین پرسش هایی می توانند از دل روایت های کهن، شخصیت هایی کاملا تازه خلق کنند؛ شخصیت هایی که علاوه بر سرگرمی، مخاطب را به بازاندیشی درباره پیش داوری ها و مناسبات انسانی دعوت می کنند.
نکته مهم دیگر آن است که ما نباید موفقیت جهانی افسانه های گریم را تنها به حساب دو گردآورنده آن ها بگذاریم. بخش بزرگی از شهرت امروزی این شخصیت ها حاصل فعالیت صنعت نشر، تصویرگری، تئاتر، سینما و انیمیشن در دوره های بعد است. حتی بسیاری از اقتباس های مشهور، از سنت های مشترک افسانه ای اروپا یا روایت های دیگری مانند آثار شارل پرو نیز تاثیر پذیرفته اند.
پس درس واقعی تجربه گریم، تقلید از چند داستان اروپایی نیست؛ شناخت اهمیت پیوند میان پژوهش فرهنگی و صنعت خلاق است.
ایران برای حرکت در این مسیر، پیش از هر چیز به یک برنامه منسجم برای شناسایی و مستندسازی قصه های زنده نیاز دارد. هزاران روایت در حافظه قصه گویان محلی باقی مانده اند که ممکن است با گذشت نسل ها فراموش شوند. این روایت ها باید با مشارکت و رعایت حقوق جوامع محلی ثبت شوند، نه آنکه صرفا به ماده خام پروژه های تجاری تبدیل شوند.
پس از آن باید شخصیت ها را از منظر ظرفیت داستانی بررسی کرد. هر موجود افسانه ای الزاما قابلیت تبدیل شدن به قهرمان یک مجموعه بلند را ندارد و هر قصه محلی نیز نباید به اجبار وارد قالب انیمیشن یا بازی شود. گاهی یک روایت در قالب کتاب تصویری درخشان تر است و گاهی ظرفیت یک فیلم بلند، نمایش عروسکی یا مجموعه تعاملی را دارد.
آنچه اهمیت دارد، شناخت زبان هر رسانه و احترام به ماهیت اثر است.
از سوی دیگر، باید بپذیریم که خلق قهرمان جهانی تنها وظیفه دولت، دانشگاه یا هنرمند نیست. این اتفاق به همکاری نهادهای پژوهشی، ناشران، استودیوهای تولید، سرمایه گذاران، مترجمان و شبکه های توزیع نیاز دارد. بدون چنین همکاری ای، حتی بهترین شخصیت ها نیز ممکن است پس از یک تجربه موفق به فراموشی سپرده شوند.
همچنین باید از نگاه مناسبتی به فرهنگ فاصله بگیریم. شخصیتی که تنها در هفته کودک، جشنواره ای محلی یا مراسمی سالانه ظاهر می شود، فرصت کافی برای ورود به زندگی روزمره مخاطب پیدا نمی کند.
ماندگاری نیازمند استمرار است. شخصیت باید فرصت داشته باشد در داستان های تازه رشد کند، با موقعیت های متفاوت روبه رو شود و در رسانه های گوناگون حضور پیدا کند؛ بی آنکه اصالت و انسجام خود را از دست بدهد.
شاید ضروری باشد به جای تولید ده ها شخصیت پراکنده و کم عمر، بر توسعه پژوهش محور چند شخصیت دارای ظرفیت بالا تمرکز کنیم. شخصیت هایی که برای آن ها پرونده داستانی، هویت بصری، مخاطب مشخص، برنامه اقتباس و مسیر عرضه بین المللی تعریف شده باشد.
البته هیچ برنامه ای نمی تواند محبوبیت جهانی یک شخصیت را تضمین کند. این جایگاه در ارتباط میان اثر، مخاطب و تحولات فرهنگی شکل می گیرد. اما می توان شرایط پیدایش آن را فراهم کرد.
نکته ای که نباید فراموش کنیم این است که میراث فرهنگی تنها متعلق به گذشته نیست. اگر نتوانیم آن را وارد گفت وگوی امروز کنیم، به تدریج به مجموعه ای از نام ها و تصاویر تبدیل خواهد شد که بیشتر مورد احترام اند تا مورد تجربه.
کودک امروز حق دارد از دل فرهنگ خود قهرمانی داشته باشد که با او بخندد، اشتباه کند، بیاموزد و جهان را کشف کند. نوجوان امروز نیز باید بتواند در شخصیت های برخاسته از میراث سرزمینش، پرسش های مربوط به هویت، استقلال و آینده خود را پیدا کند.
و مخاطب بزرگسال باید فرصت داشته باشد همان روایت ها را از زاویه ای تازه بخواند و درباره قدرت، عدالت، مسئولیت و روابط انسانی بیندیشد.
اگر چنین اتفاقی رخ دهد، دیگر لازم نیست برای معرفی فرهنگ ایران تنها به قدمت تمدن خود استناد کنیم. آثار معاصر ما می توانند خود سخن بگویند.
جهان برای شناخت یک شخصیت، ابتدا شناسنامه تاریخی او را مطالبه نمی کند؛ می خواهد با او ارتباط برقرار کند، داستانش را دنبال کند و چیزی از تجربه انسانی خود را در او ببیند.
ما از این نظر چیزی کم نداریم. از افسانه های جنوب و قصه های کوهستان های غرب تا روایت های شمال، شرق و مرکز ایران، ظرفیت های فراوانی برای آفرینش وجود دارد. آنچه کم داریم، پیوند پایدار میان شناخت میراث، جسارت خلاقانه و تولید حرفه ای است.
برادران گریم به جهان یادآوری کردند که قصه های مردم می توانند به ادبیات ماندگار تبدیل شوند. اکنون پرسش ما باید این باشد که چگونه می توانیم از قصه های مردم خود، جهان های داستانی تازه بیافرینیم.
ما نباید به داشتن رستم و سیمرغ بسنده کنیم؛ همان طور که نباید تصور کنیم تنها راه موفقیت، بازآفرینی شخصیت های مشهور گذشته است. شاید قهرمان بزرگ بعدی فرهنگ ایران هنوز در هیچ کتابی ثبت نشده باشد. شاید در قصه ای محلی، در گفت وگوی یک مادربزرگ با نوه اش یا در تخیل نویسنده ای جوان منتظر تولد باشد.
باید او را پیدا کنیم، بشناسیم و فرصت زندگی به او بدهیم.
مسئله این نیست که چرا جهان قهرمانان ما را نمی شناسد؛ مسئله این است که ما چه اندازه برای تبدیل قصه های خود به تجربه هایی ماندگار و قابل دسترس برای جهان تلاش کرده ایم.
میراث، گنجینه ای برای نگهداری صرف نیست؛ سرچشمه ای برای آفرینش است.
و شاید زمان آن رسیده باشد که به جای افتخار کردن به شمار قصه هایی که از گذشته به ارث برده ایم، از خود بپرسیم:
برای آیندگان چه قصه ها و چه قهرمانانی به یادگار خواهیم گذاشت؟
مهدی صفی آبادی
پژوهشگر هنر، نویسنده و فعال فرهنگی