از قهرمانان موروثی تا قهرمانان آفریدنی

23 مهر 1405 - خواندن 11 دقیقه - 18 بازدید

از قهرمانان موروثی تا قهرمانان آفریدنی

بخش دوم | چرا حفظ میراث کافی نیست و چگونه می توان از زیست بوم فرهنگی ایران، شخصیت هایی برای حافظه جهانی خلق کرد؟

مهدی صفی آبادی | پژوهشگر هنر و فعال فرهنگی

شاید مهم ترین پرسشی که پس از بررسی تجربه برادران گریم باید مطرح کنیم، این نباشد که چرا شخصیت های آن ها جهانی شدند؛ بلکه باید بپرسیم چرا ما هنوز نتوانسته ایم میان گنجینه عظیم روایت های ایرانی و نیازهای داستانی جهان معاصر، ارتباطی پایدار برقرار کنیم.

پاسخ را باید در تفاوت دو مفهوم جست وجو کرد: «داشتن میراث» و «توانایی تولید فرهنگ از میراث».

ما در مفهوم نخست، سرمایه ای کم نظیر داریم؛ اما در مفهوم دوم، همچنان با مشکلات ساختاری روبه رو هستیم.

وقتی قهرمانان را از زندگی جدا می کنیم

یکی از آسیب های جدی در مواجهه با شخصیت های تاریخی، اسطوره ای و افسانه ای، تبدیل آن ها به موجوداتی دست نیافتنی است.

ما گاهی چنان بر عظمت یک قهرمان تاکید می کنیم که دیگر جایی برای ضعف، تردید، اشتباه و تغییر او باقی نمی گذاریم.

درحالی که شخصیت داستانی دقیقا از همین نقاط انسانی جان می گیرد.

رستم تنها به دلیل قدرت بدنی اش ماندگار نشده است. تراژدی رستم و سهراب نشان می دهد که حتی پهلوانی بزرگ نیز می تواند گرفتار ناآگاهی، تصمیم های دشوار و پیامدهایی جبران ناپذیر شود.

زال نیز صرفا شخصیتی شگفت انگیز با موهای سپید نیست. داستان او با مسئله طردشدگی آغاز می شود؛ تجربه ای که می تواند برای انسان امروز نیز قابل فهم باشد.

اگر این شخصیت ها را تنها به نمادهایی بی نقص تبدیل کنیم، بخش مهمی از ظرفیت داستانی آن ها را از دست خواهیم داد.

قهرمان ماندگار الزاما کسی نیست که همیشه پیروز می شود؛ بلکه شخصیتی است که مخاطب می تواند کشمکش های او را بفهمد.

در افسانه های گریم نیز شخصیت ها همیشه کامل و بی خطا نیستند. گاهی فریب می خورند، تصمیم های نادرست می گیرند، می ترسند یا برای رسیدن به خواسته خود ناچار به تغییر می شوند.

همین ویژگی ها به روایت امکان حرکت می دهد.

اگر می خواهیم قهرمانان ایرانی برای نسل های آینده زنده بمانند، باید اجازه دهیم دوباره به شخصیت تبدیل شوند، نه آنکه تنها در جایگاه نماد باقی بمانند.

مسئله دوم؛ ما شخصیت می سازیم، اما برای او زندگی نمی سازیم

در بسیاری از تولیدات فرهنگی، طراحی شخصیت با خلق یک تصویر آغاز و تقریبا همان جا تمام می شود.

نامی انتخاب می کنیم، رنگی برای لباس او در نظر می گیریم، چند ویژگی رفتاری به او نسبت می دهیم و تصور می کنیم شخصیتی تازه متولد شده است.

اما آنچه مخاطب را به یک شخصیت وابسته می کند، تنها ظاهر او نیست.

شخصیت باید چیزی بخواهد؛ خواسته ای که رسیدن به آن آسان نباشد.

باید با موانعی روبه رو شود که او را وادار به انتخاب کنند.

باید روابطی داشته باشد که در طول داستان تغییر کنند.

و مهم تر از همه، باید جهان پیرامونش ظرفیت روایت های تازه داشته باشد.

برای نمونه، تصور کنیم از دل یکی از افسانه های جنوب ایران، شخصیتی دریایی خلق می کنیم.

اگر تمام ویژگی او به زندگی در آب، داشتن ظاهری متفاوت و بیان چند پیام محیط زیستی محدود شود، احتمالا پس از چند داستان ظرفیتش کاهش می یابد.

اما اگر این شخصیت میان جهان انسان ها و موجودات دریایی گرفتار باشد، اگر درباره تعلق داشتن به یکی از این دو جهان تردید کند، اگر دوستی ها و مسئولیت هایی متعارض داشته باشد، آنگاه امکان شکل گیری داستان های متعددی فراهم می شود.

در چنین شرایطی، مخاطب تنها با یک نماد فرهنگی روبه رو نیست؛ با شخصیتی مواجه است که سرنوشتش اهمیت دارد.

مسئله سوم؛ چرا از میراث خود می ترسیم؟

یکی از تناقض های فرهنگی ما آن است که از یک سو خواهان معرفی جهانی میراث هستیم و از سوی دیگر، گاهی نسبت به بازآفرینی خلاقانه آن مقاومت نشان می دهیم.

گویی شخصیت های کهن باید برای همیشه در همان شکل و موقعیتی باقی بمانند که در روایت های شناخته شده آمده اند.

درحالی که تاریخ ادبیات جهان نشان می دهد بسیاری از شخصیت های ماندگار، بارها بازخوانی شده اند.

البته بازآفرینی با تحریف پژوهشی تفاوت دارد.

نویسنده حق دارد با الهام از یک افسانه، اثری تازه خلق کند؛ اما پژوهشگر باید بتواند تفاوت میان روایت تاریخی و برداشت معاصر را روشن سازد.

برای مثال، اگر داستانی تازه با الهام از سیمرغ نوشته می شود، لازم نیست تمام اتفاقات آن در شاهنامه وجود داشته باشد.

اما نباید رویدادهای ابداعی نویسنده را به عنوان بخشی از متن اصیل شاهنامه معرفی کرد.

این تفکیک ساده می تواند هم به حفظ اعتبار میراث کمک کند و هم فضای خلاقیت را گسترش دهد.

ما به فرهنگی نیاز داریم که در آن پژوهشگر حافظ دقت تاریخی باشد و هنرمند امکان آفرینش داشته باشد؛ نه آنکه یکی جای دیگری را بگیرد.

مسئله چهارم؛ چرا کودکان ما بیشتر مصرف کننده قهرمانان دیگران هستند؟

این پرسش را نباید با سرزنش کودکان پاسخ داد.

کودک به شخصیتی علاقه مند می شود که داستان جذابی داشته باشد، بتواند او را ببیند، درباره اش صحبت کند و در تجربه های مختلف با او همراه شود.

اگر شخصیتی در کتاب، انیمیشن، بازی و دیگر محصولات فرهنگی حضور مستمر داشته باشد، طبیعی است که فرصت بیشتری برای شناخته شدن پیدا کند.

بنابراین، مسئله اصلی آن نیست که چرا کودک ایرانی به شخصیت های جهانی علاقه دارد.

مسئله آن است که ما چه تعداد شخصیت ایرانی با کیفیت روایی و تولیدی قابل رقابت در اختیار او قرار داده ایم.

همچنین نباید تصور کنیم صرف ایرانی بودن یک شخصیت، برای علاقه مند شدن کودک کافی است.

هویت ملی می تواند به یک اثر معنا و عمق بدهد، اما جایگزین داستان پردازی نمی شود.

کودک پیش از آنکه به ملیت شخصیت فکر کند، می خواهد بداند چه اتفاقی برای او خواهد افتاد.

اگر قصه جذاب نباشد، حتی ارزشمندترین پیام های فرهنگی نیز ممکن است شنیده نشوند.

مسئله پنجم؛ جای خالی پژوهش در صنعت شخصیت سازی

در بسیاری از کشورهای دارای صنایع فرهنگی توسعه یافته، تولید شخصیت نتیجه همکاری تخصص های مختلف است.

نویسنده، طراح شخصیت، پژوهشگر مخاطب، کارگردان، تهیه کننده و متخصصان بازاریابی و توزیع، هر یک نقشی در شکل گیری و گسترش اثر دارند.

در ایران نیز متخصصان توانمندی در این حوزه ها فعالیت می کنند، اما پیوند میان آن ها همیشه پایدار و سازمان یافته نیست.

ما به مراکزی نیاز داریم که صرفا مامور تولید چند اثر فرهنگی نباشند؛ بلکه بر شناسایی، پرورش و توسعه شخصیت های داستانی تمرکز کنند.

چنین مرکزی باید بتواند از یک روایت محلی آغاز کند، ویژگی های آن را بررسی کند، ظرفیت شخصیت پردازی را بسنجد و سپس برای تولید نمونه اولیه تصمیم بگیرد.

اگر شخصیت مورد استقبال مخاطبان قرار گرفت، امکان توسعه آن در رسانه های دیگر فراهم شود.

اگر نتیجه مطلوب نبود، تجربه به دانش قابل استفاده برای پروژه های بعدی تبدیل شود.

این نگاه، تولید فرهنگی را از فعالیتی پراکنده به فرایندی یادگیرنده تبدیل می کند.

از تجربه گریم تا پیشنهاد یک نهاد ایرانی

برادران گریم در دوره خود توانستند بخشی از میراث روایی را گردآوری و منتشر کنند.

اما ایران امروز به نهادی نیاز دارد که وظیفه اش فراتر از گردآوری باشد.

می توان تاسیس یک «مرکز ملی روایت و شخصیت پردازی فرهنگی» را پیشنهاد کرد؛ مرکزی با مشارکت دانشگاه ها، نهادهای فرهنگی، هنرمندان مستقل، ناشران، استودیوهای تولید و نمایندگان جوامع محلی.

این مرکز نباید به انحصار روایت ها یا تعیین یک نسخه رسمی از افسانه ها منجر شود.

برعکس، وظیفه اصلی آن باید فراهم کردن زیرساختی باز و قابل اعتماد برای پژوهش، ثبت، آموزش و حمایت از تولید آثار تازه باشد.

در گام نخست، بانک اطلاعاتی روایت های محلی ایجاد شود.

در گام دوم، شخصیت ها و ساختارهای داستانی از منظر ظرفیت اقتباس بررسی شوند.

در گام سوم، از نویسندگان و هنرمندان برای ارائه طرح های تازه دعوت شود.

در گام چهارم، نمونه های اولیه تولید و با مخاطبان واقعی ارزیابی شوند.

و در نهایت، برای آثار منتخب، امکان ترجمه، تولید حرفه ای و حضور در بازارهای بین المللی فراهم شود.

این فرایند باید همراه با شفافیت مالی، احترام به حقوق پدیدآورندگان و مشارکت جوامعی باشد که روایت ها از فرهنگ آنان سرچشمه گرفته اند.

قهرمان جهانی، محصول یک مسابقه نیست

یکی از خطاهای احتمالی آن است که تصور کنیم با برگزاری یک جشنواره یا مسابقه طراحی شخصیت می توانیم قهرمان جهانی خلق کنیم.

مسابقه می تواند استعدادها را شناسایی کند، اما به تنهایی شخصیت ماندگار نمی سازد.

شخصیت سازی به زمان، آزمون، بازنویسی و تعامل با مخاطب نیاز دارد.

حتی آثار موفق نیز معمولا در مسیر تولید و عرضه، تغییرات فراوانی را تجربه می کنند.

ازاین رو، به جای آنکه تنها از هنرمندان بخواهیم شخصیت های تازه معرفی کنند، باید امکان توسعه ایده های برگزیده را فراهم کنیم.

حمایت واقعی زمانی آغاز می شود که پس از انتخاب یک طرح، نویسنده و گروه تولید بتوانند آن را به اثری کامل تبدیل کنند.

جهان به قهرمان بی نقص نیاز ندارد؛ به داستان خوب نیاز دارد

شاید لازم باشد در تعریف قهرمان نیز تجدیدنظر کنیم.

قهرمان جهانی الزاما قدرتمندترین، زیباترین یا شکست ناپذیرترین شخصیت نیست.

گاهی یک موجود کوچک و آسیب پذیر، ظرفیت داستانی بیشتری از پهلوانی شکست ناپذیر دارد.

گاهی شخصیتی طنزآمیز که پیوسته اشتباه می کند، می تواند پرسش های جدی تری درباره رفتار انسان مطرح کند.

و گاهی قهرمان داستان، نه یک فرد، بلکه گروهی از شخصیت هاست که تنها با همکاری یکدیگر موفق می شوند.

نوازندگان شهر برمن نمونه ای روشن از همین ظرفیت هستند.

چهار حیوان که هر یک به تنهایی موقعیتی دشوار دارند، در کنار یکدیگر به نیرویی تازه تبدیل می شوند.

در فرهنگ ایرانی نیز می توان از چنین ساختارهایی الهام گرفت؛ بدون آنکه روایت های اروپایی را تکرار کنیم.

برای مثال، مجموعه ای از شخصیت های برخاسته از اقلیم های مختلف ایران می توانند در جهانی داستانی با یکدیگر روبه رو شوند؛ جهانی که تفاوت زبان، رفتار و تجربه آن ها نه مانع ارتباط، بلکه سرچشمه ماجرا باشد.

چنین آثاری می توانند تصویری زنده تر از تنوع فرهنگی ایران ارائه دهند؛ تصویری که به جای معرفی فهرستی از قومیت ها و مناطق، آن ها را در قالب روابط انسانی و داستانی به مخاطب نشان دهد.

و سرانجام؛ چه کسی مسئول تولد قهرمان بعدی ایران است؟

پاسخ را نمی توان تنها در یک وزارتخانه، دانشگاه، ناشر یا استودیو جست وجو کرد.

قهرمانان ماندگار معمولا حاصل تعامل استعداد فردی و زیرساخت های فرهنگی هستند.

نویسنده به آزادی و فرصت خلق نیاز دارد.

پژوهشگر به منابع و امکان مستندسازی نیازمند است.

تصویرگر و طراح شخصیت باید فرصت تجربه داشته باشند.

تهیه کننده به سرمایه و برنامه اقتصادی روشن نیاز دارد.

و مخاطب باید امکان انتخاب و مشارکت در ارزیابی آثار را پیدا کند.

اگر این اجزا از یکدیگر جدا بمانند، احتمالا همچنان شاهد تولید آثار ارزشمند اما پراکنده خواهیم بود.

اما اگر میان آن ها ارتباطی پایدار شکل بگیرد، می توان امیدوار بود که در آینده شخصیت هایی از دل فرهنگ ایرانی ظهور کنند که برای مخاطبان جهان نیز معنا داشته باشند.

ما برای خلق قهرمان جهانی، بیش از آنکه به اسطوره ای تازه نیاز داشته باشیم، به نظامی نیاز داریم که اجازه دهد تخیل به اثر تبدیل شود و اثر فرصت ماندگاری پیدا کند.

برادران گریم میراثی را ثبت کردند که نسل های بعد توانستند آن را بارها بازآفرینی کنند.

ما نیز باید میراث خود را بشناسیم، اما در شناخت آن متوقف نمانیم.

زیرا آینده فرهنگ ایران تنها در آنچه از گذشته حفظ می کنیم خلاصه نمی شود؛ در جهان هایی نیز شکل می گیرد که امروز جرئت آفریدنشان را داریم.

قهرمان بعدی ایران ممکن است همین حالا در ذهن نویسنده ای ناشناخته متولد شده باشد. پرسش این است که آیا برای رشد کردن او جایی ساخته ایم؟

مهدی صفی آبادی
پژوهشگر هنر، نویسنده و فعال فرهنگی