اسیر شهرستانی

24 مهر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 27 بازدید

چه سان جواب دل بی نوای خویش دهیم؟
که خون ناحق صد آرزو به گردن ماست...


میرزا جلال الدین محمد که در عالم شعر و شاعری به اسیر شهرستانی شهرت دارد، در سال ۱۰۲۹ قمری در شهرستان از توابع اصفهان به دنیا آمد.
یگانه اثر به جامانده از اسیر دیوان اشعار اوست که شامل شعرهایی در قوالب مختلف است.
نگاهی گذرا به اشعار او ثابت می کند که استعداد شاعری اش ابتدا در غزل سرایی و سپس در میدان قصیده سرایی جلوه گر شده است.
اسیر شهرستانی در دربار سلاطین صفوی صاحب شان و منزلت بود و شاعران معاصرش از جمله صائب تبریزی و کلیم کاشانی که سلاطین بلامنازع سبک هندی اند، به مقام رفیع او در عرصه ی شاعری معترف بودند.
صائب که بارها اشعار اسیر را استقبال کرده در مقطع غزلی گوید:

خوشا کسی که چو صائب ز صاحبان سخن،
تتبع  سخن  میرزا جلال  کند...

و کلیم کاشانی در وصفش گفته:

میرزای ما جلال الدین بس است
از سخن سنجان طلبکار سخن

راستی طبعش استاد من است
کج نهم بر فرق دستار سخن...

به اعتقاد دکتر ذبیح الله صفا؛ آن نوع خیال پردازی و باریک اندیشی سبک هندی که در کار شاعران ساکن شبه قاره ی هند دیده می شود و در شعر بیدل دهلوی (قرن دوازدهم) به اوج می رسد، اولین بار در اشعار اسیر شهرستانی به شکل قابل توجهی ابداع و به کار رفته است.
همین چند بیت از یک غزل او نشان دهنده ی تاثیرپذیری بیدل از اسلوب شاعری اسیر است:

گرفتار کمند عشق را صیاد حاجت نیست
شهید خنجر بیداد را جلاد حاجت نیست

مرا خود شیشه ی دل می خورد بر سنگ ناکامی
تو را در مکتب سنگین دلی، استاد حاجت نیست

ز تاثیر توکل گشته ام از خلق مستغنی
مرا در بی نیازی از کسی امداد حاجت نیست

چو دل در هجر می رد، جان نخواهد تسلیت در وصل
که در عید اهل ماتم را مبارک باد حاجت نیست...


گفته اند که اسیر اعتیاد شدیدی به نوشیدن شراب داشت و عمده ی اشعارش را در حالت مستی می سرود.
علت مرگ او را نیز افراط در شراب خواری دانسته اند.
سال درگذشت او را در منابع مختلف به ترتیب: ۱۰۴۰، ۱۰۴۹، ۱۰۵۹ و ۱۰۶۹ ذکر کرده اند که دو تاریخ اول با توجه به احوال زندگی و حجم آثارش دور از ذهن می نماید و دو تاریخ دوم (علی رغم اختلاف ده ساله ای که میان آن هاست) به صواب نزدیک تر هستند.

ابیاتی از یک غزل او:

عشق، نگشوده طلسمی ست که در دل بستند
آه از این عقده ی آسان، که چه مشکل بستند

عشق موجی ست که ساغرکش گرداب فناست
لب این بحر، ز خمیازه ی ساحل بستند...

رخصت گفت وشنید از نگهت داشت اسیر
دل و جان راهش از اندیشه ی باطل بستند