هستی، تجلی بخشندگی اوست

13 آبان 1405 - خواندن 4 دقیقه - 124 بازدید


هستی، تجلی بخشندگی اوست
یکی از عمیق ترین پرسش های عرفانی این است: اگر خداوند کمال مطلق است و هیچ نقصی در او راه ندارد، چرا جهان را آفرید؟ آیا آفرینش برای آن بود که انسان او را بپرستد، به کمالی برسد یا بر عظمت و جود او چیزی افزوده شود؟ پاسخ به این پرسش، ما را به مرزهای ظریف فلسفه و عرفان می برد؛ جایی که معنای آفرینش از معامله و نیاز فراتر می رود و به حقیقت بخشندگی پیوند می خورد.در منطق زندگی روزمره، بسیاری از کارهای ما از فقدان سرچشمه می گیرند. می آفرینیم تا نامی به دست آوریم، می بخشیم تا دوستمان بدارند، محبت می کنیم تا محبت ببینیم و حتی گاهی عبادت می کنیم تا پاداشی نصیبمان شود. در جهان انسانی، بخشندگی نیز اغلب با انتظاری پنهان همراه است؛ گویی در پس هر بخشش، حسابی گشوده شده و در انتظار بازگشت چیزی هستیم. اما اگر بخشنده خود سرچشمه همه کمالات باشد، بخشیدن برای او چه معنایی خواهد داشت؟در کلام منقول از امام کاظم(ع)، پاسخی تامل برانگیز به این پرسش آمده است: «فهو الجواد ان اعطی وهو الجواد ان منع»؛ او بخشنده است، چه عطا کند و چه منع کند. این سخن، جود را از یک رفتار مقطعی به وصفی بنیادی از حقیقت الهی ارتقا می دهد. بخشندگی خداوند وابسته به عطای بیرونی نیست؛ او چیزی نمی بخشد تا بخشنده شود، همان گونه که با نیافریدن یا دریغ کردن، از جود او کاسته نمی شود.این معنا در افق عرفان مولانا نیز پژواکی ژرف دارد. آنجا که می گوید: «من نکردم امر تا سودی کنم / بلکه تا بر بندگان جودی کنم»، رابطه انسان و خدا را می توان از منطق سود و زیان فراتر برد. البته جود الهی را نباید صرفا به بخشش نعمت های مادی فروکاست. آفرینش، در این افق، امکان شدن است؛ فرصتی برای آنکه خاک از محدودیت خود عبور کند، نادانی به معرفت راه یابد و انسان از زندان خودبینی به وسعت آگاهی و عشق قدم بگذارد.در اینجا، عرفان به مسئله ای اساسی درباره انسان می رسد: اگر هستی عطیه است، چرا ما زندگی را به میدان دائمی رقابت، تملک و اثبات خویشتن تبدیل کرده ایم؟ چرا بخشیدن برایمان دشوار است و چرا گاه حتی محبت را وسیله ای برای سلطه بر دیگری می کنیم؟ شاید ریشه بخشی از این تناقض در آن باشد که هنوز از منطق نیازهای خود بیرون نیامده ایم. می خواهیم داشته باشیم، حتی وقتی ادعای بخشندگی می کنیم؛ می خواهیم دیده شویم، حتی وقتی از عشق سخن می گوییم.البته این برداشت نباید به معنای آن باشد که هر رنجی را باید پذیرفت یا هر محرومیتی را نشانه حکمتی آشکار دانست. ایمان به حکمت الهی، مجوز بی تفاوتی در برابر رنج انسان ها نیست؛ برعکس، اگر کمال و جود الهی را جدی بگیریم، مسئولیت ما در برابر محرومان و رنج دیدگان سنگین تر می شود. نمی توان از بخشندگی خدا سخن گفت و در برابر نیاز انسان، دست ها را بست.شاید معنای عمیق آفرینش همین باشد: جهان آفریده نشده است تا چیزی به کمال خدا بیفزاید؛ انسان آفریده شده است تا امکان کمال را تجربه کند. خدا از آفرینش سودی نمی برد، اما انسان می تواند از بودن خویش به فهمیدن، از فهمیدن به دوست داشتن و از دوست داشتن به بخشیدن برسد.شاید نزدیک ترین راه به فهم جود الهی، آن نباشد که درباره بخشندگی خدا بیشتر سخن بگوییم؛ بلکه آن باشد که در جهانی آکنده از نیاز، اندکی از میل سیری ناپذیر خود به تملک بکاهیم و بی آنکه از دیگری چیزی طلب کنیم، چیزی به زندگی او بیفزاییم. آن گاه عرفان از زبان و مفهوم فراتر می رود و به شیوه ای دیگر از بودن تبدیل می شود؛ بودنی که در آن، انسان نه برای جبران کمبودهای خویش، بلکه برای گشودن راهی به سوی زندگی دیگری دست به بخشش می زند.منبع: کلاس درس علامه جوادی آملی