جنگ و نوجوانان زیر پانزده سال no:۲۸
جنگ می تواند بر نوجوانان زیر ۱۵ سال ضربه ای بسیار عمیق و ماندگار بگذارد؛ چون در این سن، ذهن و بدن هنوز در حال شکل گیری شخصیت، احساس امنیت، مهارت های تنظیم هیجان و مسیر یادگیری است و هر تهدید جدی می تواند این روند طبیعی را مختل کند. در شرایط جنگ، نوجوان معمولا مدام با ترس، صدای ناگهانی، خبرهای وحشتناک، جابه جایی های اجباری یا حتی مواجهه با مرگ نزدیکان روبه رو می شود و به همین دلیل سیستم روانی او از حالت «کشف و رشد» خارج شده و وارد حالت «بقا و هوشیاری دائمی» می شود. نتیجه اش اغلب اضطراب مزمن، کابوس های شبانه، حساسیت شدید به صداها و محرک های محیطی، بی قراری، گاهی چسبیدن بیش از حد به والدین یا برعکس، کناره گیری و کرختی عاطفی است. بعضی نوجوانان ممکن است علائمی شبیه اختلال استرس پس از سانحه نشان دهند؛ یعنی صحنه های ترسناک در ذهن شان دوباره تکرار شود، از چیزهایی که آن خاطرات را یادآوری می کند فاصله بگیرند و حتی در موقعیت های امن هم احساس خطر را تجربه کنند. در کنار این ترس و اضطراب، امکان دارد اندوه شدید به افسردگی منجر شود؛ نوجوانی که آینده را قابل تصور نمی بیند یا احساس می کند دیگر امیدی وجود ندارد، ممکن است از فعالیت های قبلی دست بکشد، انگیزه تحصیلی و اجتماعی اش افت کند و احساس بی ارزشی یا گناه را تجربه کند؛ به ویژه اگر بخشی از خانواده آسیب دیده باشد یا مرگ عزیزان رخ داده باشد.
جنگ تنها روان را تحت تاثیر قرار نمی دهد، بلکه روی رشد هویتی نوجوان هم اثر می گذارد. نوجوان زیر ۱۵ سال در حال ساختن تصویر خود در جهان است؛ وقتی جهان ناامن و غیرقابل پیش بینی می شود، ممکن است رشد او به شکل «زودرس» منحرف شود؛ یعنی مجبور شود نقش های بزرگسالانه مثل مراقبت از اعضای خانواده، مدیریت مشکلات روزمره یا پذیرش مسئولیت هایی فراتر از سنش را برعهده بگیرد. در چنین شرایطی، امکان دارد بخش هایی از هویت نوجوان بر پایه نفرت، انتقام یا دوگانه سازی شدید شکل بگیرد؛ یعنی جهان برای او کاملا سفید و سیاه شود و هر احساس پیچیده یا انسانی میان راهی کم ارزش جلوه کند. حتی اگر نوجوان به ظاهر آرام باشد، این فشار درونی ممکن است در رفتارهای پرخاشگرانه، حساسیت شدید، گریه های ناگهانی یا افت شدید اعتمادبه نفس بروز پیدا کند. گاهی هم احساس ناتوانی باعث می شود نوجوان دست از تلاش بردارد و از تصمیم گیری، پرسیدن سوال یا بیان نیازهای خودش دور شود؛ این حالت می تواند بعدا در تحصیل، روابط اجتماعی و حتی آینده شغلی اثر بگذارد.
یکی دیگر از پیامدهای جنگ، ضربه به یادگیری و مسیر تحصیلی است. قطع شدن مدرسه، جابه جایی های مکرر، کمبود معلم و امکانات، و همچنین نبود فضای امن برای مطالعه، باعث می شود نوجوان نتواند مهارت های پایه را به شکل پیوسته تمرین کند. علاوه بر وقفه های بیرونی، استرس شدید هم تمرکز و حافظه را کاهش می دهد. وقتی مغز مدام در حالت تهدید باشد، توان پردازش عمیق اطلاعات و یادگیری پایدار پایین می آید؛ بنابراین حتی اگر نوجوان به کلاس یا درس دسترسی داشته باشد، ممکن است نتواند مانند قبل مطالب را بفهمد و نگه دارد. این افت تحصیلی معمولا با احساس شرم یا ناامیدی همراه می شود و ممکن است نوجوان را از جمع های آموزشی و همسالان فاصله دهد. در بسیاری از خانواده ها، کمبود منابع هم وجود دارد؛ کمبود غذا، وسایل آموزشی، اینترنت، یا حتی امکانات اولیه برای خواب و استراحت کافی، زخم های جنگ را از روان به جسم هم منتقل می کند. نتیجه این می تواند ضعف جسمی، سوءتغذیه، خستگی مزمن و مشکلات خواب باشد؛ و وقتی خواب و بدن در شرایط نامناسب قرار بگیرند، میزان تحمل هیجانات پایین می آید و احتمال واکنش های شدید بالا می رود.
از نظر اجتماعی، جنگ معمولا روابط امن را هم می شکند. از دست دادن اعضای خانواده، جدا شدن اجباری، مهاجرت یا زندگی در پناهگاه ها و خانه های موقت می تواند حس تعلق را از نوجوان بگیرد. نوجوان ممکن است خود را بی پناه حس کند، یا مجبور شود مثل یک بزرگسال «همیشه قوی» بماند و گریه و اندوه را پنهان کند؛ اما پنهان کاری طولانی مدت، فشار را درون خود جمع می کند و در زمان های بعد با نشانه هایی مثل عصبانیت، افت ارتباط با دیگران و یا بروز رفتارهای پرخطر نمایان می شود. در برخی شرایط اقتصادی ناشی از جنگ، خطر کار اجباری یا افتادن نوجوانان در مسیرهای آسیب زا هم افزایش پیدا می کند؛ و این می تواند آینده ای را که قرار است نوجوان بسازد، به جای رشد، به سمت بقا و تحمل اجباری ببرد. همچنین وقتی جنگ طولانی می شود، ممکن است نوجوان در معرض تبلیغات یا نفرت پراکنی قرار بگیرد و به جای یادگیری همدلی و حل مسالمت آمیز مشکلات، مهارت های خشونت محور را به عنوان راه حل یاد بگیرد؛ این موضوع خطر تداوم چرخه آسیب را در نسل بعد بالا می برد.
با این حال، حتی در دل چنین شرایط سختی، برخی عوامل می توانند تا حدی از شدت آسیب بکاهند. حضور یک بزرگسال امن و قابل اعتماد که گوش بدهد، احساسات را انکار نکند و به نوجوان اجازه دهد ترس و اندوهش را بیان کند، نقش مهمی دارد. ادامه هر نوع آموزش حتی در شکل محدود، باعث می شود نوجوان حس «جریان داشتن زندگی» را حفظ کند و باور کند که آینده هنوز قابل تصور است. فعالیت های جمعی سالم مثل بازی، ورزش سبک یا کارهای گروهی، می تواند بخشی از فشار روانی را تخلیه کند و حس تعلق را برگرداند. پرهیز از درگیر کردن نوجوان در نفرت پراکنی و نمایش های خشونت آمیز، همچنین محدود کردن مصرف خبرهای ترسناک و ناامن در حضور کودک، کمک می کند ذهن او از حالت تهدید دائمی کمی خارج شود. در صورت وجود علائم شدید یا طولانی مدت مثل کابوس های مکرر، بی خوابی شدید، اختلال جدی در عملکرد روزمره یا گوشه گیری شدید، دسترسی به حمایت روانی تخصصی هرچقدر هم محدود باشد، اهمیت بالایی دارد.
با احترام... مسعود روشن ضمیر
اردیبهشت ۱۴۰۵