تنگنا/ لئانید آندره یف

18 اردیبهشت 1405 - خواندن 3 دقیقه - 58 بازدید

داستان تنگنا، همان طور که از سطرهای آغازینش پیداست، خواننده را بی درنگ به درون اعترافات تند و بی پرده ی یک قاتل پرتاب می کند. درون ذهن یک مجرم.
از همان ابتدا مخاطب درمی فهمد که این روایت نه تلاشی برای تبرئه است، نه دادخواهی؛ بلکه بازگویی منطقی و بی احساس انسانی است که می خواهد درباره عملکردش حرف بزند.
شخصیت اصلی، دکتر کرژنتسف، مردی است مغرور، سرد و عقل گرا که خود را محور همه چیز می بیند. او دیگران را ابزار کار خود می داند؛ طوری که باید در خدمت پیشبرد خواسته های شخصی اش باشند.
او گویی بر جهان خرد خودش بدون رحم و وجدان خدایی می کند؛
اما آندره یف هوشمندانه تر از آن است که ماجرا را صرفا در مرز خیر و شر نگه دارد. در بخشی از داستان، دکتر پرده از گذشته ای سخت و تحقیرآمیز برمی دارد؛ کودکی بی محبت و سرشار از سرکوب. همین گذشته شاید کلیدی باشد برای فهم خشم فروخورده و رفتارهای نوسانی او.
در این نقطه، پرسش های عمیقی پیش روی مخاطب قرار می گیرد:
چگونه می شود کسی چنین بی پروا از جنایتش سخن بگوید؟
باید چه نوع زیست، چه سلسله رنج و فقدان محبتی را پشت سر گذاشته باشد تا به جایی برسد که قتل را با آرامش و بی دغدغه روایت کند؟
و مهم تر از همه: آیا مقصر نهایی تنها خود اوست، یا مجموعه ای از شرایط تربیتی، روانی و اجتماعی در شکل گیری اش نقش داشته اند؟
تم مرکزی تنگنا بر لبه ی خطرناک میان عقل و جنون حرکت می کند.
در جایی کرژنتسف می پرسد:
«تظاهر به جنون کردم تا قتل کنم، یا به خاطر جنون مرتکب قتل شدم؟»
این جمله درخشان، مرز متزلزل روان انسان را نمایان می کند. آندره یف نمی خواهد پاسخ دهد که مجرم دیوانه بوده یا نه؛ بلکه می خواهد نشان دهد چگونه منطق سرد و افراطی می تواند به خودی خود، به جنون بدل شود.
آنگاه خواننده درمی یابد جنون الزاما انفجار بی منطقی یک انسان خردمند یا عادی نیست؛ گاه صورت و نتیجه ی نهایی همان منطق درست و آگاهانه است.
و واقعا روان انسان چقدر شکننده است.
آندره یف روان انسانی را طنابی می بیند که در سکوت زیر فشار می ماند، تا لحظه ای برسد که ناگهان پاره شود و هیچ کس از دگرگونی های روان خود در امان نیست.

✍️امیرمحمد جودی ثمرین

دانشگاه محقق اردبیلی