«آیا انسان بودن کافیست؟»

1 تیر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 25 بازدید

آیا انسان بودن کافیست؟


اگر واقع بین باشیم و از پوشش های تزیینی اخلاق و اجتماع فاصله بگیریم، باید اعتراف کرد که بحث از «کافی بودن انسان» یک شوخی تلخ فکری است. در جهانی که با بی تفاوتی مطلق طبیعت روبروست، «انسان بودن» نه یک مقام، بلکه تنها یک «تراژدی بیهوده» است.


از منظر نیهیلیسم مطلق، ادعای اینکه انسان باید برای «شدن» تلاش کند، تنها نوعی مکانیسم دفاعی مغز فرسوده برای فرار از مواجهه با حقیقت سرد هستی است. ما با کلمات پرزرق وبرقی مثل «معنا»، «ارزش» و «هدف» سعی می کنیم بر لبه ی پرتگاه پوچی، فرش قرمز پهن کنیم، اما حقیقت این است که زیر این فرش ها، چیزی جز خلا وجود ندارد. جهان به تلاش های ما، به رنج هایمان و حتی به خرد ما، نه تنها پاسخ نمی دهد، بلکه نسبت به آن ها کاملا «کر» و «کور» است. در این نگاه، «انسان بودن» صرفا یک خطای آماری در فرآیند تصادفی تکامل است؛ اتفاقی بیهوده که قرار است در نهایت، به همان سکون مطلق مرگ بازگردد.


حتی اگر بخواهیم به بازی اگزیستانسیالیسم وارد شویم و ادعا کنیم که ما با «انتخاب هایمان» معنا می سازیم، باز هم در دام یک پارادوکس بدبینانه گرفتار می شویم. این «معناسازی»، چیزی نیست جز یک «خودفریبی باشکوه»؛ نوعی تلاش عبث برای ساختن خانه ای از کاه در میانه طوفانی که قرار است هر لحظه آن را ویران کند. ما با انتخاب هایمان، فقط داریم به خودمان توهم «عاملیت» می دهیم تا کمتر از وحشت ناشی از «بی تفاوتی هستی» بترسیم. ما با «ساختن ماهیت»، در واقع داریم با دقت بسیار بالا، به خودمان داستانی می گوییم که پایانش از پیش مشخص است: نابودی مطلق.


بنابراین، «انسان بودن» کافی نیست، اما «انسان شدن» هم معجزه ای نیست؛ بلکه فقط تلاش بی ثمر یک موجود آگاه برای تحمل سنگینی باری است که اصلا نباید بر دوشش می بود. ما محکومیم به آزادی، اما آزادی ای که هیچ مقصد و هیچ پاداشی ندارد؛ آزادی ای که فقط می تواند ما را در برابر پوچی مطلق، تنها و درمانده تر کند.


انسان بودن، نه یک امتیاز است و نه یک دستاورد؛ بلکه تنها یک محکومیت است. ما محکومیم به آگاهی در جهانی که نسبت به آگاهی ما، مطلقا بی تفاوت است. تلاش برای “شدن”، چیزی نیست جز تلاشی بیهوده برای پوشاندن صدای فریاد خلا در درون خودمان.