Amirhossein Jafari lasaki
11 یادداشت منتشر شده«افراط در ایمان،انقضای استفاده از منطق»
«افراط در ایمان،انقضای استفاده از منطق»
مقدمه: تقابل ابدی حقیقت و باور
در تاریخ اندیشه، همواره تقابلی میان «حقیقت برآمده از استدلال» و «باور برخاسته از ایمان» وجود داشته است. ایمان، در شکل اصیل و متعادل خود، می تواند موتور محرکه ی معنابخشی به زیست انسان باشد؛ اما زمانی که این ایمان از مرزهای نقد و پرسشگری فراتر می رود، وارد حوزه ی «افراط» می شود. افراط در ایمان، تنها یک تغییر فاز از «باور» به «تعصب» نیست، بلکه یک «انقضای سیستماتیک منطق» است. در این مرحله، ابزارهای عقلانی که وظیفه ی تشخیص واقعیت از توهم را بر عهده دارند، نه تنها از کار می افتند، بلکه به طور فعالانه علیه حقیقت عمل می کنند.
از منظر روان شناسی شناختی، دلیل اصلی این فروپاشی، پدیده ی «ناهماهنگی شناختی»است. ذهن انسان، به طور ذاتی، تمایل دارد به دنبال «ثبات» و «همسانی» باشد. زمانی که یک فرد با داده ای علمی، منطقی یا تجربی مواجه می شود که با هسته ی مرکزی باورهای او در تضاد است، دچار نوعی از اضطراب وجودی می شود. برای فرار از این درد روانی، ذهن به جای آنکه با پذیرش حقیقت، ساختار باورهای خود را بازسازی کند (که فرآیندی طاقت فرسا و نیازمند شجاعت است)، به سراغ راه میان بر می رود: «انکار منبع تضاد».
وقتی فرد می گوید: «من بدون دلیل باور دارم چون این حقیقت مطلق است»، در واقع در حال فرار از «اضطراب آزادی» است. او با سپردن اختیار به یک ساختار مطلق و غیرقابل نقد، خود را از سنگینی تصمیم گیری های مستقل رها می کند. این یک بازگشت روانی به مراحل اولیه رشد است؛ جایی که فرد به دنبال یک «پدر یا مادر مطلق» (در قالب یک عقیده یا نهاد) می گردد تا به او بگوید چه چیزی درست و چه چیزی غلط است، بدون آنکه خود مجبور به تحلیل باشد. این فرآیند، «عاملیت فکری» را به طور کامل از بین می برد و فرد را از یک «دفاع آگاه» به یک «واکنش گر منفعل» تبدیل می کند.
در نهایت، پیامد این انقضای منطق، فراتر از فرد و به سطح جامعه و هستی شناسی می رسد. جامعه ای که در آن ایمان افراطی جایگزین تفکر نقادانه شده باشد، جامعه ای است که در آن «حقیقت» فدای «ثبات باورها» می شود. در چنین فضایی، رشد علمی، پیشرفت اخلاقی و تکامل فکری متوقف می گردد.
وقتی منطق منقضی شود، مرز میان «واقعیت» و «افسانه» از بین می رود. در این خلاء، خرافات به عنوان جایگزینی برای تبیین جهان قد علم می کنند. انسان در این حالت، نه به دنبال فهمیدن جهان، بلکه به دنبال تسکین ترس های خود است. او جهان را نه آن گونه که هست، بلکه آن گونه که باورهایش از او می خواهند، می بیند. این یعنی مرگ خودآگاهی؛ جایی که انسان دیگر نه با جهان در گفتگو است، بلکه در حال گفتگوی ممتد با بازتاب خودش در آینه است.
باید دانست که ایمان و عقل، دو دشمن به هم رسیده نیستند، بلکه دو رکن ضروری برای یک زندگی معنادارند. اما این توازن تنها زمانی برقرار می شود که ایمان، تحت نظارت دقیق عقل باشد. ایمان بدون منطق، به «تعصب» و «خرافه» می انجامد، و منطق بدون معنا، به «پوچی» و «بی تفاوتی» ختم می شود. برای جلوگیری از انقضای منطق، انسان باید شجاعت این را داشته باشد که از باورهای خود بپرسد، حتی اگر پاسخ آن پرسش، فروپاشی دنیای خیالی او باشد. چرا که تنها در میانه ی این فروپاشی است که حقیقت واقعی و انسانیت واقعی متولد می شود.