«بدکاری را مجازاتی نیست، آدم کشان کیفر نمی یابند»

«بدکاری را مجازاتی نیست، آدم کشان کیفر نمی یابند»
هربرت مارکوز، فیلسوف مکتب فرانکفورت، در کتاب آتشین خود، «انسان تک ساحتی»، جمله ای می نویسد که اگر امروز آن را بخوانی، مو بر اندامت راست می شود. نه به خاطر غریب بودنش، بلکه به خاطر روزمره و عادی بودنش. او می گوید:«خشونت و عدم نزاکت، هنگام رانندگی در جاده ها، در زمینهای ورزش، در کلمات و تصاویر مطبوعات، بیشرمی در سیاست... بدکاری را مجازاتی نیست، آدم کشان کیفر نمی یابند» مارکوز این جمله را در میانه دهه ۱۹۶۰ نوشت. شصت سال بعد، نه تنها چیزی از نیروی آن کاسته نشده، بلکه هر روز، در هر گوشه از جهان، مصداق تازه ای پیدا می کند.
قانون برای که نوشته شده؟
به اخبار نگاه کنید. هر روز، قتل هایی که می شنوید، یا هرگز به دادگاه نمی رسند، یا اگر برسند، قاتلان با وثیقه سنگین، وکلا، و خلاهای قانونی از چنگ عدالت می گریزند. جنایتکاران اقتصادی و سیاسی که زندگی میلیون ها نفر را نابود کرده اند، نه تنها زندانی نمی شوند، بلکه به عنوان «رئیس جمهور» یک کشور انتخاب می شوند باز همان کارهای گذشته را تکرار می کنند تهدید به محو کردن یک تمدن ، کشتن صدها کودکان در مدرسه، حمله نظامی و... در نهایت عکس انها بر جلد مجله ها می رود. مارکوز این پدیده را نه یک نقص در نظام قضایی بشریت، بلکه ویژگی ساختاری جامعه یک ساحتی می داند. جامعه ای که در آن:«احساس گناه از میان می رود، یک فرد قادر است با صدور فرمانی زندگی صدها هزار انسان را نابود سازد و خود بی هیچگونه ناراحتی و پشیمانی با خوشبختی زندگی کند»
وجدان شادکام؛ خطرناکترین اختراع عصر مدرن
مارکوز مفهوم «وجدان شادکام» را به کار می برد. وجدانی که دیگر عذاب نمی کشد، نمی پرسد، به خود نمی لرزد. وجدانی که با واقعیت موجود چنان سازگار شده که هر جنایتی را توجیه می کند. در چنین وضعیتی، بدکاری نه تنها مجازات نمی شود، بلکه «عادی» می شود.تو اخبار را باز می کنی و می بینی که هزاران نفر در جایی کشته شده اند. بعد تبلیغ ماشین لباسشویی می آید. بعد گزارش فوتبال. بعد دوباره خبر کشتار. چشمت عادت می کند. دلت سنگ می شود. وجدانت آرام می گیرد. تو به «وجدان شادکام» رسیده ای.
مارکوز می گوید این نتیجه طبیعی جامعه تکنولوژیک است. جامعه ای که همه ابعاد زندگی را به «عملکرد» و «کارایی» تقلیل می دهد. در این جهان، دیگر خوب و بد مهم نیست؛ مهم این است که «کار می کند» یا «نمی کند». اگر کشتار جمعی برای منافع اقتصادی «کار کند»، نه تنها کیفر نمی بینند، که بودجه بیشتری هم می گیرند.
مثال زنده در همان کتاب
مارکوز در همان کتاب، سال ها پیش، از نمونه ای تاریخی پرده برمی دارد که امروز بیش از پیش ملموس است:«نیروهای ضد فاشیسم که در جنگ دوم جهانی پیروز شدند و فاشیسم را درهم شکستند، بعدا با علاقه فراوان دانشمندان، فرماندهان نظامی و مهندسان نازی را به خدمت گماشتند. ایشان که اردوهای شکنجه انسانها را اداره می کردند، اکنون به دنبال آنگونه جنایتها، زندگی انسان را با شرایط نامطلوب و توان فرسائی توام ساخته اند» اگر یک نازی که اردوگاه کار اجباری اداره می کرده، بعد از جنگ به عنوان «کارشناس ارشد» در دولت پیروز استخدام شود – قاتل کیفر دیده یا پاداش گرفته؟ آیا «عدالت» پیروز شده یا «قدرت»؟مارکوز می گوید در جامعه یک ساحتی، ما دیگر نمی توانیم بین این دو تمایز قائل شویم. چون هر دو واژه در نظام زبانی ما چنان معانی خود را از دست داده اند که «آشتی، پیکار و پیکار آشتی تلقی می شود»
آیا راه گریزی هست؟
مارکوز فیلسوف ناامیدی نیست. او راه را در «نظریه انتقادی» می بیند – در آگاهی ای که شگفت زده می شود، که اعتراض می کند، که می گوید «این درست نیست» حتی وقتی همه می گویند «عادیه». راه در بازیابی همان وجدان «تیره بختی» است که عذاب می کشد، که از دیدن بدی می سوزد، که حاضر نیست با واقعیت موجود صلح کند.او می نویسد:«تفکر انتقادی واقعیت تاریخی انسان را باز خواهد شناخت و حقیقت را از اشتباه، پیشرفت را از واپسماندگی تمیز خواهد داد. آنگاه که وجدان انتقادی به گفتگو پردازد، با زبانی شناسا سخن خواهد گفت و جهان تبلیغات دروغین را به رسوایی و نابودی خواهد کشاند»
جمله «بدکاری را مجازاتی نیست، آدم کشان کیفر نمی یابند» فقط یک جمله نیست. یک سند است از وضعیت روحی جامعه مدرن. مارکوز این جمله را سالها پیش نوشت، اما گویی امروز، اینجا، در شهر خودمان، از روی روزنامه ها برایمان می خواند.شاید وقت آن رسیده که از خود بپرسیم: آیا ما نیز در همان جامعه یک ساحتی زندگی نمی کنیم؟ آیا وجدانمان دیگر عذاب نمی کشد؟ آیا به «وجدان شادکام» نرسیده ایم؟ و مهمتر از همه – اگر هنوز گاهی از دیدن بدکاری ناراحت می شویم، شاید آن جرقه انتقادی هنوز در ما زنده است. شاید هنوز دیر نشده.مارکوز به ما یادآوری می کند که نخستین قدم برای آزادی، آزار دیدن از وضع موجود است. اگر هنوز جمله «بدکاری را مجازاتی نیست» دلت را می فشارد، یعنی هنوز امید هست. یعنی هنوز یک ساحتی نشده ای.