«دفع یک توهم»؛ نقدی بر این پندار که حکمای باستان دوگانه پرست بوده اند

«دفع یک توهم»؛ نقدی بر این پندار که حکمای باستان دوگانه پرست بوده اند
در میان انبوه توهمات و برداشت های نادرستی که در طول تاریخ، دامن گیر اندیشه ی فلسفی و به ویژه میراث حکمای باستان بوده است، شاید هیچ یک به اندازه ی اتهام «ثنویت» و دوگانه پرستی، ریشه دار و در عین حال گمراه کننده نباشد. این پندار که گویی حکمای بزرگ ایران باستان و حتی فیلسوفانی چون افلاطون، به دو خدای خیر و شر یا دو اصل مستقل و ازلی در عالم معتقد بوده اند، نه تنها یک خطای تاریخی، بلکه یک ظلم معرفت شناختی بزرگ به میراث حکمی بشری است. شیخ شهاب الدین سهروردی، بنیان گذار حکمت اشراق، در قرن ششم هجری، با نگاه نافذ و شهود عمیق خود، به این توهم بزرگ پاسخ داده و آن را به زیبایی دفع کرده است. او با صراحت تمام، حکمای باستانی را از اتهام دوگانه پرستی مبرا می داند و نشان می دهد که چگونه یک برداشت سطحی و عدم تامل در اسرار کلمات آنان، می تواند به چنین پندارهای فاحشی بینجامد.
نکته ی محوری در اندیشه ی سهروردی، که در کتاب «شعاع اندیشه و شهود» به آن اشاره شده است، این باور راسخ است که حکمای بزرگ باستان، اهل توحید بوده اند و دامن اندیشه شان به غبار شرک، هرگز آلوده نشده است. سهروردی، بر خلاف مورخانی که به دنبال منشا شرقی برای فلسفه یونان هستند و گاه از روی نادانی، این دو را در یک کفه ی ترازوی ثنویت قرار می دهند، راهی دیگر می پیماید. او با نگاه توحیدی خود، نه تنها حکمای خسروانی (حکمای باستانی ایران) را از ثنویت مبرا می داند، بلکه حتی آراء افلاطون را نیز در این زمینه، تفسیری نوین و یکتاپرستانه ارائه می دهد.
اهمیت این مسئله از آن روست که بسیاری از مورخان فلسفه، به دلیل شباهت های ظاهری میان آموزه های زرتشت (با تاکید بر نبرد اهورامزدا و اهریمن) و برخی از تعابیر افلاطونی (مانند تقابل عالم مثل و عالم محسوسات)، به این نتیجه عجولانه رسیده اند که هر دو جریان فکری، در دام دوگانه پرستی گرفتار بوده اند. اما سهروردی، با عمق نگاه خود، به این پرسش بنیادین پاسخ می دهد که آیا این مشابهت ها، از سنخ همانندی است یا تنها یک تشابه سطحی و ناشی از عدم درک رمز و راز کلمات؟
پاسخ سهروردی، که در تقابل با دیدگاه امثال کاپلستون و امیل بریه قرار می گیرد، این است که حکمای باستان، چون از «خمیره ی ازلی» بهره مند بوده اند، کلماتشان دارای لایه هایی از معناست که درک آن، نیازمند تامل و شهود است، نه صرفا یک خوانش سطحی. او به صراحت در آثار خود آورده است که آراء دوگانه پرستی و اعتقاد به ثنویت، پس از پیدایش گشتاسب به ظهور رسیده است. این جمله ی طلایی سهروردی، که نویسنده کتاب با دقت تمام به آن اشاره کرده، پرده از یک حقیقت تاریخی برمی دارد: آنچه امروز به عنوان «ثنویت» و دوگانه پرستی در مورد حکمای باستانی مطرح می شود، یک برساخته ی متاخر است که به دوران بعد از گشتاسب (گشتاسپ) بازمی گردد و نباید آن را به حکمای پیشین (خسروانیان) نسبت داد.
سهروردی این تفکیک قاطع را انجام می دهد و فرقه ی «مجوس» و «ثنویه» را از حکمای بزرگ فارس جدا می داند. او بر این باور است که کسانی که کلمات این بزرگان را بدون بررسی دقیق و از روی عدم تامل بر معانی شرک آلود حمل می کنند، به مرموز این کلمات آشنا نبوده و از درک حقایق بی بهره اند. این جمله، نه تنها یک نقد تاریخی، بلکه یک هشدار معرفت شناختی به تمام کسانی است که با تکیه بر ظاهر الفاظ، به داوری درباره ی عمیق ترین آموزه های فلسفی و عرفانی می نشینند.
واقعیت این است که حکمت اشراقی سهروردی، خود گواه روشنی بر این مدعاست. در این نظام فلسفی، «نور» به عنوان مبدا و معاد همه ی هستی معرفی می شود؛ نوری که واحد، احد و مستقل است و همه ی مراتب هستی، انعکاس و شعاعی از آن نور به شمار می آیند. در این نگاه، شر و ظلمت، اصالت و استقلالی ندارند و تنها به معنای فقدان نور و یا مرتبه ای نازل تر از آن هستند. این، دقیقا نقطه ی مقابل دوگانه پرستی است که در آن، دو اصل مستقل و هم وزن در نبرد با یکدیگرند.
اما چرا این توهم تا این حد پایدار مانده است؟ شاید دلیل آن، در خلا ناشی از غفلت از بعد شهودی حکمت باشد. هنگامی که فلسفه را صرفا به مثابه ی یک نظام مفهومی و منطقی در نظر بگیریم، ناچاریم که تقابل های دوگانه را به عنوان اصولی مستقل تلقی کنیم. اما اگر به فلسفه، به عنوان یک سلوک معنوی و یک حکمت ذوقی نیز بنگریم، آنگاه درمی یابیم که این تقابل ها، نه در عرصه ی وجود، بلکه در عرصه ی معرفت و ادراکات ناقص ما معنا دارند.
سهروردی با اشاره به دو سلسله ی حکمی (فیثاغوری-مصری و خسروانی-خراسانی)، به ما نشان می دهد که حکمت، یک جریان زنده و پویا بوده است که همواره بر محور «توحید» و «نور» می چرخیده است. او خود را حلقه ی اتصال این دو سلسله می داند و با تاسیس حکمت اشراق، در واقع، سنت توحیدی حکمای باستان را احیا می کند. در این سنت، حتی مفاهیمی چون «نیروی خیر» و «نیروی شر» در زرتشت، نه به عنوان دو خدا، بلکه به عنوان دو قطب وجودی در نظامی واحد و تحت سیطره ی خداوند یگانه تفسیر می شوند.
دفع این توهم، نه یک مسئله ی تاریخی صرف، بلکه یک ضرورت فلسفی برای درک صحیح از میراث خودمان است. امروزه، در فضای فکری و دانشگاهی، هنوز هم گاه این پندار که «فلسفه ی ایران باستان، ثنوی بوده» به عنوان یک واقعیت مسلم تاریخی تکرار می شود، در حالی که سهروردی، با تمام قوت، این نسبت را رد کرده و نشان می دهد که این اتهام، ناشی از یک خلا در تامل و عدم درک زبان رمزی حکماست. او به ما می آموزد که برای درک حکمای بزرگ، باید در کنار برهان عقلی، از شهود روحانی نیز بهره جست و با «خمیره ی ازلی» وجود خود، به گفت وگو با آنان نشست.
به عبارت دیگر، سهروردی با دفع این توهم، نه تنها از حکمای باستانی دفاع می کند، بلکه به ما یادآوری می نماید که حکمت، ذاتا توحیدی است و هرگونه تلاش برای القای شرک و دوگانه پرستی به آن، یک تحریف و یک برداشت سطحی است. این یادآوری، برای ما که در عصر اومانیسم و نسبی گرایی به سر می بریم، بیش از پیش ضروری می نماید؛ چرا که امروز نیز بسیاری از مفاهیم والای فلسفی، با این توهم و آن توهم، دست خوش تحریف می شوند و تنها با بازگشت به منبع اصیل معرفت (شهود و عقل سلیم) است که می توان از این مه های فکری رهایی یافت.
در نهایت، آنچه از سخن سهروردی در این باب برمی آید، این است که ثنویت، نه تنها یک انحراف اعتقادی، بلکه یک سقوط از اوج حکمت به حضیض جمود و ظاهرگرایی است. حکمای باستان، به ویژه حکمای خسروانی که سهروردی آنان را «اهل توحید» می داند، هرگز به دوگانه پرستی معتقد نبوده اند و این اتهام، از آنجا نشات می گیرد که برخی از پژوهندگان، قادر به درک رمز و راز کلمات آنان نیستند. ما امروز، با تکیه بر این بصیرت سهروردی، وظیفه داریم تا این میراث گرانبها را از هرگونه تحریف و پندار نادرست پاک کنیم و با نگاهی عمیق تر، به استقبال اندیشه ای برویم که ریشه در یکتاپرستی و نور مطلق دارد. این، همان «دفع یک توهم» است که سهروردی، قرن ها پیش، آن را به بهترین وجه ممکن انجام داد و ما نیز باید آن را سرلوحه ی نگاه خود به تاریخ فلسفه و حکمت قرار دهیم.
کانال در بله:
کانال در ایتا: