جستجوی یقین؛ از «من می اندیشم» تا «نور»

جستجوی یقین؛ از «من می اندیشم» تا «نور»
انسان، در طول تاریخ اندیشه، همواره در جستجوی نقطه ای بوده است که بتواند بر آن ایستاد و با اطمینان فریاد زند: «اینجا، یقین است!» جستجویی که از دل شک و تردید برمی خیزد و به دنبال اصلی است که خودش، محتاج به اثبات نباشد؛ اصلی که بتواند تمام نظام معرفتی انسان را بر دوش خود حمل کند. این دغدغه، نه تنها در فلسفه ی غرب با دکارت آغاز نشد و به پایان نرسید، بلکه قرن ها پیش از او، در شرق و در اندیشه ی سهروردی، به شکلی عمیق تر و شهودی تر مطرح شده بود. جالب آنجاست که هر دو فیلسوف، به یک مقصد فکر می کردند، اما در یافتن آن، دو راه کاملا متفاوت پیمودند؛ راهی که دکارت را به «من می اندیشم» رساند و سهروردی را به «نور».
مشکل بزرگ فلسفه ی غرب، از دکارت گرفته تا کانت و هگل، این بوده است که به دنبال یقینی می گشت که ریشه در «خود» انسان داشته باشد. دکارت با شک کردن در همه چیز، حتی وجود جهان خارج و مفاهیم ریاضی، به این نتیجه رسید که خود این شک کردن، دال بر وجود یک «من اندیشنده» است و به عبارت معروف، به اصل «می اندیشم، پس هستم» دست یافت. اما آیا این «من»، آن نقطه ی اتکای محکم و غیرقابل تردیدی است که فلسفه به آن نیاز دارد؟ آیا این «من» که با شک خود را اثبات می کند، می تواند بنیانی باشد برای شناخت خدا، جهان، و دیگر حقایق؟ دکارت پاسخ مثبت داد، اما راه او، راهی پرپیچ و خم بود که در نهایت، بسیاری از فیلسوفان بعدی را به بن بست کشاند، چرا که این «من»، همچنان یک مفهوم ذهنی بود که نمی توانست عینیت و واقعیت خارجی را به درستی تضمین کند.
اما سهروردی، این فیلسوف بزرگ ایرانی، قرن ها پیش از آنکه دکارت پا به عرصه ی وجود بگذارد، با نبوغی شگفت آور، به عیب های این رویکرد پی برده بود. او به دنبال اصلی می گشت که نه درون ذهن محصور انسان، بلکه در بطن هستی و فراتر از آن، ریشه داشته باشد. سهروردی «نور» را به عنوان آن اصل بدیهی و غیرقابل تردید معرفی کرد؛ نوری که هم خودش ظاهر است و هم غیر خود را ظاهر می سازد. تفاوت این دو نگاه، بنیادین است: دکارت، «من» را محور معرفت قرار می دهد و از آن، به سوی جهان و خدا حرکت می کند، اما سهروردی «نور» را به عنوان یک واقعیت عینی و مستقل معرفی می کند که با قطع نظر از هر «من»ی، وجود دارد و حقیقت را آشکار می سازد.
حال، اگر «نور»، نه وابسته به حس و نه محصور در ذهن، خودش ظهور داشته باشد و دیگر اشیاء را نیز ظاهر سازد، دیگر نیازی به آن شک دکارتی و جستجوی طاقت فرسای «من» نیست. سهروردی بر این باور بود که نور خورشید، به خودی خود ظهور دارد و اگر تمامی موجودات صاحب حس از میان بروند، باز هم ظهور ذاتی نور باقی است. او به صراحت می گوید که این سخن سفسطه آمیز که «نور خورشید را حس بینایی ما ظاهر می سازد»، یک پندار بی اساس است. از دیدگاه او، نور، حقیقتی است که «فی نفسه» و به خودی خود هم برای خود ظاهر است و هم غیر خود را ظاهر می نماید. این بدان معناست که ما انسان ها، نه سازنده ی نور هستیم و نه حتی آشکارکننده ی آن؛ بلکه ما خود، در پرتو همان نور، به وجود و هستی خویش پی می بریم و از آن آگاه می شویم.
اما چرا سهروردی «نور» را بر «من» مقدم می دارد؟ زیرا «من» دکارتی، یک مفهوم انتزاعی است که از طریق تفکر به دست می آید و همواره در معرض خطا و شک است. اما «نور» در فلسفه ی سهروردی، یک اصل عینی، شهودی و حضوری است که انسان، بی واسطه و بی هیچ تردیدی، آن را درک می کند. انسان، به وجود خود، به لذت و درد خود، علم حضوری دارد و این علم، بر هر گونه استدلال و برهان مقدم است. این نگاه، به انسان اعتماد به نفس می دهد که برای شناخت حقیقت، نیازی به شک های لایتناهی دکارتی ندارد، بلکه می تواند از طریق تزکیه نفس و شهود، به اصل نور دست یابد و با اتصال به آن، از هر گونه خطا و اشتباه مصون بماند.
و اینجاست که شکوه فلسفه ی سهروردی، در برابر فلسفه ی دکارتی، آشکار می شود. دکارت در گردابی از شک، «من» را می یابد، اما این «من»، تنها ناظری است که از بیرون به جهان می نگرد و همواره در معرض خطا و انکار است. اما سهروردی با تکیه بر «نور»، به انسان این امکان را می دهد که از محدودیت های «من» ذهنی خارج شود و با عین هستی و حقیقت، درآمیزد. در نگاه او، انسان، نه یک «من» تنها و محصور در خود، بلکه شعاعی از نور ازلی است که می تواند به اصل خود بازگردد و در آن، همه ی حقایق را بیابد. این، همان جستجوی یقین است که نه در لابیرنت ذهن، بلکه در اشراق و شهود، ریشه دارد و راهی است که سهروردی، سده ها پیش، برای ما گشود و امروز، در دنیای پر از تردید و نسبی گرایی، بیش از هر زمان دیگری، به آن نیازمندیم.