هنر و افلاطون

5 تیر 1405 - خواندن 6 دقیقه - 13 بازدید

چرا هنر و هنرمند نزد افلاطون محکوم و از آرمانشهر او اخراج شده اند؟

در باره اینکه هنر چیست؟ اینجا کم می پردازم؛ زیرا بحث بزرگی را شامل میشود که خود به اندازه فلسفه، دین و علم موضوعیت دارد. از این رو در یک نوشته ی فربه تر دگر به آن خواهم پرداخت.
از آنجا که انسان اولیه برای شناختن پدیده ها، تفسیر و توجیه آنها بیشتر از عاطفه مدد می گرفته است تا به عقل، این ادعا حقیقت می یابد که هنر از کهن ترین عرصه های شناخت (و کنش مفهوم انسانی) در تاریخ بشر است.
شاید جالب به نظر برسد، با اینکه هنر برادر بزرگتری نسبت به فلسفه است، مردم کمتر از آن سخن می گویند، ولی بیشتر به آن مشغول اند.
از باب مثال: جامعه نسبت به اینکه بیشتر درگیر بحث های فلسفی باشد، مشغول موسیقی، معماری، ادبیات، سینما، نقاشی و دیگر ساحت هنری است. از این رو پرداختن به هنر کار ناصوابی نیست؛ چنانکه دستاورد هنر در جامعه نیز غیر قابل انکار است.
آغاز نخستین دوره های بررسی هنر به صورت مکتبی و گفتمانی، به عصر یونان باستان برمی گردد؛ اگرچه مصر متقدم تر، ولی ناگفتنی تر مانده است. یونان همچنان که سرآمد و زبان زد در رشد فلسفه و علم در جهان بشری است، در عرصه هنر نیز نخستین سخن ها از آن گنجینه تاریخ بدین سو جاری و ساری شده است.
پیش از سقراط، افلاطون و ارسطو، سه فیلسوف متقدم یونانی، بحث هنر در جامعه آتن گرم تر بود و مردم عملا از کالاهای هنر استفاده می کردند. سوفسطاییان به عنوان یک مکتب آموزش فن بلاغت و بیان، هنر را در خدمت اقناع و تاثیرگذاری می دیدند. هنرمندان نیز سرگرم مشغله های هنری بودند (چون نیکوماخوس، پدر سقراط، که سنگ تراش بود، و هومر، شاعر اسطوره های یونان). هرچند در همان دوره هم گاه از سوی اندیشمندانی چون *زنون و هراکلیتوس* نقدهایی به برخی جلوه های هنر وارد می شد، اما مخالفت جدی و منسجم با هنر تا پیش از افلاطون رواج چندانی نداشت.
با ظهور افلاطون نگاه انتقادی_اصلاحی نسبت به هنر شکل می گیرد.
افلاطون به طور خاص به هنر نمی پردازد، زیرا پرداختن به آن در نگاه او اتلاف وقت بجای مباحث فلسفی است. او فقط در لای دیالوگ های قوانین و جمهور بحث هنر را موقتا پیش می کشد.
این کوتاهی نظر افلاطون از آن جهت است که او نخست سعی داشت اسطوره (به عنوان مرض بدخیم و کشنده) را از فلسفه جدا کند. در این هنگامه با هنر برمی خورد و او را همچون اسطوره که به اعتقاد او عقل و شعور انسان را گمراه می کند، به رگبار می بندد (وی منبع هر دو را یکی میدانست).
بی جا نیست که با یک تعریف (از میان چند تعریف) هنر از مکتب افلاطون بحث را ادامه دهیم. هنر در نگاه افلاطون: کنشی (تقلید) است که هنرمند از روی نمودهای عالم محسوس انجام می دهد، نه مستقیما از طبیعت (رک: کتاب دهم جمهور _ و_ تاریخ تاریخ هنر).
آنچه حاصل از تقلید باشد را تنها یک هنرمند دستاورد می پندارد، نه آدم دیگر. تقلید زاده ی خیال است؛ و اثری که از کارخانه خیال تولید شود و به اجتماعات انسانی عرضه گردد، هیچی به جز احساساتی ساختن مردم در پی ندارد. او مثال می زند: زمانی که یک شاعر (چون هومر) بدون دقت، بررسی و وارسی یک شعر حماسی افسانه ای را که هیچ قرینه ی عملی برای ثبوتش ندارد، به مردم می سراید، دفعتا جماعت بی توجه به اینکه بفهمند حقیقت است یا نه، احساس کاذب دلاوری و شجاعت به آنها دست می اندازد و آنان را به تباهی می کشاند.
اینجا دقیقا با مقایسه کار هنرمند و فیلسوف، افلاطون فیلسوفان را که روشنگری می کنند در مقام شامخ تری نسبت به هنرمند قرار داده و بزرگ می شمارد (برخی بر این باورند که افلاطون هنرمند را همچون رقیبی برای فیلسوف می دید. هرچند این تعبیر محل بحث است و بیشتر محققان بر این نظرند که افلاطون هنر را تاثیرگذار اما خطرناک می دانست، نه یک رقیب هم سطح فلسفه).
ادعای او این است که کار فیلسوف با اتکا بر قوه ادراک (یا همان عقل) استوار است، ولی کار هنرمند به عاطفه و احساس. از این رو اگرچه هر دو در صدد کشف حقیقت (شناخت پدیده ها) هستند، لیک شناختی ارجحیت دارد که مدلل به براهین منطقی بوده و برای آدم کارآمدی داشته باشد (مانند بحث عدالت، چیستی آزادی، کیستی پادشاه و...).

جالب توجه است که افلاطون پیش از آشنایی کامل با استادش سقراط شعر می گفته است. برخی از تاریخ نگاران چون *دیوگنس لائرتیوس* (که در کتاب زندگانی فیلسوفان بزرگ این حکایت را ثبت کرده) روایت می کنند که وی روزی اشعارش را در انظار عامه سوزاند و گفت: «ای هفایستوس (سقراط)، به اینجا بیا؛ افلاطون اکنون به تو نیاز دارد.» و اینچنین از دنیای خیال به آغوش عقل پناه برد.
اما نکته بسیار جالب تر از افلاطون این است که او از یک طرف شعر را به عنوان بخشی از هنر طرد می کند، ولی در عین حال از موسیقی به عنوان گزینه ای در تربیت شهروند، در آکادمی خود سود می برد (نک: افلاطون و موسیقی). موسیقی در نظام تربیتی افلاطون جایگاه ویژه دارد. به نظر وی موسیقی تعادل قوای فیزیکی و فکری را برقرار می کند.
این دوگانه بینی افلاطون را برخی چنین تعبیر می کنند که وی ظاهرا نتوانسته است هنر را به عنوان یک واقعیت کلی طرد کند، و به ناچار خود از آن مدد گرفته است.
مخالفت ارسطو در برابر نگاه انتقادی افلاطون نسبت به هنر [بد، نه خوب] نیز جای بحث دارد. وی گفتارهای مفصل در دو کتاب بوطیقا (فن شعر) و ریطوریقا(فن سخنوری) در مورد هنر داشته است. استدلال ارسطو در باب تعریف هنر این است که هنرمند مختار است اشیا را چنان بازنماید که هستند (حتی اگر موافق میل ما هم نباشد)؛ ولی افلاطون می گفت هنرمند باید امر مطلوب اشیا را بازنماید، نه هر آنچه لازم نباشد، ولی او بخواهد.