دل به دریا زدن؛ رهایی؛ سر از جنگل در آوردن
گاهی دلت می خواهد خسته شوی ؛ از آن خستگی ها که رها کنی و رها کنی و ول کنی و دل را به دریا بزنی، بگویی:《 به درک که نمیشه، به درک که هیچی سرجاش نیست، به درک که ...》
گاهی دلت می خواهد یهویی بدون آنکه مجبور شوی آماده شوی، بدون آنکه لباس بیرون بپوشی و خودت را در آینه نگاه کنی و مرتب کنی؛ یک نیرویی می آمد و پرتت می کرد وسط طبیعت دنج و بکر، وسط یک جنگل با درختان غول پیکر که تا انتهای آسمان قد کشیده اند، در کنار نهر آبی که شفافیت چنان در آغوشش گرفته که حتی انتهای زمین را هم در آن می بینی و پرندگانی که صدای آوازشان، نمی گذارد هیچ فکری درون ذهنت پر بزند و برای خودش دور بزند و بپیچد و بپیچد و بپیچد...، مغزت پر می شود از صدای آواز و آواز و آواز طوریکه سلولهای خاکستری مغزت هیچ جایی برای جولان ندارند؛ فقط پردازش صدای آواز کنند و آواز و آواز... و نور آفتابی که از بین شاخ و برگ درختان خودش را به نهر آب رسانده تا در آن بشکند و انعکاس شکستش در چشمان تو تنها روشنایی باشد و روشنایی و روشنایی...
و تو سرمست به دور خودت می چرخیدی و چرخش درختان را، چرخش زمین و زمان را می دیدی و می دیدی و می دیدی؛ آنقدر که سرت گیج می رفت و می افتادی کف جنگل و تنت را رها می کردی، می خندیدی و می خندیدی و می خندیدی. آنوقت می شدی دل به دریا زده ای که سر از جنگل در آورده، آنوقت میشدی دریا دل و جنگل سر. ...