روایتی از یک پرونده طلاق در دادگاه خانواده

14 اسفند 1402 - خواندن 5 دقیقه - 717 بازدید


امیرحسین صفدری پژوهشگر علم حقوق

روایتی از یک دادگاه طلاق

صبح یکی از روزهای آخرین ماه سال در حالی که بسیاری از خانواده ها به دنبال خانه تکانی و خریدهای شب عید بودند تا با شادی و آرامش به استقبال نوروز بروند زوج جوانی پشت در یکی از شعبه های مجتمع قضایی خانواده در آستانه جدایی به انتظار ایستاده بودند.

نیما 24 ساله و سارا 22 ساله با برگه ابلاغیه ای در دست پشت در یکی از شعبه ها در انتظار زمان رسیدگی به پرونده شان بودند.

دقایقی بعد مدیر دفتر آنها را به داخل شعبه فراخواند. با اجازه قاضی وارد شعبه شدند و با چند صندلی فاصله از هم روبه روی قاضی نشستند.

لحظاتی بعد و در حالی که قاضی جزئیات دادخواست را بررسی می کرد نیما بدون مقدمه گفت: آقای قاضی از دست این زن خسته شدم هنوز یک سال از زندگی مشترک مان نگذشته اما ببینید به کجا رسیدم که ترجیح دادم مسیرمان را از هم جدا کنیم.

قاضی سرش را بالا آورد و گفت: از چی خسته شدی؟ آرام و کامل توضیح بده ببینم مشکل شما چیست؟

نیما گفت: یک سال و نیم پیش در یکی از شبکه های اجتماعی با صفحه مجازی سارا آشنا شدم آنقدر حرف های قشنگ و جملات زیبایی نوشته بود که ناخودآگاه فکر کردم اگر با او زندگی کنم خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم.

یک روز که او همه دنبال کننده هایش در فضای مجازی را به نمایشگاه نقاشی دوستش دعوت کرده بود با خودم گفتم این بهترین فرصت برای آشنایی با سارا است به نمایشگاه رفتم و همانجا نخستین دیدار رقم خورد و کم کم شرایط دوستی مان مهیا شد. چند ماهی باهم دوست بودیم.

باور کنید آن چند ماه بهترین روزهای زندگی ام بود به یقین رسیدم که او نیمه گمشده من است و خیلی زود باهم ازدواج کردیم. اما بعد از اینکه زیر یک سقف رفتیم تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام.

قاضی حرف های نیما را قطع کرد و از سارا پرسید: شما حرف های همسرتان را قبول دارید؟

دختر جوان جواب داد: همسرم عادت دارد که همه موضوعات را بزرگ جلوه دهد. مشکل ما این است که او مخالف پیشرفت من است و تلاش می کند در گذشته بماند. من هم در این مدت فهمیدم زندگی کردن با چنین آدمی چقدر سخت است اما چون دوستش داشتم تحمل کردم. آقای قاضی همسرم می خواهد که همه فعالیت هایم را در فضای مجازی تعطیل کنم در حالی که او من را از ابتدا می شناخت و می دانست که من برای کارم در فضای مجازی ارزش زیادی قائلم و نمی توانم حرف هایش را بپذیرم. من با پیام های دنبال کننده هایم زندگی می کنم اما همسرم مدام اصرار می کند که پیام هایم را ببندم و پستی هم نگذارم که برایم قابل درک نیست.

دقیقا مثل یک اسیر با من رفتار می کند و اگر بخواهد به رفتارهایش ادامه دهد ترجیح می دهم دیگر با او زندگی نکنم.نیما به یکباره حرف های همسرش را قطع کرد و گفت: تو در این یک سال و نیم که از آشنایی و ازدواج مان می گذرد فقط به دنبال جذب و افزایش دنبال کننده های صفحه ات بودی.

اصلا فراموش کرده ای که من هم هستم. تمام مسائل خصوصی خانه ما ظرف چند دقیقه برای دنبال کننده های سارا عمومی می شود و من دیگر تحمل آن را ندارم. جناب قاضی شاید باورتان نشود این خیلی شرم آور است اما من حتی وقتی یک لباس راحتی می خرم همه از رنگ و مدل آن باخبر می شوند! بعضی اوقات فکر می کنم حریم خصوصی برای همسرم تعریف نشده است و برای آخرین بار جلوی شما می گویم که یا باید شیوه زندگی اش را عوض کند و اگر نمی تواند همین جا از هم جدا شویم بهتر است.قاضی چند لحظه ای فکر کرد و گفت: دغدغه های حاشیه ای زندگی شما سبب شده تا از ماهیت زندگی مشترک تان دور شوید.

شما ابتدا باید به کلاس های مشاوره بروید و اگر مشکل تان حل نشد آن وقت تصمیم دیگری می گیرم.


تحلیل این پرونده طلاق

بی توجهی به مولفه های متعددی همچون شناخت کافی، آشنایی صحیح، درک متقابل، مسئولیت پذیری و وابستگی شدید به فضای مجازی باعث ایجاد تنش در زندگی این زوج شده است.

این زوج جوان برای حفظ زندگی شان باید ابتدا حد و مرزهای حریم شخصی مشترک شان را مشخص کنند و سپس با تعامل و گفت و گوهای مسالمت آمیز به نقطه درستی برسند.

درست است که همسر این مرد مقصر است اما خودش هم بی تقصیر نیست او می دانسته همسرش وابستگی زیادی به فضای مجازی دارد و باید قبل از ازدواج این مشکل را حل می کرد و به او می گفت که با این سبک زندگی مشکل دارد و بعد وارد زندگی مشترک می شدند.