نهضت حسینی و منطق حیات در قرآن؛ تبیین مرگ دین، مرگ قلوب و مرگ جامعه
بسم الله الرحمن الرحیم
متن حاضر، صورت مکتوب و مختصر، بازنویسی شده و توسعه یافته سخنرانی نگارننده پیش از خطبه های نماز جمعه برازجان-بوشهر- در مصلای این شهر است. این بحث، پس از ارائه شفاهی، با هدف استحکام علمی، دقت بیشتر در استنادها، و قابلیت بهره برداری پژوهشی، تنقیح، تنظیم و با افزودن ارجاعات تفسیری، روایی و تحلیلی تکمیل شده است.
نهضت حسینی و منطق حیات در قرآن؛ تبیین مرگ دین، مرگ قلوب و مرگ جامعه
«یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم» (الانفال: ۲۴)
کلید فهم توامان عاشورا و زمانه ما در این حقیقت قرآنی نهفته است که جهان، صرفا صحنه رفت وآمد ابدان نیست، بلکه عرصه تقابل حیات و مرگ است. در منطق قرآن، مرگ فقط توقف کالبد نیست؛ مرگ دین، مرگ دل و مرگ جامعه نیز هست، و چه بسا سهمگین تر. عصاره بحث در همین گزاره فشرده می شود: اسلام، مبدا حیات است و امام حسین(ع)، احیاگر این حیات در بزنگاه مرگ تاریخی امت.
خداوند متعال در این آیه، غایت اجابت دعوت را تعیین تکلیف فقهی ندانست، بلکه آن را «لما یحییکم» معرفی کرد؛ یعنی آنچه انسان را به حیات می رساند. از همین تعبیر روشن می شود که نسبت اسلام با انسان، نسبت صرف الزام نیست، بلکه نسبت احیاء است.
الف) بررسی واژگانی و عمق حیات بخشیدر امتداد تحلیل لغوی، واژه «آمنوا» از ریشه «ا م ن» فراتر از باور ذهنی، به معنای ورود در صدق امانت الهی و تسلیم مطلق قلبی و جوارحی است (تهذیب اللغه، ج۱۵، ص۳۶۸؛ لسان العرب، ج۱۳، ص۲۱؛ مفردات، ج۱، ص۹۱؛ قاموس قرآن، ج۱، ص۱۲۴-۱۲۸). بنابراین، خطاب آیه متوجه صرف دارندگان ادعا نیست، بلکه متوجه اهل تسلیم است.
واژه «استجیبوا» از ریشه «ج و ب» نیز تنها بر پاسخ ظاهری دلالت ندارد، بلکه به معنای تهیو، آمادگی درونی و اذعان قلبی به دعوت است (مفردات، ج۱، ص۲۱۰؛ مجمع البحرین، ج۲، ص۲۸؛ قاموس قرآن، ج۲، ص۸۶). از این رو، اجابت در این آیه صرف پاسخ گویی نیست؛ نحوه ای از درون سپاری دعوت الهی است.
در نهایت، «یحییکم» از ریشه «ح ی ی» همه مراتب حیات را در بر می گیرد: از قوه گیاهی و حیوانی تا حیات عقلانی و اخروی ابدی (لسان العرب، ج۱۴، ص۲۱۲؛ مفردات، ج۱، ص۲۶۸؛ مجمع البحرین، ج۱، ص۱۱۴). در نتیجه، حیات مورد نظر آیه، یک ساحت محدود زیستی نیست، بلکه حقیقتی گسترده و ذو مراتب است.
صاحب تفسیر نمونه کوتاه ترین و جامع ترین تعریف اسلام را همین آیه می داند: دینی که دعوت به حیات فکری، اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۷). بر این اساس، ممکن است انسان از ثروت و قدرت برخوردار باشد، اما همچنان در مراتب نازل حیات، یعنی حیات گیاهی یا حیوانی، متوقف بماند و به حیات انسانی و ایمانی نرسیده باشد (تفسیر قرآن مهر، ج۸، ص۵۹).
علامه طباطبایی، با تکیه بر فطرت توحیدی «فطرت الله التی فطر الناس علیها» (الروم: ۳۰) و «ونفس وما سواها، فالهمها فجورها وتقواها» (الشمس: ۷-۸) تصریح می کند که این دعوت، انسان را از «مهبط فنا» بیرون می کشد و به حیات حقیقی متصل می سازد؛ حیاتی که از لهو و لعب دنیوی فراتر است: «وما هذه الحیاه الدنیا الا لهو ولعب وان الدار الآخره لهی الحیوان» (العنکبوت: ۶۴)، و محصول علم نافع و عمل صالح است (المیزان، ج۹، ص۴۲). در این تلقی، اسلام نه صرفا مجموعه ای از احکام، بلکه مسیر انتقال از زیست طبیعی به حیات حقیقی است.
مفسران عامه و خاصه، مصادیق متعددی چون جهاد، قرآن و ایمان را برای این حیات برشمرده اند (مجمع البیان، ج۴، ص۸۱۸). این تعدد، نشان دهنده سعه معنایی آیه است؛ با این حال، در روایات اهل بیت(ع)، کانون این حیات بخشی در «ولایت» متمرکز می شود. امام صادق و امام باقر(علیهماالسلام) تصریح کرده اند: «نزلت فی ولایه علی بن ابی طالب (ع)»؛ زیرا این ولایت، جامع امور امت و ضامن بقای عدالت است (البرهان، ج۲، ص۶۶۴).
بشریت با بعثت پیامبر خاتم(ص) به بلوغ دریافت کامل ترین دین رسید (تفسیر نور، ج۲، ص۵۳۸؛ تفسیر کوثر، ج۳، ص۱۶۷؛ اثبات الهداه، ج۳، ص۵۱۵). اما تراژدی از آنجا آغاز می شود که «استجیبوا لله و رسوله» با بدعت جایگزین شود و امت، به جای اجابت ثارالله، به اجابت معاویه و یزید تن دهد. در اینجا اسم اسلام می ماند، اما رسم حیات، یعنی «لما یحییکم»، می میرد. از همین روست که سیدالشهدا(ع) در کربلا فریاد زد: «ادعوکم الی سبیل الرشاد فمن اطاعنی کان من المرشدین و من عصانی کان من المهلکین... فقد ملئت بطونکم من الحرام» (بحارالانوار، ج۴۵، ص۱). این بیان، نسبت مستقیم میان اطاعت، رشد و حیات را از یک سو، و معصیت، هلاکت و مرگ را از سوی دیگر آشکار می کند.
د) حیلولت الهی؛ ریشه امید و خشیت
ذیل آیه «واعلموا ان الله یحول بین المرء وقلبه»، علامه طباطبایی می نویسد: خداوند که از رگ گردن به انسان نزدیک تر است «ونحن اقرب الیه من حبل الورید» مالک حقیقی قلب است. این حیلولت، هم ریشه نفاق و کبر را می خشکاند و هم یاس را از میان می برد (المیزان، ج۹، ص۴۲). پس انسان نه می تواند بر قلب خود مغرور شود و نه از امکان بازگشت مایوس بماند.
امام صادق(ع) نیز فرمودند این حیلولت الهی است که مانع می شود انسان حق طلب، باطل را حق بپندارد، و نیز همین قدرت الهی است که بنده را از شقاوت به سعادت منتقل می کند (مجمع البیان، ج۴، ص۸۱۸؛ البرهان، ج۲، ص۶۶۴). از این منظر، امکان احیاء همواره باقی است؛ همین نکته است که قیام حسینی را از سطح یک واکنش تاریخی، به سطح یک دعوت مستمر به بازگشت به حیات ارتقا می دهد.
«اومن کان میتا فاحییناه...» (الانعام: ۱۲۲)
قرآن هشدار می دهد که انسان متحرک نیز ممکن است جسدی بی جان باشد. مرگ حقیقی، انسداد دستگاه ادراک و حق پذیری است (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۸). انسانی که در برابر ظلم و ندای حق بی تفاوت است، قلبی مرده دارد (تفسیر نمونه، ج۱۸، ص۴۴۴). علامه طباطبایی مرگ قلب را «حلول جهل و فساد اراده آزاد» می داند (المیزان، ج۹، ص۴۲). در نتیجه، عاشورا پیش از آنکه در میدان سیاست رخ داده باشد، در درون انسان ها و در ساحت قلب ها واقع شده بود.
آسیب های مرگ قلب: عوامل و مراتب
قرآن بیماری های قلب را در مراتبی چون ختم و طبع «ختم الله علی قلوبهم» (البقره: ۷) اقفال «ام علی قلوب اقفالها» (محمد: ۲۴) قسوه «ثم قست قلوبکم» (البقره: ۷۴) و رین یا زنگار «کلا بل ران علی قلوبهم» (المطففین: ۱۴) صورت بندی می کند (تفسیر کوثر، ج۱، ص۵۶؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۵۰؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۹، ص۱۶۵). این تعابیر، وجوه مختلف یک فرایند را نشان می دهند: فرایند انسداد و خاموشی قلب.
۱. نفاق، شرک و تکبر
جدال بی دلیل و هواپرستی، قلب را مختوم می کند: «الذین یجادلون فی آیات الله بغیر سلطان...» (غافر: ۳۵) و «افرایت من اتخذ الهه هواه» (الجاثیه: ۲۳) (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۰۹-۴۱۱). پس انسداد قلب، امری ناگهانی و بی مقدمه نیست؛ محصول نوعی ایستادگی متکبرانه در برابر حقیقت است.
۲. تراکم گناهان؛ رین
گناه مستمر، زنگاری است که سفیدی فطرت را می پوشاند تا جایی که قلب به تمامی سیاه شود (المیزان، ج۲۰، ص۲۳۴؛ التبیان، ج۱۰، ص۲۹۹؛ مجمع البیان، ج۱۰، ص۶۸۸). پیامبر(ص) و امام باقر(ع) فرمودند که تکرار گناه بدون توبه، نقطه سیاه قلب را گسترش می دهد تا آنجا که صاحبش هرگز به خیر بازنمی گردد (البرهان، ج۵، ص۶۱۲؛ ارشاد القلوب، ج۱، ص۴۶). در اینجا مرگ قلب نه یک تعبیر اخلاقی مبالغه آمیز، بلکه توصیف دقیق یک روند تدریجی است.
۳. دنیاپرستی و هم نشینی فاسد
غفلت طولانی، ترجیح دنیا بر آخرت و اندوه برای دنیا نیز از عوامل مرگ قلب اند: «فطال علیهم الامد فقست قلوبهم» (الحدید: ۱۶)، «ذلک بانهم استحبوا الحیاه الدنیا علی الآخره» (النحل: ۱۰۷-۱۰۸)، و نیز «من اصبح حزینا علی الدنیا فقد اصبح ساخطا علی» (کلیات حدیث قدسی، ج۱، ص۱۶۱). امیرالمومنین(ع) چهار عامل مرگ قلب را «تکرار گناه، ستیزه با احمق، هم نشینی با زنان بیگانه، و مجالست با مردگان» دانستند؛ و در تفسیر مردگان فرمودند: «یعنی ثروتمندان مترف» (عیون الحکم، ج۱، ص۷۳؛ ص۴۴۸). بدین ترتیب، مرگ قلب فقط به ساحت اعتقاد مربوط نمی شود؛ به شبکه معاشرت، عادت و سبک زیست نیز وابسته است.
رسالت ائمه(ع) حفظ همین حیات قلبی است. امام علی(ع) قلب حاوی ایمان را به کیسه مشک تشبیه کرده اند (مستدرک الوسائل، ج۴، ص۲۴۵)؛ تشبیهی که دلالت دارد بر اینکه دل زنده، منشا طیب و اثرگذاری است. همچنین راه احیای قلب را در «موعظه، زهد، یقین، یاد مرگ و ذکر خدا» معرفی می کنند (عیون الحکم، ج۱، ص۶۰، ۸۵، ۳۵۴). ذکر خدا و تلاوت قرآن، صیقل دهنده زنگار قلب اند (تفسیر البرهان، ج۱، ص۱۹؛ ج۵، ص۶۱۲). از اینجاست که خون حسین(ع) نیز در امتداد همین منطق فهم می شود: نه فقط خون شهادت، بلکه نیروی بیدارساز و احیاکننده دل هایی که در آستانه خاموشی اند.
۳. پیشگیری از کلاپس تاریخی؛ مصلح جامعه در برابر مرگ امت
«ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس» (الروم: ۴۱)
وقتی قلوب بمیرند، سیستم ایمنی جامعه نیز فرو می پاشد؛ تا آنجا که سر اولاد رسول الله(ص) را از صبح تا عصر در کوچه های کوفه می گردانند. اینجا دیگر سخن فقط از انحطاط فردی نیست؛ سخن از مرگ یک جامعه است.
در منطق قرآن، جوامع و تمدن ها نیز همچون انسان ها دارای حیات و اجل قطعی اند: «ولکل امه اجل» (الاعراف: ۳۴)، «وما اهلکنا من قریه الا ولها کتاب معلوم» (الحجر: ۵)، «وان من قریه الا نحن مهلکوها» (الاسراء: ۵۸). و این هلاکت، بر پایه سنت های الهی و رفتار ساکنانشان واقع می شود (تفسیر کوثر، ج۲، ص۳۰۵؛ ج۶، ص۳۰۰).
۱. ظلم و فساد فراگیر
گناهان و ستمگری، عامل مستقیم ویرانی تمدن ها در اوج شکوفایی اند: «فکاین من قریه اهلکناها وهی ظالمه» (الحج: ۴۵)، «فاهلکناهم بذنوبهم» (الانعام: ۶)، «ظهر الفساد فی البر والبحر» (الروم: ۴۱) (تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵؛ فرهنگ قرآن، ج۱۹، ص۳۶۰). جامعه از درون و با سازوکار فساد خود ویران می شود.
۲. سلطه مترفین و شکاف طبقاتی
حاکمیت ثروتمندان مست رفاه، یعنی مترفین، جامعه را به فسق و در نهایت استئصال می کشاند: «واذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها» (الاسراء: ۱۶)، و نیز «فتحنا علیهم ابواب کل شیء» (الانعام: ۴۴). علی(ع) عبد مترف را «مرده ای در میان زندگان» خواندند (المیزان، ج۱۳، ص۵۹؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۵۲؛ البرهان، ج۳، ص۵۱۵). در این منطق، رفاه زدگی فقط یک ناهنجاری اخلاقی نیست؛ موتور تولید مرگ اجتماعی است.
۳. تبعیض و استبداد
اجرای قانون فقط بر ضعفا و رها کردن اشراف، جامعه را به نابودی می کشاند (مستدرک الوسائل، ج۱۸، ص۷). همچنین حاکمیت فاجران، به تعبیر امیرالمومنین(ع)، مایه مذلت ابرار است (عیون الحکم، ج۱، ص۲۵۰). بنابراین، مرگ جامعه با استبداد سیاسی و تبعیض ساختاری گره می خورد.
۴. سکوت عالمان
علی(ع) هشدار داد که جوامع پیشین تنها به سبب اصل گناهانشان هلاک نشدند، بلکه چون عالمان ربانی سکوت کردند و نهی از منکر ننمودند، زمینه هلاکت قطعی شد (الکافی، ج۵، ص۵۷؛ بحار الانوار، ج۹۷، ص۹۰). از این رو، خاموشی صدای اصلاح، خود بخشی از مکانیسم مرگ جامعه است.
شرط بقا؛ خیزش مصلحانقرآن راه نجات از این کلاپس تاریخی را صرفا «صالح بودن» افراد نمی داند، بلکه وجود «مصلحان» را لازم می شمارد: «وما کان ربک لیهلک القری بظلم واهلها مصلحون» (هود: ۱۱۷) (تفسیر نمونه، ج۹، ص۲۷۷؛ تفسیر قرآن مهر، ج۹، ص۳۲۶). فاصله صالح و مصلح، فاصله سلامت فردی و مسئولیت تاریخی است. اینجاست که کربلا معنای عمیق تر خود را پیدا می کند.
با این مبانی، امام حسین(ع) صرفا یک معترض سیاسی نیست؛ او در یک آن، سه کارویژه عظیم تاریخی را رقم زد. نخست، پاسدار اسلام زنده بود؛ یعنی محافظت از دینی که مبدا حیات بشریت تا قیامت است (المیزان، ج۹، ص۴۲). دوم، طبیب قلب امت بود؛ شوک بیدارکننده ای به قلب هایی وارد کرد که با زنگار گناه، سکوت و هم نشینی با مترفان اموی مختوم شده بودند (البرهان، ج۵، ص۶۱۲؛ تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۸). سوم، مصلح جامعه در آستانه مرگ بود؛ قیامی مصلحانه در برابر جامعه ای که به واسطه ظلم، فساد حکومتی و سکوت عالمان، بر لبه پرتگاه عذاب و هلاکت قطعی قرار گرفته بود (الکافی، ج۵، ص۵۷).
پس نهضت حسینی را باید احیای هم زمان دین، دل و جامعه دانست؛ نه حادثه ای تک ساحتی و نه صرفا رخدادی سیاسی.
با بررسی مفهوم حیات و مرگ در قران کریم می یابیم این مفهوم مفهومی سطحی نمی باشد، بلکه شبکه ای سه لایه از وجود انسان و حیات جمعی است.
لایه نخست، «حیات مبدا» است: «لما یحییکم». اسلام، فرمول زنده شدن تمام ابعاد فردی و اجتماعی است (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۷). این حیات، با تمامیت ولایت تحقق می یابد؛ ولایتی که ضامن انسجام و بقای عدالت است (البرهان، ج۲، ص۶۶۴)، و تخلف از آن امت را به مهلکه فنا می برد (المیزان، ج۹، ص۴۲).
لایه دوم، «حیات ادراک» است: «اومن کان میتا فاحییناه». مرگ حقیقی، کوری باطن و زنگار گرفتن قلب بر اثر نفاق، تکبر، تراکم گناه و هم نشینی با مترفین است (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۴۸ و ۴۱۱؛ ارشاد القلوب، ج۱، ص۴۶). تنها ذکر، موعظه و اتصال به نور ولایت است که این کالبد مرده را احیا می کند (مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۳۳۳؛ عیون الحکم، ج۱، ص۸۵).
لایه سوم، «حیات سیستم» است: «ظهر الفساد». جوامع نیز بر اثر ظلم، شکاف طبقاتی، تبعیض و سلطه فاجران می میرند (تفسیر قرآن مهر، ج۱۶، ص۱۶۵؛ تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵). و یگانه پادزهر این مرگ محتوم، خروش مصلحان خط شکن است (تفسیر نمونه، ج۹، ص۲۷۷).
عاشورای حسینی، خون جاری در رگ های این هندسه سه گانه است. پیروان حقیقی این مکتب همچون امام راحل، امامان شهید و امام حاضر در همین صراط گام برمی دارند تا جامعه مرده را به حیات طیبه بازگردانند.
فیک یا خمینی، افهمنی الزمان ان اعیش حرا، ان اموت عزا، ان استقیم سنه، ان اطیب مسری.
