اسلام، حیات و نهضت حسینی؛ تحلیل قرآنی احیای دین، قلوب و جامعه در عاشورا
بسم الله الرحمن الرحیم
متن حاضر، صورت مکتوب، بازنویسی شده و توسعه یافته سخنرانی نگارننده پیش از خطبه های نماز جمعه برازجان-بوشهر- در مصلای دشتستان است. این بحث، پس از ارائه شفاهی، با هدف استحکام علمی، دقت بیشتر در استنادها، و قابلیت بهره برداری پژوهشی، تنقیح، تنظیم و با افزودن ارجاعات تفسیری، روایی و تحلیلی تکمیل شده است.
اسلام، حیات و نهضت حسینی؛ تحلیل قرآنی احیای دین، دل و جامعه در عاشورا
یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم (الانفال: ۲۴)
مسئله ای که با فهم درست آن، هم عاشورا روشن تر می شود و هم نسبت ما با زمانه خودمان، نسبت قرآن با حیات است. قرآن دنیا را صرفا صحنه رفت وآمد آدم ها نمی بیند؛ آن را صحنه حیات و مرگ می بیند، اما نه فقط مرگ بدن. از مرگ دین، مرگ دل و مرگ جامعه نیز سخن می گوید. بر همین مبنا، می توان همه بحث را در یک جمله فشرده کرد: اسلام، مکتب حیات است و امام حسین علیه السلام احیاگر این حیات در لحظه مرگ امت.
۱. اسلام در قرآن، فقط یک دین نیست؛ مبدا حیات است
در آیه شریفه، خداوند نفرمود دعوت خدا و رسول را اجابت کنید تا فقط تکلیف تان معلوم شود؛ فرمود اجابت کنید، زیرا این دعوت «لما یحییکم» است. خود تعبیر آیه نشان می دهد که نسبت اسلام با انسان، نسبت قانون گذاری صرف نیست؛ نسبت احیاء است.
در تحلیل لغوی این آیه، هر واژه بعدی از عمق معنا را آشکار می کند. واژه «آمنوا» از ریشه «ا م ن» به معنای تصدیق مطلق است (تهذیب اللغه، ج۱۵، ص۳۶۸؛ لسان العرب، ج۱۳، ص۲۱؛ شمس العلوم، ج۱، ص۳۲۸)، و اصل آن دخول در صدق امانتی است که خداوند بر عهده انسان نهاده است (لسان العرب، ج۱۳، ص۲۳). در اصطلاح شرعی نیز ایمان با اجتماع سه چیز حاصل می شود: تحقیق به قلب، اقرار به زبان، و عمل به جوارح (مفردات الفاظ القرآن، ج۱، ص۹۱). صاحب قاموس قرآن تصریح می کند که بهترین معنای ایمان «تسلیم» است، زیرا قرآن کسانی را که اعتقاد دارند ولی تسلیم نیستند، کافر می شمارد (قاموس قرآن، ج۱، ص۱۲۴-۱۲۸). صاحب مجمع البحرین نیز می گوید: یعنی بر ایمان ثابت باشید و بر آن بمانید (مجمع البحرین، ج۶، ص۲۰۲). از این رو، خطاب آیه متوجه صرف مدعیان اعتقاد نیست، بلکه متوجه کسانی است که باید در ساحت تسلیم و ثبات نیز باقی بمانند.
واژه «استجیبوا» از ریشه «ج و ب» در حقیقت به معنای تهیو و آمادگی درونی برای جواب دادن است (مفردات الفاظ القرآن، ج۱، ص۲۱۰؛ ترجمه و تحقیق مفردات، ج۱، ص۴۲۹). صاحب مجمع البحرین آن را چنین تفسیر کرده است: «ای اجیبوا الله فیما یامرکم به اذا دعاکم» (مجمع البحرین، ج۲، ص۲۸). صاحب قاموس قرآن نیز با نقل از مبرد می گوید که در استجابت، معنای اذعان هست و در اجابت نیست (قاموس قرآن، ج۲، ص۸۶). بنابراین، «استجیبوا» فقط پاسخ ظاهری نیست؛ آمادگی درونی و اذعان قلبی به دعوت الهی را می طلبد.
واژه «یحییکم» نیز از ریشه «ح ی ی» به معنای زنده کردن و بخشیدن حیات است (لسان العرب، ج۱۴، ص۲۱۲؛ المحکم و المحیط الاعظم، ج۳، ص۳۹۵-۳۹۶). حیات در قرآن بر وجوه متعددی به کار رفته است: قوه نامیه گیاهی، قوه حساسه حیوانی، قوه عامله عاقله، ارتفاع غم و اندوه، حیات اخروی ابدی، و حیاتی که خداوند بدان وصف می شود (مفردات الفاظ القرآن، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹؛ ترجمه و تحقیق مفردات، ج۱، ص۵۶۸). صاحب مجمع البحرین نیز احیاء را به معنای استبقاء آورده است (مجمع البحرین، ج۱، ص۱۱۴). پس سخن از حیاتی بسیط و یک لایه نیست؛ سخن از حقیقتی ذو مراتب است که همه ساحت های وجود انسان را دربرمی گیرد.
به تعبیر صاحب تفسیر نمونه، کوتاه ترین و جامع ترین تعریف اسلام همین است که اسلام دعوت به حیات در همه عرصه هاست: حیات فکری، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و معنوی. اگر کسی بپرسد اسلام هدفش چیست، در یک جمله کوتاه می توان گفت: هدفش حیات در تمام زمینه ها و بخشیدن این حیات به انسان هاست (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۷).
علامه طباطبایی در تبیین رکن واقعی دعوت الهی توضیح می دهد که خداوند پس از فرمان به اطاعت، آن را با بیان حقیقت امر تاکید فرموده است؛ و آن حقیقت این است که دعوت رسول خدا، دعوت به چیزی است که انسان را زنده می کند و از مهبط فنا و بوار بیرون می آورد. حیات، گرانبهاترین نعمت و بالاترین گوهری است که موجود زنده برای خود می شناسد، زیرا در ورای آن جز عدم و بطلان نمی بیند (المیزان، ج۹، ص۴۲).
علامه با تاکید بر نقش فطرت بیان می کند که خداوند انسان را به جهازی مجهز کرده که خیرات و منافعش را تشخیص می دهد و از مواطن شر بر حذرش می دارد. از آنجا که این هدایت، هدایتی تکوینی است و در تکوین خطا محال است، بر انسان حتم است که سعادت وجود خود را بدون شک درک کند؛ هرچند عوامل و اسباب مضاد می توانند او را از مسیر فطرت منحرف سازند (المیزان، ج۹، ص۴۲). قرآن نیز بر همین حقیقت اصرار دارد: «فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم» (الروم: ۳۰) و «ونفس وما سواها فالهمها فجورها وتقواها» (الشمس: ۷-۸). اگر انسان دچار لغزش می شود، این از قصور فطرت نیست، بلکه از اغفال عقل و پیروی از هوای نفس است: «ان یتبعون الا الظن وما تهوی الانفس ولقد جاءهم من ربهم الهدی» (النجم: ۲۳) (المیزان، ج۹، ص۴۲).
قرآن، حیات را عمیق تر از فهم متعارف ما مطرح می کند. ممکن است انسانی از حیث جسمی زنده باشد، اما هنوز در حد غرایز متوقف مانده باشد. تفسیر قرآن مهر از مراتب گوناگون حیات سخن می گوید: حیات گیاهی، حیات حیوانی، حیات فکری، حیات عقلانی، حیات ایمانی و حیات اخروی (تفسیر قرآن مهر، ج۸، ص۵۹). بر این اساس، ممکن است کسی بخورد، بخوابد، کار کند، ثروت و قدرت داشته باشد، اما هنوز به «حیات انسانی» نرسیده باشد. خدا و پیامبر و آل او، بشریت را به سوی عالی ترین مراحل حیات و زندگی فرا می خوانند (تفسیر قرآن مهر، ج۸، ص۵۹).
علامه طباطبایی سپس به بعدی عمیق تر اشاره می کند: آنچه در بدو نظر از حیات می شناسیم، زندگی دنیوی همراه با شعور و فعل ارادی است؛ اما خداوند می فرماید: «وما هذه الحیاه الدنیا الا لهو ولعب وان الدار الآخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون» (العنکبوت: ۶۴). روز قیامت حجاب برداشته می شود: «لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید» (ق: ۲۲). پس برای انسان حیاتی دیگر هست که بلندمرتبه تر و گرانبهاتر از حیات دنیوی است و لعب و لهو بدان راه ندارد (المیزان، ج۹، ص۴۲). بالجمله، انسان دارای حیاتی حقیقی است که اشرف و اکمل از حیات دنیوی اوست و هنگامی بدان تلبس می یابد که استعدادش با تحلی به حلیه دین و دخول در زمره اولیای صالحین تمام شود. در همین معناست آیه «من عمل صالحا من ذکر او انثی وهو مومن فلنحیینه حیاه طیبه» (النحل: ۹۷) (المیزان، ج۹، ص۴۲).
آیه مورد بحث مطلق است و از شمول مجموع دعوت های رسول خدا که مایه زنده شدن دل هاست ابایی ندارد؛ از این رو نباید آن را به یک بعد خاص محدود کرد (المیزان، ج۹، ص۴۲؛ تفسیر المیزان (ترجمه)، ج۹، ص۵۷). طبرسی در مجمع البیان اقوال مختلف مفسران را نقل می کند: قولی آن را دعوت به جهاد می داند، زیرا جهاد احیای امر مسلمانان و اعزاز دین است؛ قولی آن را دعوت به ایمان دانسته، زیرا ایمان حیات قلب و کفر موت آن است؛ قولی آن را دعوت به قرآن و علم دین شمرده؛ و قولی آن را دعوت به بهشت دانسته است (مجمع البیان، ج۴، ص۸۱۸). این تکثر اقوال، به جای تعارض، نشان دهنده سعه معنایی آیه است.
در تفسیر البرهان، روایاتی آمده که بعد ولایی این حیات بخشی را آشکار می سازد. از ابو الربیع شامی روایت شده که از امام صادق(ع) درباره این آیه پرسیدم؛ فرمود: «نزلت فی ولایه علی (ع)» (البرهان، ج۲، ص۶۶۴). همچنین ابن مردویه از امام باقر(ع) نقل کرده است: «نزلت فی ولایه علی بن ابی طالب (ع)» (البرهان، ج۲، ص۶۶۴). در روایت دیگری نیز امام باقر(ع) فرموده اند: «ولایه علی بن ابی طالب، فان اتباعکم ایاه و ولایته اجمع لامرکم و ابقی للعدل فیکم» (البرهان، ج۲، ص۶۶۴). در این بیان، ولایت فقط یک فضیلت فردی نیست؛ جامع ترین عامل انسجام امت و ماندگارترین تضمین عدالت در آن است.
بنا بر تعبیرات تفسیر نور ذیل آیه «وتمت کلمت ربک صدقا وعدلا»، بشر به مرحله ای رسیده است که دین به تمامیت حیات برسد (تفسیر نور، ج۲، ص۵۳۸). خداوند مطابق با سیر تکاملی بشر، پیامبرانی فرستاد تا آن گاه که انسان به مرحله ای از رشد فکری و بلوغ عقلانی رسید که قابلیت پذیرش کامل ترین دین الهی را یافت (تفسیر کوثر، ج۳، ص۱۶۷؛ ج۱، ص۲۸۱). از این منظر، قرآن آخرین کتاب آسمانی، اسلام آخرین دین الهی، و مبنای قوانین خداوند در نظام هستی صدق و عدل است (تفسیر نور، ج۲، ص۵۳۸).
امام صادق(ع) در پاسخ به پرسش از اولو العزم فرموده اند: «لان نوحا بعث بکتاب و شریعه فکل من جاء بعد نوح اخذ بکتاب نوح و شریعته و منهاجه حتی جاء ابراهیم...» (الفصول المهمه، ج۱، ص۴۲۷). امام رضا(ع) نیز فرموده اند: «و شریعه محمد لا تنسخ الی یوم القیامه و لا نبی بعده الی یوم القیامه» (وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۳۳۸). و امام علی(ع) فرموده اند: «بمحمد ختم الله النبوه و بی تم الوصیه» (اثبات الهداه، ج۳، ص۵۱۵).
از همین جا نکته ای تعیین کننده روشن می شود: اگر ابتدای آیه شریفه، یعنی «استجیبوا لله و رسوله»، از صحنه خارج شود؛ اگر اجابت، اجابت خدا و رسول نباشد و به جای آن بدعت و صرف اسم اسلام بنشیند، دیگر «لما یحییکم» رخ نخواهد داد، بلکه امت با اجابت معاویه می میرد.
درباره ذیل آیه، «واعلموا ان الله یحول بین المرء وقلبه»،
علامه طباطبایی بحثی دقیق آورده است: خداوند چون مبدع انسان و موجد هر یک از اجزای وجود اوست، بر همه آنها احاطه دارد و مالک حقیقی هر یک از آنهاست؛ پس او به انسان از هر چیز نزدیک تر است: «ونحن اقرب الیه من حبل الورید» (ق: ۱۶). این آیه عذر جاهلان و کافران را در معرفت خدا قطع می کند، ریشه نفاق را از اصل برمی کند، و تعلیم می دهد که مسلمانان مستقل در ملک قلب خود نیستند؛ تا هم رذیلت کبر زایل شود و هم رذیلت یاس و قنوط برطرف گردد (المیزان، ج۹، ص۴۲).
طبرسی دو روایت از امام صادق(ع) نقل کرده است: «لا یستیقن القلب ان الحق باطل ابدا و لا یستیقن القلب ان الباطل حق ابدا» و «یحول بینه و بین ان یعلم ان الباطل حق» (مجمع البیان، ج۴، ص۸۱۸). امام باقر(ع) نیز فرموده اند: «یحول بین المرء و معصیته ان تقوده الی النار... و اعلموا ان الاعمال بخواتیمها» (البرهان، ج۲، ص۶۶۴). و امام صادق(ع) فرموده اند: «ان الله تبارک و تعالی ینقل العبد من الشقاء الی السعاده و لا ینقله من السعاده الی الشقاء» (البرهان، ج۲، ص۶۶۴). طبرسی همچنین حدیثی نبوی نقل کرده که پیامبر(ص) به عمار فرمود: «یا عمار... فعلیک بهذا الاصلع عن یمینی علی بن ابی طالب... یا عمار طاعه علی طاعتی و طاعتی طاعه الله» (مجمع البیان، ج۴، ص۸۱۸).
از این رو، قیام امام حسین علیه السلام باید در افق احیاء جامعه فهم شود. آن حضرت در میدان عاشورا فرمودند: «ادعوکم الی سبیل الرشاد فمن اطاعنی کان من المرشدین»؛ و این همان «لما یحییکم» است. سپس فرمودند: «و من عصانی کان من المهلکین»؛ یعنی از منطق این آیه، چنین انسانی اساسا زنده نیست. و نیز فرمودند: «و کلکم عاص لامری غیر مستمع قولی فقد ملئت بطونکم من الحرام»؛ و این جاست که باید پرسید این فاجعه از کجا بیرون آمده است (بحارالانوار، ج۴۵، ص۱).
اومن کان میتا فاحییناه وجعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها (الانعام: ۱۲۲)
قرآن می گوید ممکن است انسانی مرده باشد و خدا او را زنده کند. پس روشن است که سخن فقط از مرگ جسم نیست؛ سخن از مرگ دل، مرگ وجدان و مرگ تشخیص است.
حقیقت مرگ قلببه تعبیر تفسیر نمونه، حقیقت حیات در قرآن، در فهم و درک و دیدن و شنیدن حق است؛ هرچه این دستگاه ادراک را از کار بیندازد، مرگ قلب می آورد (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۸). کسانی که تنها از زندگی به این قانع شده اند که در عالم بی خبری به سر برند، نه ناله مظلومی را بشنوند، نه ندای منادیان حق را لبیک گویند، و نه از ظلم ناراحت شوند، دارای قلبی مرده اند (تفسیر نمونه، ج۱۸، ص۴۴۴).
علامه طباطبایی تصریح می کند که هرگاه انسان از صراط مستقیم فطرت منحرف شود، لوازم حیات سعیده، از علم نافع و عمل صالح، را از دست داده و با حلول جهل و فساد اراده آزاد، به مردگان ملحق شده است (المیزان، ج۹، ص۴۲؛ تفسیر المیزان (ترجمه)، ج۹، ص۵۵). جواب منفی به دعوت الهی، یعنی رد حیات و مردن قلب انسان؛ یعنی انسان زندگی فعال را از دست بدهد و همچون جمادات شود (تفسیر قرآن مهر، ج۸، ص۶۱). قلبی که مرده باشد، حق ناپذیر است، مانع تعقل و تفکر می شود، خشیت از خدا را از بین می برد، و انسان را دچار غفلت و در نهایت عذاب الهی می کند (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۴۸).
واژه «قلب» در لغت، به سبب تغییر و دگرگونی حالاتش چنین نامیده شده و از آن به معانی گوناگون تعبیر می شود (مفردات الفاظ القرآن، ج۱، ص۶۸۱). مراد از قلب در قرآن می تواند باطن و درون انسان، یا مرکز ثقل وجود او، و یا نفس مدرکه و روح باشد (قاموس قرآن، ج۶، ص۲۵ و ۲۷). از همین رو، وقتی قرآن از مرگ یا بیماری قلب سخن می گوید، مرادش صرف عضو جسمانی نیست، بلکه کانون ادراک، گرایش و تصمیم انسان است.
تعبیرات قرآنی برای بیماری و مرگ قلبقرآن کریم برای توصیف حالت های مختلف بیماری روحی و مرگ دل، تعبیرات متعددی به کار برده است: ختم و طبع، اقفال، قسوه، اکنه، اغفال و رین (تفسیر کوثر، ج۱، ص۵۶؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۱۱ و ۴۱۹). از همین باب است: «ختم الله علی قلوبهم» (البقره: ۷)، «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها» (محمد: ۲۴)، «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره او اشد قسوه» (البقره: ۷۴)، و «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون» (المطففین: ۱۴) (تفسیر کوثر، ج۱، ص۵۶؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۵۰؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۹، ص۱۶۵). این تعبیرات، تنوع حالات یک حقیقت را نشان می دهند: قلبی که از حیات فاصله گرفته است.
خداوند بی جهت بر دل کسی مهر نمی زند؛ بلکه «فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم» (الصف: ۵). تنها پس از اصرار انسان بر کفر، گناه، تکبر، هواپرستی و لجاجت است که درهای هدایت بر قلب بسته می شود (تفسیر کوثر، ج۱، ص۵۶).
چه چیز دل را می میراند؟
۱. نفاق، تکبر، جهل و شرک
نفاق، تکبر، جهل و شرک از اصلی ترین عوامل مرگ قلب اند. آیه «الذین یجادلون فی آیات الله بغیر سلطان... کذلک یطبع الله علی کل قلب متکبر جبار» (غافر: ۳۵) صریحا نشان می دهد که جدال بی دلیل و تکبر، موجب طبع بر قلب متکبر جبار می شود (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۰۹-۴۱۰). هواپرستی نیز مصداق بارز ختم قلب است: «افرایت من اتخذ الهه هواه واضله الله علی علم وختم علی سمعه وقلبه» (الجاثیه: ۲۳) (تفسیر کوثر، ج۱، ص۵۶؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۱۱). در مناجات تائبین از مناجات های پانزده گانه امام زین العابدین(ع) نیز آمده است: «جنایت بزرگ من قلبم را میرانده است» (تفسیر نمونه، ج۱۸، ص۴۴۴).
۲. گناه انباشته و تکراری
تکرار گناه باعث سیاه شدن دل و قساوت آن می شود. امام علی(ع) می فرمایند: «دل ها سخت و قسی نمی شوند مگر به خاطر گناهان زیاد» (تفسیر قرآن مهر، ج۱۸، ص۵۸). آیه «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون» (المطففین: ۱۴) نشان می دهد که گناهان موجب تیره شدن قلب و ایجاد رین، یعنی زنگار، و در پی آن قساوت می شوند (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۰۶ و ۴۱۱). علامه طباطبایی نیز بیان می دارد که کسب گناهان به مثابه زنگاری بر صفای قلب هاست که معرفت خیر از شر را می پوشاند. نفس به حسب طبع اولی خود، صفا و جلایی دارد که حق را از باطل و تقوا را از فجور بازمی شناسد (المیزان، ج۲۰، ص۲۳۴). شیخ طوسی نیز می نویسد: حسن بصری و قتاده گفته اند: رین یعنی گناه بر گناه تا آنجا که قلب بمیرد (التبیان، ج۱۰، ص۲۹۹). طبرسی از ابن مسعود نقل کرده است که آدمی گناه می کند، پس نقطه سیاهی بر قلبش می نشیند، سپس گناهی دیگر، تا قلبش به رنگ گوسفند سیاه درآید (مجمع البیان، ج۱۰، ص۶۸۸).
از امام باقر(ع) روایت شده است: «ما من عبد الا و فی قلبه نکته بیضاء، فاذا اذنب ذنبا خرج فی النکته نکته سوداء، فاذا تاب ذهب ذلک السواد، و ان تمادی فی الذنوب زاد ذلک السواد حتی یغطی البیاض، فاذا غطی البیاض لم یرجع صاحبه الی الخیر ابدا» (البرهان، ج۵، ص۶۱۲). پیامبر(ص) نیز فرمودند: «اذا اذنب العبد کانت نقطه سوداء علی قلبه... و ان هو لم یتب... کان الذنب علی الذنب و السواد علی السواد حتی یغمر القلب فیموت» (ارشاد القلوب، ج۱، ص۴۶؛ مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۳۳۳).
۳. دوری از خدا و اولیای الهی
دوری از هدایتگران، ترک ذکر خدا و ترک عبادات، از عوامل سختی دل اند (تفسیر قرآن مهر، ج۲۰، ص۲۱۹). نقض پیمان و عهدشکنی نیز موجب لعنت خدا و قساوت قلب می شود: «فبما نقضهم میثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسیه» (المائده: ۱۳) (تفسیر کوثر، ج۱، ص۵۶؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۱۹). فساد و قطع رحم نیز در همین مسیر قرار دارند: «فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فی الارض وتقطعوا ارحامکم... ام علی قلوب اقفالها» (محمد: ۲۲-۲۴) (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۱۰-۴۱۱). پیامبر(ص) نیز فرمودند: «و ایاکم و الظلم... و ایاکم و الشح فانه دعا الذین من قبلکم حتی سفکوا دماءهم... و قطعوا ارحامهم» (وسائل الشیعه، ج۹، ص۴۲).
۴. دنیاپرستی، همنشینی فاسد و غفلت طولانی
ترجیح دادن زندگی دنیا بر آخرت، از عوامل مهم طبع قلب است: «ذلک بانهم استحبوا الحیاه الدنیا علی الآخره... اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم» (النحل: ۱۰۷-۱۰۸) (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۱۰). طولانی شدن مدت بدون یاد خدا نیز قساوت می آورد: «فطال علیهم الامد فقست قلوبهم» (الحدید: ۱۶) (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۵۵). در حدیث قدسی آمده است: «من اصبح حزینا علی الدنیا فقد اصبح ساخطا علی» (کلیات حدیث قدسی، ج۱، ص۱۶۱).
امیرالمومنین(ع) فرموده اند: «من غلب علیه الغفله مات قلبه» (عیون الحکم، ج۱، ص۴۴۸). و چهار چیز را موجب مرگ قلب برشمرده اند: «الذنب علی الذنب و ملاحاه الاحمق و کثره مثافنه النساء و الجلوس مع الموتی»؛ پرسیدند مردگان کیست اند؟ فرمود: «کل عبد مترف» (عیون الحکم، ج۱، ص۷۳؛ وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۱۹۷). و نیز فرموده اند: «کثره المال تفسد القلوب و تنشئ الذنوب» (عیون الحکم، ج۱، ص۳۹۰). امام صادق(ع) هم فرموده اند: «فان الغفله مصطاد الشیطان و راس کل بلیه و سبب کل حجاب» (مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۳۸۹). و نیز: «حب الدنیا و الذنوب فی القلب قد احتوشته فمتی یصل الخیر الیه» (مجموعه ورام، ج۱، ص۱۴۰).
(تفسیر نمونه، ج۱۸، ص۴۴۴؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۸، ص۵۸؛ ج۲۰، ص۲۱۹؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۵۵؛ ج۲۴، ص۴۷۹)
رهبری الهی و حفظ حیات قلبی امت
از این جا روشن می شود که رهبری معظمی که آقا اباعبدالله(ع) و ائمه طاهرین بر عهده داشتند، در اصل کار پاک کردن قلوب بود. رهبری الهی فقط مدیریت سیاسی نیست؛ کارش حفظ حیات قلبی امت است.
امام باقر(ع) فرموده اند: «الایمان ما استقر فی القلب و افضی به الی الله و صدقه العمل بالطاعه لله و التسلیم لامره» (الفصول المهمه، ج۱، ص۴۳۰). امیرالمومنین(ع) نیز فرموده اند: «اما القلب الذی فیه ایمان و قرآن کجراب المسک ان فتح فتح طیبا و ان وعی وعی طیبا» (مستدرک الوسائل، ج۴، ص۲۴۵). و پیامبر(ص) فرموده اند: «من سره ان یحیی حیاتی و یموت مماتی و یدخل جنه عدن منزلی فلیتول علیا و الائمه من بعده» (اثبات الهداه، ج۲، ص۱۴۲). در این دستگاه، حیات قلبی با ایمان، قرآن و ولایت به هم گره خورده است.
امام صادق(ع) فرموده اند که خداوند در پیامبر پنج روح قرار داده و روح القدس است که به واسطه آن نبوت را حمل می کند؛ و هنگامی که پیامبر از دنیا می رود، این روح به امام منتقل می شود (الکافی، ج۱، ص۲۷۲). امام علی(ع) نیز ائمه را «باب الایمان و کعبته و حجه الله و محجته و اعلام الهدی و رایته» توصیف کرده اند (بحار الانوار، ج۲۵، ص۱۶۹). پس نسبت امامت با امت، نسبت هدایت اداری نیست؛ نسبت حراست از قلب زنده امت است.
درمان قلب مرده
و اما درمان قلب مرده چیست؟ امیرالمومنین(ع) فرموده اند: «احی قلبک بالموعظه و امته بالزهاده و قوه بالیقین و نوره بالحکمه و ذلله بذکر الموت و قرره بالقناعه و بصره فجائع الدنیا» (عیون الحکم، ج۱، ص۸۵؛ مستدرک الوسائل، ج۲، ص۱۰۲). و نیز فرموده اند: «فی الذکر حیاه القلوب» (عیون الحکم، ج۱، ص۳۵۴)، «الذکر نور العقل و حیاه النفوس و جلاء الصدور» (عیون الحکم، ج۱، ص۶۰)، و «من ذکر الله احیا الله قلبه و نور عقله و لبه» (عیون الحکم، ج۱، ص۴۵۸). پیامبر(ص) نیز فرمودند: «یا بنی لا تغفل عن قراءه القرآن... فان القرآن یحیی القلب المیت و ینهی عن الفحشاء و المنکر» (تفسیر البرهان، ج۱، ص۱۹). امام صادق(ع) هم فرموده اند: «یصدا القلب، فاذا ذکرته بآلاء الله انجلی عنه» (البرهان، ج۵، ص۶۱۲).
و همین خون حسین(ع) است که این گونه منبعث کننده و احیاگر قلوب است.
۳. امام حسین علیه السلام فقط احیاگر دل ها نبود؛ مانع مرگ جامعه هم بود
ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس (الروم: ۴۱)
وقتی قلوب مرد و اجابت نکرد، جامعه نیز می میرد. جامعه ای پدید می آید که در آن، اولاد رسول الله را صبح وارد کوفه می کنند و تا عصر کار به دارالاماره می رسد.
مرگ جامعه در قران کریم
در دیدگاه قرآن، همان گونه که انسان ها دارای اجل اند، جوامع و آبادی ها نیز دارای حیات و مرگ اجتماعی اند. منابع تفسیری تاکید می کنند که هیچ جامعه ای بدون حساب و کتاب هلاک نمی شود (تفسیر کوثر، ج۲، ص۳۰۵). شهرها و ملت ها دارای مرگ و حیات اجتماعی اند و زمانی که لحظه مرگ حتمی فرا رسد، آن تمدن از صفحه روزگار محو می شود (تفسیر قرآن مهر، ج۱۱، ص۱۱۶).
آیه «ولکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه ولا یستقدمون» (الاعراف: ۳۴) بر داشتن اجل برای جوامع دلالت دارد (تفسیر کوثر، ج۶، ص۳۰۰). آیه «وما اهلکنا من قریه الا ولها کتاب معلوم» (الحجر: ۵) نیز می گوید زمان مرگ هر جامعه در علم خدا ثبت شده است (تفسیر کوثر، ج۲، ص۳۰۵؛ ج۶، ص۱۱). و آیه «وان من قریه الا نحن مهلکوها قبل یوم القیامه او معذبوها عذابا شدیدا» (الاسراء: ۵۸) قانون فراگیر مرگ نهایی همه ملت ها را بیان می کند (تفسیر کوثر، ج۲، ص۳۰۵؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۱۰۸).
جامعه با چه چیز می میرد؟
جامعه با ظلم می میرد: «فکاین من قریه اهلکناها وهی ظالمه فهی خاویه علی عروشها» (الحج: ۴۵) (تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵؛ ج۵، ص۲۷۲). خداوند هیچ شهری را هلاک نمی کند مگر آنکه اهل آن ظالم باشند (فرهنگ قرآن، ج۱۹، ص۳۶۰).
با فساد عمومی می میرد: «فاهلکناهم بذنوبهم» (الانعام: ۶) (تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵؛ تفسیر قرآن مهر، ج۶، ص۳۱). و نیز: «ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس» (الروم: ۴۱) (فرهنگ قرآن، ج۲۴، ص۴۷۹؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۶، ص۱۶۵).
با رفاه زدگی و مترفین می میرد: «واذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا» (الاسراء: ۱۶) (تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۵۲). مترفین ثروتمندان خوش گذران و اشرافی اند که در جوامع ناسالم، سردمدار اجتماع و ریشه اصلی فسادگری محسوب می شوند (تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۵۲). «مترف» کسی است که به حال خود رها شده و هرچه بخواهد انجام می دهد (مفردات الفاظ القرآن، ج۱، ص۱۶۶؛ قاموس قرآن، ج۱، ص۲۷۲؛ مجمع البحرین، ج۵، ص۳۰). علامه طباطبایی می نویسد: تعلق امر به مترفین از آن روست که آنان روسا و سادات و پیشوایانی اند که دیگران از آنان پیروی می کنند (المیزان، ج۱۳، ص۵۹). از امام باقر(ع) روایت شده: «امرنا مترفیها» تفسیرش «کثرنا جبابرتها» است (البرهان، ج۳، ص۵۱۵؛ تفسیر القمی، ج۲، ص۱۷). و آن حضرت(ع) فرموده اند: «هر عبد مترف، مرده ای در میان زندگان است» (عیون الحکم، ج۱، ص۷۳).
با شکاف طبقاتی می میرد: رفاه زدگی بی حدوحصر و پیدایش شکاف عمیق میان طبقه برخوردار و محروم، باعث غرور، فراموشی خدا و طغیان می شود: «فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شیء حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغته» (الانعام: ۴۴) (تفسیر کوثر، ج۳، ص۳۲۳).
با تبعیض و استبداد می میرد: سوءاستفاده از آزادی، دیکتاتوری و استبداد جامعه را به انفجار و نابودی می کشاند (تفسیر قرآن مهر، ج۱۶، ص۱۶۵). امام صادق(ع) فرموده اند: «انما هلک بنو اسرائیل لانهم کانوا یقیمون الحدود علی الوضیع دون الشریف» (مستدرک الوسائل، ج۱۸، ص۷). و امیرالمومنین(ع) فرموده اند: «دوله الفجار مذله الابرار» (عیون الحکم، ج۱، ص۲۵۰).
با خاموش شدن صدای مصلحان می میرد: امیرالمومنین(ع) فرموده اند: «انما هلک من کان قبلکم بحیث ما عملوا من المعاصی و لم ینههم الربانیون و الاحبار عن ذلک فانهم لما تمادوا فی المعاصی نزلت بهم العقوبات» (الکافی، ج۵، ص۵۷؛ بحار الانوار، ج۹۷، ص۷۴ و ۹۰؛ الزهد، ج۱، ص۱۰۵؛ تفسیر نور الثقلین، ج۱، ص۶۴۸).
(تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵؛ ج۵، ص۳۰۲؛ ج۶، ص۲۵۷ و ۳۰۰؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۵۲؛ ج۱۶، ص۱۶۵)
شرط نجات جامعه: وجود مصلحان
آیه «فلولا کان من القرون من قبلکم اولو بقیه ینهون عن الفساد فی الارض» (هود: ۱۱۶) نشان می دهد که اگر در نسل های پیشین مصلحانی بودند، جامعه نجات می یافت (تفسیر کوثر، ج۵، ص۳۰۲؛ تفسیر قرآن مهر، ج۹، ص۳۲۶). و آیه «وما کان ربک لیهلک القری بظلم واهلها مصلحون» (هود: ۱۱۷) نیز می گوید خداوند هیچ شهری را در حالی که مردمش مصلح باشند، نابود نمی کند (تفسیر نمونه، ج۹، ص۲۷۷). صرفا «صالح» بودن برای نجات جامعه کافی نیست؛ جامعه به «مصلح» نیاز دارد، به کسانی که در برابر فساد سکوت نکنند و برای اصلاح بکوشند (تفسیر قرآن مهر، ج۹، ص۳۲۶).
اینجا باید کربلا را عمیق فهمید.
۴. امام حسین: احیای هم زمان دین، دل و جامعه
امام حسین علیه السلام را باید در این افق فهمید. او هم پاسدار اسلام زنده بود؛ اسلامی که مکتب حیات است و به تعبیر علامه طباطبایی، دعوت به چیزی است که انسان را از مهبط فنا بیرون می آورد (المیزان، ج۹، ص۴۲)؛ اسلامی که برای مرحله بلوغ بشریت نازل شده و شریعتش تا قیامت نسخ نمی شود (وسائل الشیعه، ج۲۸، ص۳۳۸)؛ اسلامی که دینی جهانی و فطری است و بر تمام بشر خطاب می کند (تفسیر کوثر، ج۹، ص۴۵).
هم طبیب قلب امت بود؛ قلب هایی که به تعبیر تفسیر نمونه، حقیقت حیاتشان در فهم و درک حق است (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۸)؛ قلب هایی که با تکرار گناه، رین و زنگار بر آنها نشسته بود تا بیاض را بپوشاند (البرهان، ج۵، ص۶۱۲)؛ قلب هایی که با دنیاپرستی و غفلت طولانی سخت شده بود (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۵۵)؛ قلب هایی که با هم نشینی مترفین مرده بود (عیون الحکم، ج۱، ص۷۳).
و هم مصلح جامعه در برابر مرگ تاریخی بود؛ جامعه ای که با ظلم و فساد مترفین در مسیر هلاکت افتاده بود (تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۵۲)؛ جامعه ای که امیرالمومنین(ع) فرمود اقوام پیشین تنها از آن رو هلاک شدند که عالمان آنان را از معاصی بازنداشتند (الکافی، ج۵، ص۵۷)؛ جامعه ای که خداوند فرمود اگر مصلحان در آن نباشند، نابود می شود (تفسیر قرآن مهر، ج۹، ص۳۲۶).
یعنی نهضت حسینی، یک احیای هم زمان بود: احیای دین، احیای دل، و احیای جامعه.
۵. جمع بندی
فلهذا: یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم
قرآن کریم، حیات را مفهومی چندلایه می بیند، نه امری صرفا زیستی. از یک سو، در آیه «لما یحییکم»، اسلام را خود مبدا حیات معرفی می کند؛ و به تعبیر تفسیر نمونه، این حیات همه ابعاد انسان و جامعه را دربرمی گیرد (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۷-۱۲۸). علامه طباطبایی تصریح می کند که آیه مطلق است و از شمول جمیع دعوت های پیامبر(ص) که محیی قلوب است ابایی ندارد (المیزان، ج۹، ص۴۲). طبرسی نیز اقوال متعدد مفسران را، از جهاد تا ایمان تا قرآن تا بهشت، نقل می کند (مجمع البیان، ج۴، ص۸۱۸). و امام باقر(ع) مصداق اعلای آن را ولایت علی بن ابی طالب(ع) معرفی می کند که «اجمع لامرکم و ابقی للعدل فیکم» است (البرهان، ج۲، ص۶۶۴). اسلامی که به مرحله اتمام رسیده است (تفسیر نور، ج۲، ص۵۳۸)، دین فطرت انسانی است (تفسیر کوثر، ج۹، ص۴۷)، جهانی و جاودانه است (تفسیر کوثر، ج۹، ص۴۵)، و قرآن به عنوان معجزه فرازمانی، سند حقانیت آن است (تفسیر نمونه، ج۱، ص۱۳۰؛ فرهنگ قرآن، ج۹، ص۴۴۳). خداوند نیز وعده پیروزی نهایی آن را داده است: «هو الذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله» (الفتح: ۲۸) (تفسیر قرآن مهر، ج۱۹، ص۲۲۹).
از سوی دیگر، در آیه «اومن کان میتا فاحییناه» (الانعام: ۱۲۲)، روشن می کند که مرگ اصلی، مرگ قلب و ادراک و نورانیت انسان است؛ همان گونه که تفسیر نمونه و فرهنگ قرآن محور حیات را فهم، بصیرت و حق پذیری دانسته اند (تفسیر نمونه، ج۷، ص۱۲۸؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۴۸). قلب با نفاق، تکبر، جهل و شرک (فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۴۰۹-۴۱۱)، با گناه انباشته و تکراری (ارشاد القلوب، ج۱، ص۴۶؛ مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۳۳۳؛ البرهان، ج۵، ص۶۱۲)، با دوری از خدا و اولیای الهی (تفسیر قرآن مهر، ج۲۰، ص۲۱۹)، و با دنیاپرستی، همنشینی فاسد و غفلت طولانی (عیون الحکم، ج۱، ص۴۴۸؛ ج۱، ص۷۳؛ ج۱، ص۳۹۰؛ مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۳۸۹؛ فرهنگ قرآن، ج۲۳، ص۲۵۵) می میرد؛ و با ذکر (عیون الحکم، ج۱، ص۶۰ و ۳۵۴ و ۴۵۸)، موعظه و زهد و یقین و حکمت (عیون الحکم، ج۱، ص۸۵؛ مستدرک الوسائل، ج۲، ص۱۰۲)، و قرآن (تفسیر البرهان، ج۱، ص۱۹) زنده می شود.
و در سطح سوم، با آیه «ظهر الفساد فی البر والبحر» (الروم: ۴۱)، مرگ جامعه نیز به عنوان یک سنت الهی مطرح می شود؛ یعنی جامعه وقتی با ظلم (تفسیر کوثر، ج۴، ص۱۵؛ ج۵، ص۲۷۲)، گناه (تفسیر قرآن مهر، ج۶، ص۳۱)، مترفین (تفسیر قرآن مهر، ج۱۲، ص۵۲؛ المیزان، ج۱۳، ص۵۹)، تبعیض (مستدرک الوسائل، ج۱۸، ص۷) و حذف مصلحان (الکافی، ج۵، ص۵۷؛ بحار الانوار، ج۹۷، ص۷۴ و ۹۰) آمیخته شود، از درون به مرگ می رسد؛ چنان که تفسیر کوثر و تفسیر قرآن مهر بر این منطق تصریح دارند (تفسیر کوثر، ج۶، ص۳۰۰؛ ج۵، ص۳۰۲؛ تفسیر قرآن مهر، ج۱۶، ص۱۶۵). و تنها شرط نجات، وجود مصلحان است: «وما کان ربک لیهلک القری بظلم واهلها مصلحون» (هود: ۱۱۷) (تفسیر نمونه، ج۹، ص۲۷۷؛ تفسیر قرآن مهر، ج۹، ص۳۲۶).
و نهضت حسینی برای همین احیاء شکل گرفته و پیرامونیان حقیقی آن همچون امام راحل و امام شهید و امام حاضر در همین راستا گام برمی دارند.
فیک یا خمینی، افهمنی الزمان ان اعیش حرا، ان اموت عزا، ان استقیم سنه، ان اطیب مسری.
