حقیقت + واقعیت + روایت = قضاوت (مدل NRT)

15 مرداد 1405 - خواندن 8 دقیقه - 18 بازدید



چند وقت پیش به این فکر می کردم که چرا آدم ها درباره یک اتفاق واحد، گاهی به دو نتیجه کاملا متفاوت می رسند. چطور ممکن است یک نفر، شخصی را قهرمان بداند و همان شخص در نگاه فرد دیگری، جنایتکار باشد؟ چرا درباره یک جنگ، یک اعتراض، یک تصمیم سیاسی یا حتی یک اتفاق ساده در محل کار، هرکس روایت خودش را دارد و هرکدام هم مطمئن هستند که حقیقت را فهمیده اند؟

هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که قضاوت ما، برخلاف آنچه تصور می کنیم، فقط بر پایه واقعیت شکل نمی گیرد. اگر فقط واقعیت تعیین کننده بود، همه ما بعد از دیدن یک اتفاق، تقریبا به یک نتیجه می رسیدیم. اما چنین نیست.

به همین دلیل مدلی را برای خودم ترسیم کردم که نام آن را NRT گذاشتم؛ مدلی که از کنار هم قرار گرفتن سه واژه «واقعیت»، «روایت» و «حقیقت» شکل گرفته است.

به گمان من، قضاوت انسان حاصل ترکیب این سه عنصر است.

واقعیت، همان چیزی است که اتفاق افتاده است. حقیقت، معنای واقعی آن اتفاق و آن چیزی است که در پس پرده وجود دارد. روایت هم داستانی است که از آن اتفاق برای ما تعریف می شود.

مشکل از جایی شروع می شود که ما معمولا با واقعیت زندگی نمی کنیم؛ با روایت ها زندگی می کنیم.

فرض کنید وارد خیابانی می شوید و می بینید مردی با عصبانیت به سمت فرد دیگری می رود و او را با شدت هل می دهد. اگر همان لحظه از شما بپرسند مقصر کیست، احتمالا بدون تردید همان مرد را مقصر می دانید. این قضاوت کاملا طبیعی است، چون تنها چیزی که دیده اید همین صحنه بوده است.

حالا چند دقیقه به عقب برگردیم. شاید همان فردی که هل داده شد، چند لحظه قبل قصد ربودن یک کودک را داشته و آن مرد برای جلوگیری از این اتفاق، او را کنار زده است.

در اینجا واقعیت همان هل دادن است. اما حقیقت چیز دیگری است.

حالا حالت سوم را تصور کنید. از این صحنه فقط سه ثانیه فیلم گرفته می شود؛ دقیقا همان لحظه ای که مرد، نفر مقابل را هل می دهد. این فیلم هزاران بار در شبکه های اجتماعی منتشر می شود و زیر آن می نویسند: «حمله خشونت آمیز یک شهروند به فردی بی دفاع.»

حالا دیگر نه تنها حقیقت گم شده، بلکه روایت هم جهت قضاوت مردم را تعیین کرده است.

هیچ کس دروغ نگفته است. فیلم واقعی است. هل دادن هم واقعا اتفاق افتاده است. اما حقیقت دیده نشده و روایت، جای آن را گرفته است.

قدرت رسانه دقیقا همین جاست.

بعضی ها تصور می کنند رسانه یعنی خبررسانی، در حالی که رسانه بیش از آنکه خبر تولید کند، روایت تولید می کند.

رسانه انتخاب می کند از یک اتفاق، کدام تصویر دیده شود، کدام جمله حذف شود، چه موسیقی روی تصاویر قرار بگیرد، چه واژه ای در تیتر استفاده شود، چه کسی مصاحبه کند و چه کسی اصلا دیده نشود.

همین انتخاب ها، آرام آرام قضاوت ما را می سازند.

من رسانه را شبیه یک فیلتر می بینم. فیلتری که میزان ورود واقعیت، حقیقت و روایت را تنظیم می کند. گاهی سهم حقیقت را کم می کند، گاهی بخشی از واقعیت را حذف می کند و گاهی آن قدر روایت را پررنگ می کند که دیگر فرصتی برای دیده شدن حقیقت باقی نمی ماند.

به همین دلیل است که امروز جنگ اصلی دنیا، جنگ اسلحه نیست؛ جنگ روایت هاست.

کافی است به اتفاقات بزرگ جهان نگاه کنیم. معمولا طرفین یک ماجرا، درباره یک واقعیت مشترک صحبت می کنند، اما روایت های کاملا متفاوتی می سازند. هر روایت هم تلاش می کند احساسات مخاطب را در اختیار بگیرد، چون می داند اگر احساسات را به دست آورد، قضاوت را هم به دست آورده است.

در زندگی روزمره هم همین اتفاق می افتد.

فرض کنید مدیری به یکی از کارکنانش تذکر می دهد. اگر روایت غالب این باشد که «این مدیر همیشه آدم سختگیری است»، همه آن تذکر را نشانه بداخلاقی او می دانند. اما اگر همان اتفاق در ذهن کارکنان با این روایت همراه باشد که «این مدیر نسبت به کیفیت کار حساس است»، همان رفتار تبدیل به مسئولیت پذیری می شود.

رفتار یکی است، اما روایت فرق کرده و در نتیجه، قضاوت هم تغییر کرده است.

حتی در خانواده ها هم همین سازوکار وجود دارد. بارها پیش آمده که دو خواهر یا دو برادر، از یک خاطره مشترک، دو برداشت کاملا متفاوت دارند. نه به این دلیل که واقعیت فرق کرده، بلکه چون هرکدام روایت متفاوتی از آن واقعیت در ذهن خود ساخته اند.

به نظرم خطر بزرگ عصر رسانه همین است که کم کم مرز میان واقعیت، حقیقت و روایت از بین می رود.

آدم ها هرچه بیشتر در معرض حجم عظیمی از محتوا قرار می گیرند، کمتر فرصت می کنند حقیقت را جست وجو کنند. روایت آماده را می گیرند، آن را می پذیرند و بعد هم با اطمینان از آن دفاع می کنند.

کم کم روایت جای حقیقت را می گیرد.

وقتی این اتفاق بیفتد، دیگر جابه جا شدن جای حق و باطل، ظالم و مظلوم یا درست و نادرست، اتفاق عجیبی نخواهد بود.

کافی است روایت ها عوض شوند.

از همین جا به نکته مهم تری می رسم.

قضاوت پایان ماجرا نیست.

قضاوت، آغاز یک زنجیره است.

هر قضاوتی که در ذهن ما شکل می گیرد، کم کم تبدیل به ادراک ما از جهان می شود. وقتی مدام درباره یک ملت، یک فرهنگ، یک دین، یک شخص یا حتی خودمان قضاوتی را تکرار کنیم، آن قضاوت دیگر صرفا یک نظر نیست؛ به ادراک ما تبدیل می شود.

ادراک هم آرام آرام نگرش می سازد.

نگرش همان عینکی است که از پشت آن دنیا را می بینیم.

از این به بعد، دیگر هر اتفاق تازه ای را هم با همان عینک تفسیر می کنیم. اگر نگرش ما اصلاح شده باشد، حتی در میان انبوه روایت ها می توانیم حقیقت را پیدا کنیم. اما اگر نگرش ما بر پایه روایت های تحریف شده شکل گرفته باشد، حقیقت حتی اگر روبه روی چشمانمان بایستد، باز هم آن را نخواهیم دید.

و اینجاست که رسانه از یک ابزار اطلاع رسانی، به یک ابزار تمدن ساز تبدیل می شود.

چون نگرش انسان ها، رفتارشان را می سازد. رفتارها فرهنگ را شکل می دهند و فرهنگ، سرنوشت یک جامعه و حتی یک تمدن را تعیین می کند.

به همین دلیل است که می توان یک ملت را بدون شلیک حتی یک گلوله شکست داد؛ کافی است روایت هایش را تغییر دهی. کافی است کاری کنی که مردم، ظالم را منجی ببینند، وابستگی را پیشرفت بدانند، هویت خود را مانع پیشرفت تصور کنند و نسبت به حقیقت، دچار تردید شوند.

در چنین شرایطی، سقوط یک تمدن از ذهن انسان ها آغاز می شود، نه از مرزهای جغرافیایی.

شاید مهم ترین مهارتی که انسان امروز باید یاد بگیرد، این باشد که هر بار قبل از قضاوت، از خودش سه سوال بپرسد.

آنچه می بینم، واقعیت است یا فقط بخشی از واقعیت؟

آنچه شنیده ام، حقیقت است یا فقط یک روایت؟

و مهم تر از همه، چه کسی این روایت را برای من ساخته و از این قضاوت چه سودی می برد؟

شاید اگر بیشتر از گذشته این سه سوال را از خودمان بپرسیم، کمتر اسیر روایت ها شویم و بیشتر به حقیقت نزدیک شویم. چون در نهایت، انسان ها با واقعیت زندگی نمی کنند؛ با قضاوت هایشان زندگی می کنند. و قضاوت های ما، بیش از هر چیز، محصول نسبتی است که میان واقعیت، حقیقت و روایت برقرار شده است.