«بحران+۱»: نظریه ای که هفتاد سال شبه نظریه پردازی توسعه را به چالش می کشد — از تکرار مکررات تا گذار از افق رویداد وابستگی

16 مرداد 1405 - خواندن 7 دقیقه - 18 بازدید


غالبا و بر سبیل بعضی رفتارهای متناقض که خود بر استمرار وضعیت موجود گواهی می دهند، نقد و انتقاد و یا بهتر بگویم مردود دانستن یک ساختار غلط و خانمان برانداز را امری مذموم تلقی می کنبم. علوم انسانی و اجتماعی وارداتی پسا مشروطه و با تاسف تولیدات این مظهر شوم (از حیث تحمیل و نامتناسب بودن آن با جامعه ایران) مصداق عینی این گفته است. 

من محصول این علم وارداتی، آن هم از دانشگاه تهران بودم. پس از پایان تحصیلات حداکثر کاری که می توانستم انجام دهم ربط امور بی ربط با انواع سلاح های علمی و یا بهتر بگویم، کلاه شرعی های مدرن بود.

بیست و پنج سال است که شب و روز را به هم دوختم تا بفهمم که چرا شجاعت آنرا نداریم که بگوییم بر یک رویه غلط، آگاهانه پای می فشاریم، چون انگیزه ی لازم برای تمام ذی مدخل آن موضوع بصورت ذی نفعی فراهم بوده است . آیا نمی توان یک ایده و نظریه ای را پایه گذاری کرد که از «درون» و از «درد ما» بجوشد، خواب معتادان به وضعیت کنونی را بر آشفته کرده و همه را به ورطه خماری بکشاند .این ادبیات اگرچه با رویه های مرسوم متناقض و شاید زیبنده یک یادداشت علمی نباشد اما قطعا منطبق با وضعیت کنونی ست، چه خوشمان بیاید یا که بر همان سیاق یک قرن گذشته در صدد توجیه وضعیت حاضر با همان ابزار نئشگی همیشگی .!

بگذارید با یک پرسش صادقانه آغاز کنم: آیا تا به حال از خود پرسیده اید که چرا با وجود صدها نظریه توسعه، هزاران مقاله علمی، و ده ها هزار دانش آموخته، وضعیت ما همچنان «تکرار مکررات» است؟

ما در دانشگاه ها می آموزیم، کتاب می خوانیم، پایان نامه می نویسیم و همگی — تلویحا و صریحا — به یک باور درونی رسیده ایم: وضعیت موجود غلط است. اما این باور هرگز به یک راه عمل بدل نمی شود. چرا؟ چون به ما آموخته اند که «هیچ کس توان راه حل ندارد.» ساختار آموزشی ما، به جای تربیت حل کننده ی مسئله، نسلی پرورش داده که در بهترین حالت، **شارح بن بست است.

من این را از روی حدس نمی گویم؛ از روی تجربه زیسته می گویم. سال ها در این سیستم تنفس کرده ام؛ در کلاس های دانشگاه، دوره های به اصطلاح پودمانی ضمن خدمت و پای منبر نظریه پردازان که چه عرض کنم، حافظان نظریات وارداتی و در تمام این سال ها، نه تنها راه حلی برای مسئله ها نیافتم، بلکه به تدریج دریافتم که خود «ابزارهای حل مسئله» آلوده اند. ما با چاقویی به جراحی نشسته ایم که خودش زنگ زده است.

حقیقت تلخ این است: قول های نظریه های توسعه، از ابتدا برای شکست طراحی نشده بودند، اما خواه ناخواه برای استمرار طراحی شده بودند.

نظریه پردازان غربی، از «نوسازی» تا «تعدیل ساختاری»، از «توسعه پایدار» تا «حاکمیت خوب»، مدل هایی را به ما ارائه کردند که در نگاه اول، علم به نظر می رسید. اما این «علم»، از طریق دانشگاه تزریق شد؛ نه به مثابه راه حل، بلکه به مثابه استعمار نو معرفتی. ما نظریه ها را در دانشگاه ها «وارد» کردیم و به جای آن، «خود» را از دست دادیم.

برنامه های تحمیلی توسط صندوق بین المللی پول و بانک جهانی لایه آشکار استعمار نو بوده و از لایه داخلی آن که دانشگاه های وارداتی خصوصا در حوزه علوم اجتماعی، همیشه غافل بوده ایم، چرا که خود دانشگاه و به اصطلاح نظریه پردازان دانشگاه ها هم جزیی از این استعمار بوده اند، غالبا ناخواسته. در تئوری، «اصلاح اقتصاد» ؛ در عمل، بازتولیدکننده وابستگی . معدود نظریه پرداز مخالف این رویه های غلط چون مرحوم حسین عظیمی هم آنقدر با کارشکنی مواجه شدند که عملا راه بجایی نبرده و در حاشیه قرار گرفتند. دانشگاه در این تعریف و جایگاه وسیله ای برای تبدیل انواع چالش ها به ظاهری موجه، مانند اعطای مدرک، ایجاد توجیه برای استمرار بحران های جامعه با تولید بچه بحران با بحران های سایه ای در لباس زربفت نظریه های علمی

موضوعی که حتی خود مبدعان این بدایع خارق العاده، حتی یکبار کارکرد آنرا بصورت عملی ندبدند، چرا اصولا لازم نبوده و نیست. تا نفت هست، این وضعیت هم مشکلی ایجاد نمی کند.اکنون که سایه های نفت به انحا مختلف در شرف از بین رفتن هستند، بچه های بحران هابی که با سلاح دانشگاه وارداتی و توجیهات محیر العقول , مانند بچه های طلاق و یا امثالهم، یکی پس از دیگری رخ می نمایند.
من در مواجهه با چنین وضعیت متناقضی که با باید تسلیم آن شده و همرنگ جماعت و یا بازخوانی هر آنچه که به غلط به تو داده اند، راه حل دوم را انتخاب کردم.پس از سال ها تجربه زیسته ، توانستم به نظریه ای به نام ، بحران به علاوه یک، دست یابم.
نظریه «بحران+۱» نقطه پایانی بر این چرخه است. راهی که باید از اول طی می شد.

این نظریه ادعا می کند که کامل تر از تمام نظریه های توسعه ای است که تاکنون ارائه شده اند.اگر آنها را واقعا بتوان نظریه نامید. چرا؟ چون:

1. تکرار نمی کند؛ می شکافد. نظریه های موجود، بحران را به عنوان یک «حادثه» می بینند که باید «مدیریت» شود. بحران+۱، بحران را به عنوان «ساختار» می بیند که باید «کالبدشکافی» شود.

2. با زبان استعاره و برگرفته از حاکمیت قوانین طبیعی بر زندگی انسانی. من از ریاضیات، فیزیک، ترمودینامیک، نجوم و سیاهچاله ها وام گرفتم تا مدلی بسازم که در آن «بحران» مثل آنتروپی (بی نظمی طبیعی) شناخته شود که اگر ساختار انرژی نداشته باشد، فرو می پاشد؛ و مثل افق رویداد سیاهچاله که نقطه بی بازگشت بلعیدن اصالت است. از نگاه این نظریه، هر واقعیت اجتماعی را باید بتوان به زبان های گوناگون علمی بازخوانی، تحلیل و تبیین نمود. این یعنی:

3. میان رشته ای است؛ نه چندرشته ای. همین امر یعنی؛
4. راه حل محور است ، نه صرفا توصیف. بحران+۱ فقط وضعیت را توصیف نمی کند؛ از «تشخیص» به «تحلیل» و از «تحلیل» به «درمان» می رود.

بحران+۱ آن نظریه است؛ نه چون من آن را ساختم، بلکه چون آن را از «ناکارآمدی» که خودم در پوست خودم تجربه کردم، ساخت.

بحران+۱، یعنی «گذار»: گذار از «دانش وارداتی شکست خورده» به «دانش درونی اصیل راهگشا.»