ثروتمند فقیر نباشیم؛
ثروتمند فقیر نباشیم؛
چه پارادوکس غریبی است که انسان بتواند در میان انبوهی از نعمت ها زندگی کند و در عین حال، طعم فقر را بچشد؛ فقر نه از جنس نداشتن، بلکه از جنس استفاده نکردن از آنچه دارد. گاهی فاصله بین ثروت و فقر، نه در مقدار دارایی، بلکه در نسبت انسان با دارایی های اوست، چه بسا خانه ای بزرگ داشته باشیم، اما در آن زندگی نکنیم، ماشینی آخرین مدل در پارکینگ داشته باشیم، اما از ترس خراب شدن، با موتور سیکلت در خیابان رفت و آمد کنیم، و این گونه، وسیله ای که قرار بود مایه ی آسایش باشد، به اسباب اضطراب و محرومیت تبدیل شود. چه بسیار خانه هایی که زیباترین اتاقشان سال هاست در انتظار مهمانی نامعلومی به سر می برد، پردها کشیده، مبلمان دست نخورده و وسایل نو همچون گنجینه هایی خاموش در انتظار روزی که شاید هرگز فرا نرسد، صاحب خانه اما در گوشه ای دیگر، با وسایلی فرسوده زندگی می کند تا مبادا وسایل خوبش خراب شوند، غافل از اینکه بعضی چیزها نه با استفاده، بلکه با استفاده نکردن پیر می شوند؛ در آشپزخانه، ظرف های زیبا پشت شیشه ها به خواب رفته اند، بشقاب هایی که شاید برای هزینه خریدشان زحمت کشیده ایم، اما سهمشان از زندگی ما تنها تماشای گاه به گاه است، چرا که هر روز ظرف های پلاستیکی را روی سفره می گذاریم و ظرف های زیبا را برای یک روز خاص نگه می داریم، اما چه کسی تضمین کرده است که آن روز خاص خواهد رسید؟ شاید روزی که تصمیم می گیریم از آن مثلا ظرف ها استفاده کنیم، دیگر عزیزانی که قرار بود کنار سفره بنشینند، در کنارمان نباشند، لباس های نو را برای مراسمی نامعلوم نگه می داریم، عطر خوش بو را برای دیداری مهم، کفش های زیبا را برای روزی که مبادا کثیف شوند و در این میان زندگی بی آنکه اجازه بگیرد، از کنار ما عبور می کند. ما گاهی چنان در اندیشه حفظ اشیاء گرفتار می شویم که فراموش می کنیم اشیاء برای انسان اند نه انسان برای اشیاء، ماشین برای آن است که ما را به مقصد برساند، خانه برای آن است که در آن آرام بگیریم، لباس برای پوشیدن است، ظرف برای غذا خوردن است و پول برای آنکه بخشی از آن به زندگی مان معنا و کیفیت ببخشد، با این وصف، اگر قرار باشد که همه ی اینها تنها حفظ شوند و هرگز به خدمت در زندگی در نیایند، چه تفاوتی میان داشتن و نداشتن باقی می ماند؟ چه فایده از کتابخانه ای مملو از کتاب، اگر ذهنمان از اندیشه تهی بماند؟ چه سود از باغی سرسبز، اگر هیچ گاه در سایه درختانش ننشینیم؟ چه ارزش دارد داشتن وقت، اگر آن را به عزیزانمان هدیه نکنیم؟ و چه معنایی دارد داشتن ثروت، اگر نتواند اندکی آرامش، آزادی، تجربه و خاطره برای ما بیافریند؟ گاهی حتی شادی هایمان را نیز به آینده تبعید می کنیم و می گوئیم: وقتی پولدار شدم سفر می روم، وقتی بازنشسته شدم، استراحت می کنم، وقتی مشکلاتم تمام شد، زندگی می کنم، وقتی فرزاندنم بزرگ شدند برای خودم وقت می گذارم، و این وقتی ها آن قدر تکرار می شوند که ناگهان متوجه می شویم بخشی بزرگ از عمرمان را در اتاق انتظار زندگی گذرانده ایم.عزیزانم؛ در فلسفه زندگی، انسان در نهایت مالک چیزی نیست؛ تنها به مدت کوتاهی امانت دار چیزهایی است که جهان به او سپرده است؛ خانه، ماشین، لباس، پول، جوانی و حتی فرصت های زندگی، همه روزی از دست ما خواهند رفت؛ آنچه می ماند، نه تعداد وسایلی است که سالم نگه داشته ایم، بلکه تعداد لحظه هایی است که با آنها ساخته ایم، پس ثروتمندی فقیر نباشیم، از داشته هایمان نترسیم، آنها را زندگی کنیم، نه تنها نگهبانشان باشیم، بهترین ظرف را از ویترین بیرون بیاوریم، بهترین لباسمان را بپوشیم، در اتاق زیبای خانه مان زندگی کنیم، با ماشینمان به دل جاده بزنیم، کتاب هایمان را بخوانیم و دیدار عزیزانمان را به فردایی نامعلوم نسپاریم؛ زندگی موزه نیست که اشیاء را در پشت شیشه بگذاریم و فقط تماشایشان بکنیم؛ زندگی رودخانه ای است که باید در آن قدم گذاشت، خیس شد، تجربه کرد و زیست. شاید روزی که آخرین صفحه زندگی ورق می خورد، ثروتمندترین انسان کسی نباشد که بیشترین دارایی را داشته است؛ بلکه کسی باشد که از داشته هایش بیشترین زندگی خوب را ساخته است. در این میان این حقیقت بزرگ هم نباید فراموش گردد، ثروت هنگامی زیباست که در کنار آن، دل انسان همچنان ساده و بی تکلف بماند؛ سفره اش رنگین باشد، اما دلش از حال تهیدستان بی خبر نباشد؛ خانه اش آباد باشد، اما در خانه و قلبش به روی خویشاوندان بسته نباشد، بخشی از آنچه داریم، شاید سهم سفره ای باشد که کودکی تهیدست بر سر آن چشم انتظار نشسته است، بخشی از مال ما می تواند لبخند را به خانه ای خاموش باز گرداند، صدقه ای کوچک می تواند دستی را بگیرد، دلی را آرام کند و نوری هر چند کوچک در تاریکی زندگی دیگری بیفکند.صله رحم را فراموش نکنیم؛ مبادا در خانه ای بزرگ، از خویشاوندانمان دور و در میان دارایی هایمان تنها بمانیم، مال اگر نتواند میان دل ها پل بسازد، دیواری بیش نیست و چه زیباست که انسان هر گاه نعمتی به دست می آورد، به یاد آورد که شاید دستی دیگر برای نان، چشمی برای اشک شوق، دلی برای امید و خانه ای برای گرما محتاج همان چیزی باشد که او بی دغدغه در اختیار دارد. ثروتمند باشیم، اما ثروت ما را فقیر انسانیت نکند؛ دارا باشیم، اما دل دار هم باشیم، خانه داشته باشیم، اما خانه دل هم داشته باشیم، بخوریم، اما دیگری را نیز از سفره مان بی نصیب نگذاریم، بیندوزیم، اما ببخشیم.
با احترام؛ داریوش بابائیان