dr.seyed alireza moojani
24 یادداشت منتشر شدهدانشگاه تمام می شود؛ فرصت شغلی کجاست؟!
دانشگاه تمام می شود؛ فرصت شغلی کجاست؟
یادداشتی درباره محدودیت فرصت های شغلی و آینده مبهم فارغ التحصیلان آموزش عالی ایران
یک تصویر در ذهنم مانده که هر بار به مسئله اشتغال فارغ التحصیلان فکر می کنم، دوباره به آن برمی گردم.
دانشجویی را تصور می کنم که چند سال از بهترین سال های زندگی اش را در دانشگاه گذرانده است. امتحان داده، پروژه انجام داده، مقاله نوشته، کارآموزی شاید رفته، مدرک گرفته و در نهایت با یک عنوان رسمی به نام «فارغ التحصیل» از دانشگاه بیرون آمده است.
اما چند ماه بعد، با یک سوال بسیار ساده روبه رو می شود:
«حالا کجا باید کار کنم؟»
این سوال ساده، به نظرم یکی از جدی ترین چالش های آموزش عالی ایران است.
ما سال ها درباره افزایش دسترسی به آموزش عالی صحبت کرده ایم؛ درباره توسعه دانشگاه ها، افزایش ظرفیت پذیرش، گسترش رشته ها و افزایش تعداد دانش آموختگان. اما کمتر درباره این پرسش به همان اندازه جدی فکر کرده ایم که اقتصاد و بازار کار ما چقدر ظرفیت جذب این حجم از نیروی تحصیل کرده را دارد؟
اینجاست که میان «گسترش آموزش عالی» و «گسترش فرصت های حرفه ای» فاصله ایجاد می شود.
من این مسئله را فقط از زاویه آمار اشتغال نگاه نمی کنم. در تجربه کاری و آموزشی خودم، بارها با دانش آموزان و دانشجویانی مواجه شده ام که از همان سال های تحصیل، یک نگرانی مشترک دارند: «اگر درس بخوانم، آخرش چه می شود؟»
این سوال وقتی جدی تر می شود که دانشجو می بیند داشتن مدرک دانشگاهی الزاما به معنای داشتن شغل مرتبط نیست.
گاهی حتی مسیر برعکس می شود؛ فرد ابتدا مدرک می گیرد و بعد تازه باید مهارتی را یاد بگیرد که بازار کار از او انتظار دارد.
به نظرم اینجا با یک شکاف اشتغال پذیری (Employability Gap) مواجهیم؛ فاصله میان آنچه دانشگاه تولید می کند و آنچه محیط حرفه ای می خواهد.
البته این مسئله را نباید ساده سازی کرد. دانشگاه به تنهایی مسئول بیکاری فارغ التحصیلان نیست. بازار کار تابع متغیرهای بسیار بزرگ تری مانند رشد اقتصادی، سرمایه گذاری، ساختار تولید، سیاست های اشتغال، تحولات فناوری و ظرفیت بخش خصوصی است.
اما دانشگاه نیز نمی تواند کاملا از این معادله بیرون بایستد.
وقتی سال ها دانشجو را برای یک مسیر حرفه ای آماده می کنیم، باید دست کم بپرسیم آن مسیر در دنیای واقعی چه سرنوشتی دارد؟
مسئله امروز فقط «کمبود شغل» نیست؛ کمبود فرصت شغلی متناسب با تحصیلات و شایستگی های افراد نیز هست.
ممکن است یک فارغ التحصیل شغل داشته باشد، اما شغلش ارتباطی با رشته تحصیلی، سطح مهارت یا سال های تحصیل او نداشته باشد. این همان چیزی است که در ادبیات بازار کار با مفاهیمی مانند overqualification، skills mismatch و field-of-study mismatch بررسی می شود.
و به نظرم آثار آن فقط اقتصادی نیست.
وقتی دانشجو احساس کند بین سال های تحصیل و آینده حرفه ای اش رابطه مشخصی وجود ندارد، انگیزه او برای یادگیری هم آسیب می بیند.
در چنین شرایطی، «مدرک گرفتن» می تواند جای «یادگیری» را بگیرد.
دانشجو می گوید:
«این درس چه کمکی به شغل من می کند؟»
اگر پاسخ روشنی نداشته باشیم، نباید از او انتظار داشته باشیم با همان انگیزه ای درس بخواند که در یک نظام آموزشی متصل به بازار کار وجود دارد.
این مسئله با ظهور هوش مصنوعی حتی پیچیده تر شده است.
بازار کار آینده فقط به دنبال فارغ التحصیل دارای مدرک نیست؛ به دنبال افرادی است که بتوانند با فناوری کار کنند، مسئله حل کنند، ارتباط موثر داشته باشند، یاد بگیرند و خودشان را با تغییرات شغلی تطبیق دهند.
یعنی مفهوم اشتغال پذیری دیگر فقط «داشتن یک مهارت شغلی» نیست؛ ترکیبی از دانش تخصصی، مهارت های نرم، سواد دیجیتال، توان یادگیری مستمر، تفکر انتقادی، سازگاری و تجربه واقعی است.
اینجا یک سوال مهم برای آموزش عالی ایران شکل می گیرد:
آیا دانشگاه فقط باید فارغ التحصیل تولید کند یا باید فارغ التحصیل قابل استفاده در اقتصاد و جامعه نیز تربیت کند؟
من پاسخ دوم را ترجیح می دهم، البته با یک ملاحظه جدی.
دانشگاه نباید به کارخانه تربیت نیروی کار تبدیل شود.
رسالت دانشگاه بسیار بزرگ تر از بازار کار است. دانشگاه باید تفکر، فرهنگ، دانش، نقد و مسئولیت اجتماعی را نیز پرورش دهد. اما این ماموریت ها نباید باعث شوند دانشگاه نسبت به آینده حرفه ای دانشجویان بی تفاوت باشد.
به نظرم راه حل، نزدیک تر کردن دانشگاه، صنعت و جامعه است.
دانشجو باید پیش از فارغ التحصیلی، محیط واقعی کار را ببیند. پروژه واقعی انجام دهد. با یک مسئله واقعی مواجه شود. با متخصصان بیرون از دانشگاه گفت وگو کند. تجربه کارآموزی واقعی داشته باشد و مهم تر از همه، بتواند برای خودش یک professional portfolio بسازد.
در این مدل، مدرک تنها سند خروجی دانشگاه نیست؛ دانشجو در طول تحصیل مجموعه ای از تجربه ها، پروژه ها، مهارت ها و دستاوردهای قابل ارائه نیز جمع می کند.
این تغییر کوچکی نیست.
در واقع، ما باید از Degree-Centric Education به سمت Competency-Centered Education حرکت کنیم؛ از آموزش مبتنی بر مدرک به آموزش مبتنی بر شایستگی.
من فکر می کنم اگر قرار است درباره آینده آموزش عالی ایران جدی صحبت کنیم، باید یک سوال دیگر را هم وارد گفت وگو کنیم:
هر صندلی دانشگاه، باید به کدام فرصت حرفه ای، علمی، کارآفرینانه یا اجتماعی منتهی شود؟
نه اینکه برای هر رشته الزاما یک شغل تضمین کنیم؛ چنین چیزی ممکن نیست. بلکه باید بین ظرفیت آموزش، نیازهای جامعه، روندهای اقتصادی و تحولات بازار کار رابطه ای هوشمندانه تر ایجاد کنیم.
اگر دانشگاه دانشجو را چهار سال در یک مسیر قرار دهد، اما هیچ تصویری از مقصد به او ندهد، نباید از سرگردانی او بعد از فارغ التحصیلی تعجب کنیم.
شاید یکی از مهم ترین اصلاحات آموزش عالی ایران این باشد که از خودمان نپرسیم:
«چند نفر وارد دانشگاه شدند؟»
بلکه بپرسیم:
«چند نفر بعد از دانشگاه توانستند مسیر حرفه ای و معناداری برای خود بسازند؟»
این دو سوال تفاوت بسیار بزرگی دارند.
به گمان من، آینده آموزش عالی در گرو همین تغییر نگاه است؛ اینکه دانشگاه نه وعده شغل بدهد و نه از مسئولیت خود در قبال آینده شغلی فارغ التحصیلان فرار کند.
دانشگاه نمی تواند برای همه شغل ایجاد کند؛ اما می تواند انسان هایی تربیت کند که توان ساختن فرصت را داشته باشند.
و شاید در بازاری که فرصت های شغلی محدود، رقابت شدید و فناوری دائما در حال تغییر است، این مهم ترین نوع اشتغال پذیری باشد:
توانایی اینکه وقتی یک فرصت شغلی وجود ندارد، بتوانی ارزش تازه ای خلق کنی و فرصت تازه ای بسازی.