گذار از پیمان به پیکار: حتمیت نبرد تمام عیار در مواجهه با طاغوت بدعهد

12 شهریور 1405 - خواندن 16 دقیقه - 18 بازدید


تبیین دکترین قرآنی «ابطال یک جانبه مصالحه»، ضرورت بسیج تام قوا و آسیب­شناسی جریان نفاق و ارجاف داخلی



چکیده

در نظام اندیشه دفاعی اسلام، صلح و وفاداری به پیمان ها اصالت دارد، اما این پایبندی مشروط به عقلانیت متقابل و پایبندی طرف مقابل است. هنگامی که طرف متخاصم وارد مرحله نقض عهد، فریبکاری و تهدید هستی شناختی جامعه اسلامی می شود، هرگونه اصرار بر تعهد یک سویه، مصداق بارز «حماقت امنیتی»، «نقض صریح عزت اسلامی» و «نفاق ساختاری» است. در این نقطه عطف، دکترین وحیانی با صدور فرمان «نبذ العهد» (ابطال علنی و قاطع پیمان)، هرگونه راهبرد دیپلماتیک را منسوخ اعلام کرده، انفعال و تردید جای خود را به «استقبال از مواجهه قطعی» و «بسیج تام قوا» می دهد. این مقاله با استناد به مبانی فقهی، قرآنی و دکترین های امنیتی اسلام تبیین می کند که چگونه رویارویی با دشمن بدعهد مستلزم کنار گذاشتن هرگونه ملاحظه بازدارنده روانی و دیپلماتیک، و تمرکز انحصاری بر شکستن اراده دشمن تا تحمیل انقیاد و وادارسازی او به تمکین و وفای به عهد است.

کلیدواژه ها: حتمیت نبرد، طاغوت بدعهد، نبذ العهد، ائمه کفر، نفاق ساختاری، جریان ارجاف، بازدارندگی قاطع.


۱. مقدمه و بیان مسئله

روابط بین الملل در اندیشه اسلامی بر تفکیک دقیق میان «وضعیت های گوناگون امنیتی» استوار است. نظام سیاسی اسلام نه اصالت را به جنگ طلبی دائمی و خشونت کور می دهد و نه صلح گرایی مطلق و منفعلانه را برمی تابد. در دوران ثبات و التزام دوجانبه، پایبندی به عقود و هم زیستی مسالمت آمیز، حتی با غیرمسلمانان، تکلیفی لازم الاجراست. با این حال، مهم ترین چالش امنیتی دولت اسلامی زمانی رخ می دهد که طرف مقابل، پایبندی به پیمان ها را صرفا پوششی تاکتیکی برای تجدید قوا، اعمال خدعه، یا ضربه به کیان جامعه اسلامی قرار می دهد.

مواجهه با چنین بازیگرانی که در ادبیات قرآنی از آن ها تحت عنوان «پیمان شکنان» و «فاقدان التزام اخلاقی» یاد می شود، نیازمند صورت بندی یک دکترین دفاعی مشخص است. در مواجهه با چنین بازیگری، حفظ پوسته صلح و ابراز جملاتی نظیر «ما مایل به جنگ نیستیم»، خطای راهبردی و ارسال پالس ضعف است. این نوشتار در پی اثبات این مدعاست که در چنین شرایطی، هرگونه تردید، ملاحظه کاری یا تلاش برای استمرار مصالحه یک سویه، نقض غرض امنیتی بوده؛ و با اولین نشانه های خیانت ساختاری، دوران هرگونه تنش زدایی و دیپلماسی پایان یافته و ورود به «پیکار قاطع و جنگ تمام عیار» تکلیفی حتمی و اضطراری است که جایگزینی برای آن متصور نیست.


۲. مبانی هنجاری معاهدات: اصالت عهد در بستر عقلانیت متقابل

در نظام اسلامی، عهدنامه ها دارای شان حقوقی و حرمت شرعی غیرقابل انکارند. تا زمانی که طرف پیمان در مسیر تعهد حرکت کند، جامعه اسلامی مجاز به برهم زدن موازنه صلح نیست. قرآن کریم این قاعده رفتار متقارن را این گونه تقریر می فرماید:

«فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم ۚ ان الله یحب المتقین».[1]

(تا زمانی که به پیمان شما پایبند باشند، شما نیز به پیمان آنها پایبند باشید، که خداوند پرهیزگاران را دوست دارد).

نکته بنیادین و حیاتی در هندسه دفاعی اسلام این است که گزاره «ما اهل جنگ نیستیم» صرفا ناظر به شرایط «عقلانیت هنجاری» و «روابط متعارف» است؛ یعنی وضعیتی که طرفین منافع خود را ذیل قواعد معتبر تعریف می کنند. اما حتی در همین وضعیت صلح و پیمان نیز دشمن همواره باید جامعه اسلامی را مبارز، شجاع، شهادت طلب، جنگجو و بی باک بشناسد. تکرار مداوم و بی رویه کلیدواژه های «صلح طلبی» و «اهل جنگ نبودن»، دشمن را دچار «توهم ضعف و تردید در جبهه خودی» ساخته و او را به طمع تعرض می اندازد. در منظومه امنیتی قرآن، دشمن کافر در هر شرایطی باید سرسختی، صلابت و آمادگی تام نبرد را در سیمای جامعه اسلامی مشاهده کند:

«یا ایها الذین آمنوا قاتلوا الذین یلونکم من الکفار ولیجدوا فیکم غلظه ۚ واعلموا ان الله مع المتقین».

(ای کسانی که ایمان آورده اید (ابتدا طبق مصالح و قواعد) با کسانی از کفار پیکار کنید که به شما نزدیک ترند ، و بدانید که خداوند با پرهیزگاران است).

دستور الهی «ولیجدوا فیکم غلظه»[2] (و حتما باید در شما شدت و صلابت (در عمل) بیابند)، یک اصل بنیادین در تصویرسازی ادراکی است؛ یعنی روان شناسی دشمن باید از صخره نفوذناپذیر شجاعت و هیبت مجاهدان مومن آکنده باشد، نه آنکه از پیام های مکرر صلح خواهی، بوی انفعال و ترس استشمام کند.


۳. آسیب ­شناسی نقض عهد: علل ابطال مصالحه و ضرورت اعلام نبرد

چنانچه طرف مقابل از ابزار مذاکره و پیمان به عنوان پوششی برای غافلگیری، فریب و تضعیف توان حکومت اسلامی استفاده کند یا نشانه های قطعی خیانت آشکار شود، تداوم اعتماد به پیمان و ادامه رویکرد مسالمت جویانه نه حکمت، بلکه انفعال و تهدید امنیت ملی و حماقت راهبردی قلمداد می شود. دکترین اسلامی برای خروج از این تله امنیتی دو گام اساسی تعریف می کند: 


۳.۱. ابطال پیش دستانه و رسمی پیمان (نبذ العهد):

حاکمیت اسلامی موظف است پایان اعتبار معاهده را به صورت علنی و شفاف اعلام کند تا طرف مقابل بداند فریبکاری او بی اثر شده است:

«واما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء ۚ ان الله لا یحب الخائنین» (انفال: ۵۸)

راهبرد قرآن پرتاب علنی و قاطع پیمان به سوی دشمن و خروج کامل از فضای تردید است. با این حال، تطبیق این دکترین با الگوهای رفتاری معاصر، حاکی از یک گسست آشکار میان مبانی اصیل دفاعی اسلام و واقعیات اجرایی است. در حالی که آموزه قرآنی «فانبذ الیهم علی سواء» حاکمیت اسلامی را موظف می سازد تا در همان مرحله ظهور قرائن و بیم از عهدشکنی، پیمان را شجاعانه و به صورت علنی ملغی اعلام کند، پارادوکس حاکم بر برخی سیاست گذاری های موجود آن است که حتی پس از نقض آشکار، خروج رسمی و پاره کردن یک جانبه معاهده از سوی دشمن، همچنان بر حفظ پوسته پیمان و پایبندی یک طرفه اصرار ورزیده می شود! این رویکرد انفعالی که از برآورد نادرست پیامدهای بین المللی و غلبه ملاحظه کاری های بوروکراتیک نشات می گیرد، نه تنها مصداق صلح طلبی یا عقلانیت دیپلماتیک نیست، بلکه با نقض صریح منطق فقهی توازن، به متخاصم بدعهد اطمینان خاطر محاسباتی داده و با اعطای امتیاز بلاعوض، او را به تشدید فشارها و حتی اقدام نظامی جری تر می سازد؛ حال آنکه دکترین اصیل اسلامی، تنها خروج صریح و بی ملاحظه از فضای تردید و بازتنظیم آرایش قدرت را عامل اعاده بازدارندگی می داند.

به بیان دیگر، اگر قرآن در مرحله «احتمال عقلایی و قرائن خیانت» دستور به پایان دادن صریح به معاهده می دهد، در وضعیتی که دشمن:

  • معاهده را به صورت یک جانبه پاره کرده،
  • تعهدات خود را علنا تعطیل نموده،
  • و هم زمان تحریم، تهدید و فشار حداکثری را تشدید کرده است،

از منظر دکترین اصیل اسلامی، دیگر جایی برای «التزام یک طرفه» یا «امید به احیای متن مرده» باقی نمی ماند. در فقه سیاسی اسلام، «تعهد یک سویه» نه تنها وفای به عهد نیست، بلکه مصداق اعطای امتیاز بلاعوض و انفعال امنیتی قلمداد می شود.


۳.۲. واکاوی چرایی فاصله میان «دکترین» و «عملکرد حاکمیتی»

اینکه چرا علی رغم خروج قطعی طرف مقابل، گاهی اصرار بر تعهد یا عدم خروج رسمی از معاهدات رخ می دهد، ناشی از چند عامل کلیدی در محاسبات اجرایی است:

۱. تفکیک میان «حقوق بین الملل وضعی» و «دکترین امنیتی بومی»:

در نظام بین الملل مدرن، حاکمیت ها نگران برچسب «ناقض معاهده» یا فعال شدن مکانیسم های اجماعی حقوقی (نظیر پرونده های فصل هفتم منشور ملل متحد) هستند؛ در حالی که منطق دکترین قرآنی، استقلال هنجاری و شجاعت در اعلام بطلان پیمان فاقد کارکرد است (علی سواء یعنی شفاف، برابر و بدون پنهان کاری).

۲. خطای شناختی تفکیک «خصم» از «ابزار خصم»:

گاهی در تحلیل های سیاسی این امید کاذب شکل می گیرد که حفظ پوسته معاهده، مانع از بازگشت جنگ نظامی می شود؛ در حالی که دکترین دفاعی اسلام تصریح می کند که پیمان شکنی بدون پاسخ، خود مهم ترین پیش درآمد و انگیزه برای جسارت دشمن به نبرد سخت است.

۳. جایگزینی «تاکتیک کش دار» به جای «استراتژی قاطع»:

اداره پرونده های بزرگ گاه درگیر بوروکراسی و فرسایش زمانی می شود؛ به این معنا که به جای تصمیم گیری دکترینال، رویکرد «نه جنگ، نه خروج» انتخاب می شود تا زمان خریده شود، غافل از اینکه زمان خریدن برای طرف قدرتمندتر و بدعهد، فرصت ایجاد فشارهای چندلایه اقتصادی و امنیتی است.

از این رو، تمسک به این دکترین بازدارنده و قاطع، پیش از هر چیز تکلیفی گریزناپذیر بر دوش کارگزارانی است که مدعی حرکت در مدار فرهنگ قرآن، نهج البلاغه و پایبندی به اصول عزت مدارانه و قاعده مند قانون اساسی جمهوری اسلامی (به ویژه اصل نفی سبیل) هستند. بر این اساس، هرگونه انفعال، اصرار بر تعهد یک سویه و عمل بر خلاف این رویه صریح وحیانی، صرفا یک خطای تاکتیکی نیست؛ بلکه نشان دهنده ابتلای کارگزاران به «نفاق ساختاری» است. نفاقی که به تصریح کلام الهی، به مراتب شکننده تر، خطرناک تر و بدتر از عداوت آشکار کافران قلمداد شده است؛ چرا که کفر آشکار مرزهای مواجهه را شفاف می سازد، اما این رویه نفاق گونه با ایجاد تردید محاسباتی و فرسایش روحی جبهه خودی از درون، راه را برای تسلط و جسارت دشمن هموار می کند.


۳.۳. تمرکز بر پیشوایان کفر (ائمه الکفر) و دکترین ضربه عبرت آموز به عقبه و راس دشمن

ملاک نبرد در این مرحله، کفر عقیدتی نیست؛ بلکه کفر ساختاری و نقض نظام مند پیمان هاست.

هنگامی که دشمن، حریم پیمان را شکست، دیگر با یک «طرف مذاکره» روبه رو نیستیم؛ بلکه با یک «تهدید بالفعل فاقد اعتبار اخلاقی و حقوقی» مواجهیم؛ با اثبات عهدشکنی، تمام راه های دیپلماتیک مسدود بوده و تنها گزینه حتمی، مصاف سخت نظامی است:

«وان نکثوا ایمانهم من بعد عهدهم وطعنوا فی دینکم فقاتلوا ائمه الکفر ۙ انهم لا ایمان لهم لعلهم ینتهون».[3]

(و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند، و آیین شما را مورد طعن و تمسخر قرار دهند، با پیشوایان کفر پیکار کنید؛ چرا که پیمان آنها اعتباری ندارد؛ شاید با شدت عمل دست بردارند).

عبارت «لا ایمان لهم» تصریح می کند که با شکستن عهد، هیچ ابزار حقوقی برای مهار دشمن باقی نمانده و تنها زبان معتبر، زبان قدرت نظامی است. در این مرحله، نفی جنگ طلبی در فرار از جنگ نیست. ورود شجاعانه و با استقبال به میدان نبرد، تنها راه متوقف ساختن تجاوز زنجیره ای و بازگرداندن ثبات است. تردید در ورود به جنگ، دشمن بدعهد را در تشدید فشار جری تر می سازد.

این نبرد باید آن چنان کوبنده و سهمگین و نامتقارن باشد که عقبه های فکری و راهبردی و کانون های پشتیبان و اتاق های فکر حامی متجاوز را نیز متلاشی و پراکنده سازد:

«فاما تثقفنهم فی الحرب فشرد بهم من خلفهم لعلهم یذکرون».[4]

(اگر آنها را در میدان جنگ بیابی، آنچنان به آنها حمله کن که گروهی که پشت سر آنها هستند، پراکنده شوند؛ شاید متذکر گردند و عبرت گیرند)!).

سستی، تردید در اقدام قاطع یا طرح مباحث صلح طلبانه بی موقع در اثنای آتش، از دیدگاه فقه جهاد به منزله تضعیف روحیه جبهه خودی و خیانت به امنیت ملی تلقی شده و محکوم است؛ چرا که تنها تکیه گاه یک جامعه در کوران نبرد، ثبات قدم، هم افزایی نیروها و توکل مطلق به نصرت الهی، و تنها دغدغه مشروع، پیروزی میدانی و تحمیل اراده است.


۴. غایت نبرد: تحمیل وفای به عهد و صلح شرافتمندانه از موضع قدرت

هدف غایی از این خشونت مشروع و تمرکز تام نظامی:

۱. انتقام جویی کور نیست: بلکه شکستن اهرم های فشار و غرور طغیان گرانه دشمن است.

۲. وادارسازی به تمکین: دشمن بدعهد زبانی جز «موازنه قطعی قدرت» نمی فهمد. تنها زمانی می توان او را پای میز تعهد نشاند وادار به وفای به عهد کرد که بداند نقض عهد، هزینه ای معادل نابودی ساختارها و منافع حیاتی اش به همراه خواهد داشت.

۳. تحقق بازدارندگی پایدار: نتیجه جنگ بی ملاحظه و کوبنده، تضمین امنیت برای نسل های آینده در برابر طمع ورزی بیگانگان است («لعلهم ینتهون»). بنابراین، جنگ تمام عیار در اسلام، ابزار نهایی برای اعاده صلح عادلانه و تثبیت تعهدات نقض شده است.


۵. آسیب شناسی عملیات روانی و کالبدشکافی جریان ارجاف و انفعال داخلی

در نقطه عطف رویارویی با دشمن پیمان شکن، خطرناک ترین تهدید نه توان نظامی متخاصم، بلکه بازتولید گفتمان تسلیم در داخل و فلج سازی دستگاه محاسباتی جامعه است. در چنین برهه حساسی، پمپاژ سازمان یافته گزاره های مرعوب کننده در عرصه عمومی و تریبون های رسانه ای تجدیدنظرطلب - با پوشش فریبنده «عقلانیت»، «تنش زدایی» و «مذاکره محوری» - دقیقا در مقام پیاده نظام جنگ شناختی دشمن عمل می کند.

تولید، بازتولید و القای مداوم گزاره هایی نظیر:

مغالطه معیشت و دوگانه سازی رفاه/مقاومت: «مردم می خواهند زندگی کنند؛ سفره ملت دیگر تحمل هزینه ندارد؛ با شعار و موشک اقتصاد درست نمی شود!»

هراس افکنی پیرامون عواقب تنبیه متجاوز: «دست به سلاح نبرید که در تله جنگ طلبان نیفتیم! اگر پاسخ دهیم زیرساخت ها را می زنند و کشور ۵۰ سال عقب می افتد!»

التماس دیپلماتیک و توهم سازش با طاغوت: «اگر مذاکره نکنیم چه کنیم؟ آلترناتیو گفتگو فقط جنگ و ویرانی است! دست ما همواره برای صلح دراز است!»

تئوریزه کردن انفعال و بی طرفی: «این جنگ ما نیست؛ کاسبان تحریم نمی گذارند کشور با جامعه جهانی آشتی کند!»

هیچ نسبتی با عقلانیت سیاسی و دکترین دفاعی اسلام ندارد. این ترجیع بندهای ذلیلانه، در منظومه وحی، بازتولید دقیق همان سناریوی «ارجاف» و تردیدافکنی جریان نفاق و «مرض دلان» در صدر اسلام است؛ آنجا که قرآن نقاب از چهره شان برمی کشد:

«فتری الذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشی ان تصیبنا دائره ...»[5]؛

(آنگاه بیماردلان را خواهی دید که برای آنان سر و دست می شکنند؛ می گویند بیم داریم که بلایی به ما رسد ...).

جریانی که به بهانه ترس از گزند حوادث، به سوی دشمنان می شتابند، یا در هنگام نبرد، هزینه مقاومت مجاهدان را زیر سوال می برند:

«الذین قالوا لاخوانهم وقعدوا لو اطاعونا ما قتلوا».[6]

((همان) کسانی که (خود از جنگ، پس) نشستند و درباره همگنان (شهید) خویش گفتند: اگر (آنها هم) از ما پیروی می کردند کشته نمی شدند؛).

کارکرد راهبردی این ادبیات، سیگنال دادن به اتاق جنگ دشمن مبنی بر فقدان اراده پاسخ، القای هراس و شکستن اراده ملی از درون است. تجربه قطعی تاریخ اثبات کرده که معیشت، امنیت و «زندگی شرافتمندانه» هیچ ملتی در سایه التماس به متجاوز بدعهد تامین نشده است؛ بلکه برعکس، هزینه نشان دادن ضعف به مراتب فراتر از هزینه نبرد شرافتمندانه بوده و متخاصم را در تشدید تجاوز جری تر می سازد.


6. نتیجه گیری: حتمیت نبرد؛ تنها دکترین نجات و بقای امت

بررسی دکترین جنگ در نظام اسلامی نشان می دهد که رفتار دفاعی حکومت اسلامی تابعی از سطح عقلانیت و وفاداری طرف مقابل است:

۱. در شرایط روابط معقول، اصل بر هم زیستی، تعهد به پیمان ها و پرهیز از جنگ افروزی است.

۲. به محض ورود دشمن به فاز نقض عهد و مکر راهبردی، استراتژی پیشین به کلی تعلیق می گردد.

۳. در وضعیت جنگ، استقبال شجاعانه از نبرد، تمرکز بی ملاحظه بر انهدام اراده دشمن و بسیج تام توان نظامی، تنها مسیر عقلانی و مشروع برای حفظ کیان جامعه اسلامی و مهار دائمی تجاوزگری است. هرگونه مصالحه در حین نقض عهد، پاداش دادن به متجاوز و بسترساز شکست های راهبردی بزرگ تر خواهد بود.

4. در هر شرایطی - چه صلح و چه تقابل - نمایش «غلظت، آمادگی تام و روحیه شهادت طلبی» اصل خدشه ناپذیر بازدارندگی است و تکرار مواضع خامی نظیر «ما اهل جنگ نیستیم» سم مهلک امنیت ملی است.

«جنگ گریزی» در زمانی که دشمن پیمان شکن به میدان آمده، خطای محاسباتی مرگبار است. در چنین برهه ای، استقبال از نبرد با تمام قوا و به دور از تردید، تنها راه پاسداری از حاکمیت، شرف و وادارسازی متجاوز به تمکین در برابر حق و قانون است.

سید محمد جواد بنی­سعید لنگرودی

15 شهریور 1405

[1] . (توبه: ۷)

[2] . (توبه: ۱۲۳).

[3] . (توبه: ۱۲)

[4] . (انفال: ۵۷)

[5] . (مائده: ۵۲)

[6] . (آل عمران: ۱۶۸).