سایه بی سایه

3 مهر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 99 بازدید

آن زمان که نهال کوچک، اولین قدرت نمایی خود را با پس زدن خاک نشان داد و انگشتان کوچکش از خاک بیرون زدند، سایه درخت کهنسال را زودتر از آفتاب دید. اصلا فقط سایه را دید؛ آسمان را از دهان این و آن شنید و هرازگاهی درخشش نوری از انبوه شاخ و برگ درخت کهنسال در چشمانش خیره می شد اما زیاد دوام نمی آورد، سایه همیشگی بود.
نهال هر چه کرد که خود را با پیچش شاخه های تردش به خورشید نزدیک کند، درخت کهنسال، سایه اش را بیشتر بر سرش گستراند.
نهال کج رفت اما باز سایه تنومند بود، انگار سایه در زمان و مکان در هم تنیده بود.
درخت کهنسال مدام در گوشش می خواند اگر من نباشم، هیچ کس سایه سرت نخواهد بود و نهال با کمال احترام سر به زیر می افکند.
ریشه های نهال هم؛ حتی در رسیدن به آب، لابه لای ریشه های تنومند درخت کهنسال کمتر روی آب بخود می دیدند و درخت کهنسال مادام در گوشش می خواند: این ریشه های شکننده را هم از من داری؛ تو وجودت را مدیون منی؛اگر من نبودم تو هیچ وقت سر از خاک بیرون نمی آوردی..
نهال بی رمق، نگاهش می کرد و باز به نشانه احترام سر به زیر می انداخت.
نهال اما؛ روزی دید دارد، تمام می شود، کمی به شاخه هایش انحنا بخشید تا روی زمین بخزند و کمی دورتر دوباره ریشه و جوانه کنند.
درخت کهنسال دلگیر شد و در جنگل پیچاند، این بی ریشه سایه مرا قدر نمی داند، او از خود هیچ ندارد...
درختان همه به نهال تاختند که احترام کهن درخت را نگه دار و راه کج مکن، سن و سالی از او گذشته است و او سایه سر توست.
نهال که دیگر زیر این همه سایه، احساس له شدگی داشت؛ گفت : دیگر نمی توانم؛ کمی آفتاب می خواهم، کمی ..
درختان گفتند: اگر عمر کهنسال تمام شود ، پشیمان خواهی شد که زیر سایه اش نماندی روزی می رسد که او دیگر نیست و تو در حسرت سایه اش می مانی...
نهال نالید و گفت: شاید هم، من زودتر تمام شوم و او پشیمان شود؛ بگذار اگر پشیمانی هست برای من باشد نه برای آن کهنسالی که این همه به سایه سر بودن خود می نازد. می خواهم، لطف کنم و نگذارم او هرگز پشیمانی را به چشم خود ببیند. می خواهم آخرین احترامم این باشد که او همچنان در نظر خویش باصلابت بماند و کمرش نشکند؛ وقتی مرا تمام شده ببیند.
می خواهم باز هم برای نگه داشتن احترامش، او فکر کند من مقصرم و او همیشه راست قامت و صادق ایستاده و سایه اش همیشگی ست.