شهر رنگ و رو باخته

3 مهر 1405 - خواندن 2 دقیقه - 53 بازدید

رنگ ها خودشان را گم کرده اند؛ از وقتی قرمز یواش، صورتی کثیف و آبی باز راهشان را در کت واک رنگها باز کردند.

آسمان خاکستری دودی نشده؛ نفس شهر اگر بالا نمی آید؛ نفسش به نفس با لیاقت ها خورده است وگرنه آبی تر از آسمانمان مگر داریم؟!

زاینده رودمان به رنگ خاک در آمده وگرنه آب در آن بی اندازه جاریست؛ تنها با دیدن کفایت ها، رنگ عوض کرده.

آن لکه های بزرگ که سبزی جنگل را آشفته کرده اند، به پاس لایقترینها، سبزشان، یواش شده وگرنه از سبزی سیرند.

جگر مردمان این سرزمین خون نیست؛ رنگ جگرها، بابت سزاواریهاست که به قرمز خونی می زند وگرنه انبوهی خونشان در شیشه است و دلشان سبز.


شهرها به رنگ خاکستری کثیف نیستند؛ این ماییم که کور رنگی گرفته ایم، کروموزم xهای نمعیوب ماییم وگرنه شهر، رنگ مدینه فاضله است.

عیب از انکسار نور در چشمان ماست وگرنه این یواشی ها، شلی ها و کثیفی ها به این لایق های با کفایت مسئول نمی چسبد...

چشمان کسی کاسه خون نیست؛ چشمانتان خوب نمی بیند.

کاسه گدایی در دست هیچ کس نیست. 

کسی کاسه چه کنم چه کنم در دست ندارد.

کاسه ای هم زیر نیم کاسه نیست.

اینجا هیچ وقت همان آش و همان کاسه نیست؛ آشهایی که می پزند هر دفعه یک رنگ و بویی دارد و بدون روغن است؛ بسلامتی ما؛ بسلامتی شما و..

اینجا کسی کاسه داغتر از آش نیست برای از مابهتران.

اینجا همه چیز خوب است ؛ عیب از رنگ هاست که در کت واک شان، یواشند و کثیفند و...گاهی بیش از حد قهوه ای و...