حس های دوگانه و همیشگی

3 مهر 1405 - خواندن 2 دقیقه - 94 بازدید

حتما برایتان پیش آمده که در ترافیک یک خیابان شلوغ، دنبال راه گریزی بگردید و در همان حال آمبولانسی از کنارتان رد شود؛ شما را نمی دانم؛ اما من در آن موقعیت حس دوگانه ای دارم؛ از یک طرف، ناخودآگاه از اینکه یک نفر در معرض خطر اورژانسی قرار گرفته دلم می گیرد و از طرف دیگر خوشحالم که اورژانس برای کمک به او آژیر کشان از کنارم رد می شود؛ از این نوع حس های دوگانه در زندگی ما انسانها زیاد است، آنقدر زیاد که گاهی یادمان می رود به آنها بها دهیم، وقتی از رفتن روشنی روز دلمان می گیرد اما دلخوش به ستارگان درخشان آسمان منتظر می مانیم؛ بهاری که می رود و انگار تازگی را با خود می برد و تابستانی که در عوص می آید و خامی را تبدیل به پختگی می کند.

هنگام تولد کودک، شادی این تولد،گوشه ای از دل را محکم بطرف خودش می کشد و نگرانی از آینده اش هم یک طرف دل را در دست می گیرد.

 روزی که پرونده کودکی بسته می شود؛ گوشه ای از وجود انسان را غم چنگ می زند و گوشه ای دیگر از وجود در شادی غرق می شود؛ دلشاد از اینکه مستقل می شوی و دلتنگ برای روزهای بی آلایش کودکی

شاید لحظه مرگ این دوگانگی بیشتر از هر زمانی احساس شود؛ کوهی از غم برای زمان از دست رفته و کوهی از شادی برای سپری شدن زمانی که باید می گذشت و گذشت.

ما همیشه در حال تجربه کردن حس های دوگانه هستیم...