MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
119 یادداشت منتشر شدهوالدین تا کجا حق دارند برای کودک تصمیم بگیرند؟

والدین تا کجا حق دارند برای کودک تصمیم بگیرند؟
دکتر محمدمهدی سیدناصری
حقوقدان،پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال
«بچه خودمه؛ خودم بهتر می دونم چی براش خوبه.» این جمله آن قدر در گفت وگوی روزمره خانواده ها آشناست که معمولا کسی در پیش فرض پنهان آن تردید نمی کند. پدر و مادر فرزندشان را به دنیا آورده اند، از او مراقبت می کنند، هزینه زندگی و تحصیلش را می پردازند، در برابر سلامت و امنیتش مسئول اند و طبیعی است که در بسیاری از امور زندگی او تصمیم بگیرند. اما درست در همین نقطه، یکی از بنیادی ترین سوءتفاهم ها درباره رابطه والد و کودک شکل می گیرد: اینکه مسئولیت والدین در قبال کودک، آنان را به صاحب اختیار مطلق زندگی او تبدیل می کند. در حالی که از منظر حقوق کودک، فرزند داشتن به معنای مالک بودن نیست. کودک، حتی زمانی که به دلیل سن و وضعیت حقوقی خود برای انجام بسیاری از امور نیازمند حمایت یا نمایندگی قانونی است، یک «شخص» است، نه یک شیء، دارایی یا امتداد شخصیت والدین. والدین حق دارند برای کودک تصمیم بگیرند، اما این حق از مالکیت آنان بر کودک ناشی نمی شود؛ از مسئولیتی ناشی می شود که در قبال رشد، سلامت، امنیت و آینده انسانی دیگر بر عهده گرفته اند.
این تمایز در نگاه اول شاید صرفا یک بازی با کلمات به نظر برسد، اما در عمل، تفاوت میان «مسئولیت» و «مالکیت» می تواند تعیین کند که یک رفتار والدانه، مراقبت مسئولانه تلقی شود یا مداخله ای ناموجه در زندگی کودک. وقتی پدر یا مادری می گوید «چون بچه من است، هر طور بخواهم تربیتش می کنم»، در واقع اختیار خود را از یک اختیار مسئولانه به یک اختیار نامحدود تبدیل می کند؛ گویی فرزند، بخشی از اموال یا قلمرو شخصی اوست. در مقابل، اگر همان والد بگوید «چون مسئول مراقبت از او هستم، باید تا زمانی که خودش توانایی کافی پیدا نکرده، در برخی امور برایش تصمیم بگیرم و هم زمان به تدریج او را برای تصمیم گیری مستقل آماده کنم»، وارد منطقی می شود که با اصول حقوق کودک سازگارتر است.
حقوق ایران نیز رابطه والد و کودک را صرفا در قالب یک امتیاز برای والدین تعریف نمی کند. ماده ۱۱۶۸قانون مدنی، نگهداری طفل را هم «حق» و هم «تکلیف» ابوین می داند. این تعبیر اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان می دهد حضانت فقط اختیار والدین نیست، بلکه مسئولیتی است که قانون بر دوش آنان گذاشته است. والد نمی تواند صرفا به استناد اینکه پدر یا مادر کودک است، هر رفتاری را که خواست مشروع تلقی کند. قانون در مواردی که سلامت جسمانی یا تربیت اخلاقی طفل در معرض خطر قرار گیرد نیز امکان مداخله قضایی را پیش بینی کرده است. از این منظر، اختیار والدین همیشه در کنار یک معیار مهم قرار دارد: حمایت از خود کودک. قانون حمایت از اطفال و نوجوانان مصوب ۱۳۹۹ نیز این نگاه حمایتی را تقویت کرده و بی توجهی، سهل انگاری و سوءرفتارهایی را که سلامت جسمی، روانی، اخلاقی یا اجتماعی کودک را در معرض خطر قرار می دهند، مورد توجه قرار داده است. بنابراین خانواده حریم مهمی دارد، اما این حریم به معنای مصونیت مطلق هر رفتار والدین در برابر حقوق کودک نیست.
در سطح بین المللی نیز همین تغییر نگاه به رابطه والد و کودک را می توان به روشنی مشاهده کرد. کنوانسیون حقوق کودک، که ایران در سال ۱۳۷۲ به آن ملحق شده است، از یک سو نقش، مسئولیت و حقوق والدین را به رسمیت می شناسد و از سوی دیگر کودک را صاحب مجموعه ای از حقوق مستقل می داند. ماده ۳کنوانسیون، منافع عالیه کودک را در اقدامات مربوط به کودکان یکی از ملاحظات اساسی معرفی می کند؛ ماده ۵ از مسئولیت و هدایت والدین متناسب با توانایی های در حال رشد کودک سخن می گوید و ماده ۱۲ بر حق کودک برای ابراز نظر در امور مربوط به خود و توجه متناسب به آن نظر تاکید دارد. معنای کنار هم گذاشتن این اصول روشن است: والدین قرار نیست از زندگی کودک کنار گذاشته شوند، اما نقش آنان نیز ثابت و نامحدود نیست. کودک هرچه رشد می کند، ظرفیت بیشتری برای مشارکت و تصمیم گیری پیدا می کند و رابطه والد و کودک باید متناسب با همین رشد تغییر کند.
اینجا مفهوم «استقلال تدریجی» اهمیت پیدا می کند. یک کودک چهار ساله و یک نوجوان شانزده ساله را نمی توان با یک معیار واحد در تصمیم گیری سنجید. کودک خردسال ممکن است نتواند پیامدهای یک تصمیم پزشکی یا آموزشی را درک کند و طبیعی است که والدین بخش عمده تصمیم را بر عهده داشته باشند. اما همین کودک ممکن است در انتخاب لباس، اسباب بازی یا بخشی از برنامه روزانه اش بتواند نظر بدهد. نوجوان، در مقابل، ممکن است درباره مدرسه، رشته تحصیلی، دوستان، علایق، فعالیت های اجتماعی و حتی شیوه استفاده از فناوری، توانایی بسیار بیشتری برای ارزیابی انتخاب های خود داشته باشد. بنابراین پرسش درست این نیست که «آیا کودک حق تصمیم گیری دارد یا والدین؟» بلکه باید پرسید: «در این تصمیم مشخص، با توجه به سن، میزان رشد، موضوع تصمیم و پیامدهای آن، چه میزان حمایت و چه میزان استقلال برای کودک مناسب است؟»
این تفاوت در تصمیم های روزمره خانواده بسیار مهم است. والدین قطعا حق دارند برای فرزند خردسال خود زمان خواب تعیین کنند، او را به مدرسه بفرستند، مراقب تغذیه و سلامت او باشند و از قرار گرفتنش در معرض خطر جلوگیری کنند. اما این حق به این معنا نیست که کودک در هیچ سنی نباید درباره زندگی خودش حرف بزند. فرض کنیم خانواده ای تصمیم گرفته مدرسه فرزندشان را تغییر دهد. ممکن است دلایل کاملا منطقی برای این تصمیم داشته باشند؛ وضعیت مالی، کیفیت آموزشی، فاصله خانه تا مدرسه یا شرایط خانوادگی. اما اگر کودک یا نوجوان در این میان هیچ فرصتی برای بیان نگرانی هایش نداشته باشد، چیزی فراتر از یک تصمیم آموزشی رخ داده است: فردی که زندگی روزمره اش مستقیما تحت تاثیر این تصمیم قرار می گیرد، از فرایند تصمیم گیری حذف شده است. شنیدن نظر کودک البته به معنای سپردن تصمیم نهایی به او نیست. کودک می تواند نظر بدهد و والدین همچنان مسئول تصمیم نهایی باشند. آنچه حقوق کودک بر آن تاکید می کند، حق شنیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن است، نه اینکه هر خواسته کودک الزاما پذیرفته شود.
این نکته درباره مفهوم «مصلحت کودک» نیز اهمیت دارد. عبارت «به مصلحت بچه است» در خانواده ها بسیار استفاده می شود، اما مصلحت کودک نباید به ابزاری برای پایان دادن به گفت وگو تبدیل شود. اینکه والد چیزی را به صلاح کودک می داند، مهم است؛ اما کافی نیست. مصلحت کودک باید در کنار امنیت، سلامت، رشد، آموزش، کرامت، روابط خانوادگی، حریم خصوصی و نظر خود کودک سنجیده شود. گاهی ممکن است بهترین تصمیم برای کودک تصمیمی باشد که والدین گرفته اند، اما فرایند رسیدن به آن تصمیم نیز اهمیت دارد. کودکی که در تصمیمی جدی شنیده شده، دلایل والدین را فهمیده و احساس کرده نگرانی هایش نادیده گرفته نشده است، حتی اگر در نهایت با تصمیم آنان موافق نباشد، تجربه ای کاملا متفاوت از کودکی خواهد داشت که فقط جمله «چون من می گویم» را شنیده است.
در اینجا یکی از دشوارترین مسائل والدگری معاصر خود را نشان می دهد: مرز میان مراقبت و کنترل. والدین مسئول امنیت کودک اند و این مسئولیت گاهی به آنان اجازه می دهد در زندگی او مداخله کنند. اما هر مداخله ای صرفا به دلیل اینکه با هدف مراقبت انجام شده، مشروع و متناسب نیست. برای مثال، والد ممکن است درباره دوستان نوجوان خود نگرانی داشته باشد و بخواهد بداند فرزندش با چه کسانی ارتباط دارد. این نگرانی می تواند کاملا واقعی باشد. اما میان گفت وگو با نوجوان، شناخت محیط دوستان او و ایجاد قواعد ایمنی، با کنترل دائمی پیام ها و روابط خصوصی او تفاوت وجود دارد. در مورد تلفن همراه نیز همین مسئله مطرح است. اینکه والد در شرایط خاص برای حفاظت از کودک گوشی او را بررسی کند با اینکه صرفا از روی کنجکاوی یا بی اعتمادی دائما پیام ها، عکس ها و مکالمات خصوصی او را کنترل کند، یکسان نیست.
کنوانسیون حقوق کودک در ماده ۱۶، کودک را نیز از مداخله خودسرانه یا غیرقانونی در حریم خصوصی، خانواده و مکاتباتش حمایت می کند. این اصل به معنای آن نیست که والدین باید در برابر هر خطری منفعل بمانند. اگر نشانه های جدی از سوءاستفاده، تهدید، آزار، خودآسیب رسانی یا ارتباط خطرناک وجود داشته باشد، وظیفه حمایت از کودک ممکن است مداخله والد را ضروری کند. اما حتی در چنین شرایطی نیز یک پرسش مهم باقی می ماند: آیا میزان مداخله با خطر موجود متناسب است؟ حقوق کودک ما را از یک نگاه صفر و یکی دور می کند؛ نه «والدین هیچ حقی برای نظارت ندارند» درست است و نه «چون والدین اند، پس حق دارند همه چیز را بدانند». میان این دو، قلمرو بزرگی از نظارت مسئولانه، متناسب و مبتنی بر اعتماد وجود دارد.
در مورد بدن و شخصیت کودک نیز همین منطق صادق است. والدین ممکن است درباره لباس، مو، ظاهر یا سبک زندگی کودک نظر داشته باشند، اما کودک یک بدن و شخصیت مستقل دارد. هرچه سن و میزان رشد او بیشتر می شود، نادیده گرفتن ترجیحات شخصی او دشوارتر می شود. اینکه یک نوجوان چه لباسی بپوشد یا چه سرگرمی ای داشته باشد، با تصمیمی که مستقیما سلامت یا امنیت او را تهدید می کند، از نظر شدت مداخله یکسان نیست. بنابراین نمی توان برای تمام تصمیم های خانوادگی یک نسخه واحد پیچید. حقوق کودک به جای ارائه یک فهرست ساده از «کارهایی که والدین حق دارند» و «کارهایی که حق ندارند»، ما را به سمت سنجش دقیق تر شرایط سوق می دهد: موضوع تصمیم چیست، خطر احتمالی چقدر است، کودک چقدر توانایی درک و تصمیم گیری دارد، مداخله والد تا چه اندازه ضروری است و آیا راهی کم مداخله تر برای رسیدن به همان هدف وجود دارد یا نه.
از همین زاویه، حتی اختلاف های ظاهرا ساده ای مانند انتخاب رشته تحصیلی یا کلاس های فوق برنامه نیز اهمیت پیدا می کنند. والد ممکن است بگوید «من برای آینده اش بهترین را می خواهم» و واقعا نیز چنین نیتی داشته باشد. اما نیت خوب همیشه نتیجه خوب ایجاد نمی کند. کودکی که هر روز در کلاس های مختلف شرکت می کند، ممکن است از نظر والد در مسیر موفقیت قرار داشته باشد، اما از نظر خودش فرصتی برای بازی، استراحت و کشف علایقش نداشته باشد. والد ممکن است تصور کند با این کار آینده کودک را می سازد، در حالی که شاید بخشی از کودکی او را از میان می برد. در چنین موقعیت هایی، «مصلحت کودک» نیازمند شنیدن خود کودک است. قرار نیست کودک درباره همه چیز تصمیم نهایی بگیرد، اما نمی توان درباره زندگی او تصمیم گرفت و سپس ادعا کرد که نظر او هیچ اهمیتی ندارد.
شاید یکی از بهترین معیارها برای تشخیص مرز اختیار والدین این باشد که از خود بپرسیم: آیا کاری که انجام می دهم برای حمایت از کودک است یا برای کنترل او؟ آیا با یک خطر واقعی مواجه هستم یا صرفا از متفاوت بودن انتخاب فرزندم ناراحت می شوم؟ آیا کودک به اندازه کافی رشد کرده که درباره این موضوع نظر معناداری داشته باشد؟ آیا به او فرصت داده ام حرفش را بزند؟ و آیا برای رسیدن به هدف حمایتی خود، راهی وجود دارد که دخالت کمتری در استقلال و حریم شخصی او داشته باشد؟ این پرسش ها پاسخ همه اختلافات خانوادگی را به طور خودکار حل نمی کنند، اما کمک می کنند والدین میان «قدرت داشتن» و «حق اعمال قدرت» تفاوت بگذارند.
مسئله اصلی این است که اقتدار والدین قرار نیست با بزرگ شدن کودک ثابت بماند. اقتدار والدانه اگر سالم باشد، باید شکل خود را تغییر دهد. در سال های نخست زندگی، کودک به مراقبت و تصمیم گیری مستقیم بیشتری نیاز دارد. بعدتر، والد باید بخشی از تصمیم ها را با کودک در میان بگذارد، برای او دلیل بیاورد، امکان انتخاب ایجاد کند و اجازه دهد پیامد برخی انتخاب های کم خطر را تجربه کند. نوجوانی که هرگز اجازه تصمیم گیری نداشته، ممکن است در روزی که ناگهان مستقل می شود، مهارت لازم برای استفاده از استقلالش را نداشته باشد. استقلال چیزی نیست که در یک روز و با رسیدن به یک سن مشخص ایجاد شود؛ مهارتی است که باید در طول سال های کودکی و نوجوانی تمرین شود.
از این منظر، احترام به حقوق کودک نه در برابر تربیت قرار دارد و نه اقتدار والدین را از میان می برد. اتفاقا می تواند تربیت را عمیق تر و مسئولانه تر کند. کودکی که حق دارد حرفش شنیده شود، حریم خصوصی داشته باشد و متناسب با رشدش در تصمیم ها مشارکت کند، الزاما کودکی بی قید و بی حدومرز نیست. برعکس، اگر این حقوق در یک چارچوب روشن و همراه با مسئولیت پذیری آموزش داده شوند، کودک یاد می گیرد که حق و مسئولیت دو روی یک سکه اند. او می آموزد که همان طور که حریم خصوصی خودش ارزشمند است، باید به حریم دیگران نیز احترام بگذارد؛ همان طور که نظرش اهمیت دارد، باید نظر دیگران را نیز بشنود؛ و همان طور که حق انتخاب دارد، باید پیامد انتخاب هایش را نیز بپذیرد.
در نهایت، شاید لازم باشد جمله «بچه من است» را حذف نکنیم، بلکه معنای آن را تغییر دهیم. بله، این کودک فرزند من است. من در برابر او مسئولیت دارم، باید از او مراقبت کنم، امنیتش را تامین کنم، در زمان نیاز برایش تصمیم بگیرم و به او کمک کنم تا خطرها و دشواری های زندگی را بشناسد. اما همین مسئولیت، مرا صاحب زندگی او نمی کند. من حق ندارم رویاهای تحقق نیافته خودم را به جای خواسته های او بنشانم، شخصیتش را به سلیقه خودم تبدیل کنم، حریم خصوصی اش را بی دلیل نادیده بگیرم یا هر محدودیتی را با عبارت «به صلاح خودت است» توجیه کنم. کودک قرار نیست نسخه کوچک شده والدینش باشد. او انسانی است که اکنون نیازمند حمایت است و در عین حال، به تدریج در حال تبدیل شدن به انسانی مستقل است.
شاید بتوان تمام بحث را در یک جمله خلاصه کرد: والدین اختیار دارند چون مسئول اند، نه اینکه چون اختیار دارند، مالک کودک باشند. مسئولیت والدین با حمایت از کودک آغاز می شود و باید در نهایت به توانمند شدن او برای اداره زندگی خودش برسد. والد خوب کسی نیست که تا آخرین روز کودکی، تمام تصمیم ها را به جای فرزندش بگیرد؛ همان طور که والد خوب کسی نیست که کودک را پیش از آمادگی در برابر تمام تصمیم های بزرگسالانه رها کند. والد خوب کسی است که می داند چه زمانی باید دست کودک را بگیرد، چه زمانی باید کنارش راه برود و چه زمانی باید یک قدم عقب تر بایستد تا او خودش راه رفتن را تجربه کند.
کودک، فرزند خانواده است، اما ملک خانواده نیست. او به خانواده تعلق دارد، اما به معنای مالکیت نه؛ به معنای عشق، مراقبت، مسئولیت و پیوند انسانی. و شاید یکی از دشوارترین و در عین حال زیباترین وظایف والدگری همین باشد: اینکه انسانی را دوست داشته باشیم، از او مراقبت کنیم، برایش تصمیم بگیریم وقتی هنوز نمی تواند، و هم زمان آن قدر به رشدش احترام بگذاریم که روزی بتواند بدون ما تصمیم بگیرد. تربیت موفق، در نهایت، نه ساختن کودکی است که همیشه از والد خود فرمان می برد؛ بلکه پرورش انسانی است که وقتی دیگر نیازی به فرمان والد ندارد، بتواند با آگاهی، مسئولیت و احترام به حقوق خود و دیگران زندگی کند.