آیا آلزایمر را اشتباه فهمیده ایم ؟(قسمت اول)

27 خرداد 1405 - خواندن 7 دقیقه - 17 بازدید

سی سال، میلیاردها دلار و یک پرسش آزاردهنده: آیا علت آلزایمر را اشتباه فهمیده ایم؟

در تاریخ علم لحظاتی وجود دارند که یک پرسش ساده می تواند پایه های یک حوزه کامل را به لرزه درآورد.

برای اخترشناسان، این پرسش زمانی مطرح شد که معلوم شد زمین مرکز جهان نیست. برای فیزیک دانان، هنگامی که مکانیک نیوتنی نتوانست همه پدیده ها را توضیح دهد. و امروز، در یکی از مهم ترین حوزه های علوم اعصاب، پرسشی مشابه در حال شکل گیری است:

آیا سه دهه پژوهش درباره آلزایمر بر یک فرض نادرست بنا شده است؟

این پرسش شاید در نگاه اول اغراق آمیز به نظر برسد. اما واقعیت این است که در سال های اخیر شماری از برجسته ترین پژوهشگران علوم اعصاب و سالمندی آشکارا درباره آن بحث کرده اند.

ظهور یک نظریه قدرتمند

در سال ۱۹۹۲ دو پژوهشگر به نام های John Hardy و Gerald Higgins فرضیه ای را مطرح کردند که بعدها به «فرضیه آبشار آمیلوئید» مشهور شد.

بر اساس این نظریه، تجمع پروتئینی به نام بتا آمیلوئید در مغز، نخستین جرقه زنجیره ای از رویدادهاست که در نهایت به مرگ سلول های عصبی، از دست رفتن حافظه و زوال عقل منجر می شود.

فرضیه جذابی بود.

ساده بود. قابل فهم بود. و مهم تر از همه، هدفی روشن برای درمان ارائه می کرد: اگر آمیلوئید علت بیماری است، باید آن را حذف کنیم.

در نتیجه، طی سه دهه بعد، بخش عظیمی از بودجه های تحقیقاتی، برنامه های داروسازی و کارآزمایی های بالینی جهان به سمت مبارزه با آمیلوئید هدایت شد.

اما یک مشکل وجود داشت

علم معمولا با نظریه ها مشکل ندارد؛ با نتایج مشکل دارد.

با گذشت زمان، داروهای متعددی طراحی شدند که واقعا موفق بودند مقدار آمیلوئید موجود در مغز را کاهش دهند.

اما پرسش اصلی چیز دیگری بود:

آیا بیماران بهتر می شدند؟

پاسخ همیشه آن قدر روشن نبود.

برخی از مطالعات نشان دادند که کاهش آمیلوئید لزوما به بهبود قابل توجه عملکرد شناختی منجر نمی شود. در مواردی، اسکن های مغزی بهتر به نظر می رسیدند اما افت حافظه همچنان ادامه داشت. این تناقض باعث شد تعدادی از پژوهشگران بپرسند که شاید آمیلوئید علت بیماری نباشد، بلکه تنها یکی از نشانه های آن باشد.

یکی از مشهورترین نقدها در مقاله ای با عنوان «ناسازگاری ها و مناقشات پیرامون فرضیه آمیلوئید» مطرح شد. نویسندگان یادآور شدند که بسیاری از افراد سالمند دارای پلاک های آمیلوئیدی هستند اما هرگز دچار زوال عقل نمی شوند. همچنین شدت پلاک ها همیشه با شدت علائم شناختی همبستگی قوی ندارد.

شکاف در دیوار

در سال ۲۰۲۴ عصب شناس آلمانی، Christian Behl، در مقاله ای با عنوانی قابل تامل نوشت:

«فرضیه آمیلوئید هنوز یک فرضیه کاری است؛ نه کمتر و نه بیشتر.»

این جمله در ظاهر ساده است، اما معنای عمیقی دارد.

پس از ۳۲ سال، یکی از پژوهشگران شناخته شده این حوزه در واقع یادآوری می کند که هنوز نمی توان آمیلوئید را علت قطعی آلزایمر دانست. او استدلال می کند که توضیح یک بیماری پیچیده وابسته به سن با یک مدل خطی و تک علتی، احتمالا بیش از حد ساده انگارانه است.

شاید آلزایمر یک بیماری واحد نباشد

شاید جنجالی ترین ایده جدید همین باشد.

گروهی از دانشمندان اکنون معتقدند آنچه ما «آلزایمر» می نامیم، ممکن است یک بیماری واحد نباشد، بلکه مقصد مشترک چندین مسیر متفاوت زیستی باشد.

در این نگاه:

  • التهاب مزمن مغز
  • اختلالات عروقی
  • دیابت و مقاومت به انسولین
  • آسیب میتوکندری ها
  • اختلالات متابولیک
  • تغییرات سیستم ایمنی

همگی می توانند به مسیر نهایی زوال شناختی منتهی شوند. آمیلوئید در این مدل دیگر فرمانده اصلی نیست؛ بلکه یکی از بازیگران یک شبکه بسیار پیچیده تر است.

جالب است که طبق گزارش های جدید، بخش عمده داروهای در حال توسعه برای آلزایمر دیگر مستقیما آمیلوئید را هدف قرار نمی دهند و توجه فزاینده ای به التهاب، متابولیسم و فرایندهای پیری معطوف شده است.

رسوایی ای که آتش بحث را شعله ورتر کرد

در سال های اخیر ماجرای دیگری نیز به این بحث دامن زد.

یک مقاله بسیار تاثیرگذار در حوزه آمیلوئید که در سال ۲۰۰۶ منتشر شده بود، پس از مطرح شدن اتهام دستکاری تصاویر و داده ها، سرانجام با چالش های جدی مواجه شد. این مقاله سال ها یکی از آثار پرارجاع حوزه آلزایمر بود و بحث های گسترده ای درباره کیفیت برخی پژوهش های تاثیرگذار ایجاد کرد.

البته هیچ دانشمند جدی ادعا نمی کند که یک مقاله به تنهایی پایه های فرضیه آمیلوئید را ساخته است. اما این ماجرا یادآوری مهمی داشت:

حتی در معتبرترین شاخه های علم نیز باید امکان تردید و بازبینی وجود داشته باشد.

توماس کوهن احتمالا لبخند می زد

در سال ۱۹۶۲ فیلسوف علم مشهور، Thomas Kuhn، در کتاب معروف خود «ساختار انقلاب های علمی» استدلال کرد که دانشمندان معمولا درون یک «پارادایم» کار می کنند.

تا زمانی که شواهد ناسازگار کم باشند، پارادایم پابرجا می ماند. اما وقتی تعداد این ناسازگاری ها افزایش پیدا کند، ممکن است یک بحران علمی شکل بگیرد.

جالب اینکه حتی در یکی از مقالات تخصصی آلزایمر، پژوهشگران به طور مستقیم به ایده کوهن اشاره کرده اند و بحث تغییر پارادایم در فهم آلزایمر را مطرح کرده اند.

آیا امروز در آستانه چنین لحظه ای قرار داریم؟

هنوز کسی نمی داند.

شاید مهم ترین پرسش علوم اعصاب

بسیاری از مردم تصور می کنند علم مجموعه ای از پاسخ های قطعی است.

اما دانشمندان خوب می دانند که علم بیشتر هنر پرسیدن پرسش های بهتر است.

شاید ده سال دیگر مشخص شود که فرضیه آمیلوئید اساسا درست بوده است و تنها زمان مداخله اشتباه انتخاب شده بود. شاید هم معلوم شود که این فرضیه فقط بخشی از یک تصویر بسیار بزرگ تر را توضیح می داده است.

اما صرف نظر از نتیجه نهایی، یک واقعیت انکارناپذیر است:

پس از سی سال پژوهش، هزاران مقاله و میلیاردها دلار سرمایه گذاری، یکی از بنیادی ترین پرسش های پزشکی مدرن هنوز بی پاسخ مانده است:

آیا ما واقعا علت آلزایمر را می شناسیم؟

و شاید همین ندانستن، هیجان انگیزترین بخش ماجرا باشد.