بوی سیر در شهر

9 تیر 1405 - خواندن 5 دقیقه - 48 بازدید


بوی سیر در شهر 

 بهار چهارده سالگی اش تازه به تابستان می رسید. آن روزها، دنیای او در کوچه های خاکی، بازی با بچه های محله و کمک به بساط میوه فروشی پدرش خلاصه می شد. شهر کوچک و زیبای او "سردشت"، در دامنه کوه های زاگرس نفس می کشید؛ تنها صدای غالب در آن، قهقهه ی کودکان و چانه زنی زنان و مردان در بازار بود. سایه هفتمین سال جنگ تحمیلی هشت ساله، همچنان بر سر ایران سنگینی می کرد . آفتاب گرم و خسته ی روز هفتم تیرماه ۱۳۶۶ کم کم به دامنه ی عصر می رسید و می رفت تا در پشت کوهها پنهان شود. ناگهان غرش کرکننده ی پرنده های آهنین، آسمان نیلگون شهرش را خراشید. مردم آن دیار به صدای هواپیماهای عراقی عادت داشتند، اما این بار چیزی فرق می کرد... مردم شهر منتظر صدای مهیب انفجار و لرزش زمین بودند، اما وقتی بمب ها فرود آمدند، صدایشان خفه و گنگ بود؛ شبیه به افتادن یک کیسه ی سنگین آرد روی زمین. خاکستری و زرد، دودی غلیظ با رنگ هایی عجیب از چند نقطه شهر به آسمان بلند شد... "شاهو" در حیاط خانه ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. چند لحظه بعد، نسیمی ملایم، با بویی عجیب وارد کوچه ی آنها شد! بویی شبیه به سیر کوهی، شبیه به بادام تلخ. همسایه شان، دایه خدیجه، از روی ایوان گفت:«انگار کسی سبزی سرخ می کند...» اما این بوی زندگی نبود؛ بوی مرگ بود که به مشام می خورد. ناگهان همه چیز تغییر کرد. چشمان شاهو شروع به سوزش کرد، گویی هزاران سوزن نامرئی را در مردمک چشمش فرو می کردند! قفسه سینه اش سنگین شد، انگار کوهی را روی ریه هایش گذاشته بودند. از کوچه صدای جیغ و سرفه های خشک و پیاپی بلند شد. پدر شاهو که از بازار دوان دوان خود را به خانه رسانده بود، با صورتی برافروخته و چشمانی سرخ فریاد زد: «شیمیایی... شیمیایی زدند! پارچه های خیس، روی دهانتان بگذارید!» بعد بی درنگ چفیه اش را داخل حوض خیس کرد و به دست شاهو داد و از او خواست مادر و روژین را به طرف ارتفاعات ببرد. خودش هم به کمک مردم شتافت. در آن لحظه، کودکی چهارده ساله شاهو در همان حیاط جا گذاشته شد!...ترسی عمیق در دلش ریشه دواند، اما وقتی نگاه وحشت زده و سرفه های خفه کننده ی خواهر شش ساله اش «روژین» را دید، ترس جای خود را به یک اراده ی پولادین داد. او دیگر فقط یک پسرنوجوان نبود؛ حس می کرد از این لحظه که پای مرگ و زندگی را در خانواده اش می دید، مرد جوان خانواده اش شده است. شاهو به سمت حوض وسط حیاط دوید. چفیه ی پدر و شال مادرش را در آب فرو برد، به سمت روژین دوید، او را در آغوش کشیده و چفیه ی خیس را محکم روی دهان و بینی کوچکش بست. مادر روی زمین افتاده بود و نفس نفس می زد. دستان لرزانش را دور بازوی مادر انداخت:«بلند شو دایه...باید از اینجا برویم!» در کوچه، هیچ سلاحی شلیک نمی شد، هیچ دیواری فرو نریخته بود، اما آدم ها مثل برگ های پاییزی روی زمین می افتادند. خردل و سارین، بی رحمانه در هوا می رقصیدند و نفس های بی گناهان را می دزدیدند! زنی که کودکش را محکم در آغوش گرفته بود، هر دو بی حرکت روی پله های خانه شان افتاده بودند. مردی با صورت تاول زده در خاک می غلتید. آنجا نه خط مقدم بود و نه خاکریز؛ آنجا کوچه ای بود که تا نیم ساعت پیش، صدای بازی گل کوچک بچه ها در آن می پیچید. شاهو، هر نفسی که می کشید، گویی شعله ی آتشی را به درون ریه هایش می فرستاد. پاهایش می لرزید اما روژین را محکم به سینه اش چسبانده بود و مادرش را با خود می کشید. باید به ارتفاعات می رفتند، جایی که باد، این سم مهلک را از آنها دور کند. در مسیر، ده ها نفر از همسایه ها و دوستانش را می دید که مظلومانه درمیان دود غلیظ جان می دادند. سردشت در حال خفه شدن بود. آن روز، پدرش و صدها بی گناه از همشهریهای شاهو در میان کوچه ها و خیابان، بر اثر بمب شیمیایی آمریکایی و اروپایی جان باختند که نظامیان و خلبانان صدام حسین بر سردشت زدند، و هزاران نفر دیگر، از جمله شاهو، مادرش و روژین، آثار شوم بمب را در ریه ها و روی پوستشان برای همیشه نگه داشتند. اکنون چهل سال از آن روز شوم می گذرد شاهو، آن نوجوان چهارده ساله، مردی ۵۴ ساله است با موهای جوگندمی؛ او هنوز هم شب ها با سرفه های خشک ازخواب می پرد.تاول های پنهان در ریه هایش، یادآور همان بوی سیر و بادام تلخ است. هنوز پرونده ی دردهای تاول زده سردشت در دادگاه های وجدانهای پاک جهانی باز است. سردشت در آن روز و در این چهل سال، هرگز زانو نزد، روی پاهای تاول زده خود ایستاد. مردم زخمدار و نجیب و مظلوم سردشت با هر سرفه ی خون آلود، زندگی را دوباره فریاد می زنند.قربانیانی داغدار اما مقاوم چون شاهو زنده ماندند تا سند زنده جنایت جنایتکاران جهان باشند و صدای خاموش قربانیان بمب های اتمی و شیمیانی ایران و عراق و ... را زنده کنند. براستی که سردشت، ققنوس ایران مظلوم مقتدر است که از خاکستر خردل، دوباره پر کشید. 

 رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۴/۷ یا حق


 انتشار در کانالها و فضاهای مجازی