اشعار در محمد دادخواه

12 تیر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 35 بازدید

از رخت پیداست عاشق پیشه ای

یا زدی بر ریشه های تیشه ای

حسن تو چون خود حکایت می کند

قیمت گنجی روایت می کند

عشوه و رفتار آهنگین تو

می کند از دلبری ها گفت وگو

چشم تو از آیه های دلبری

وحی می خواند ز چند صد مشتری 

با چنین پیمانه فهم حال تو

می زنم بر خود کتاب فال تو

باد هرچه خوار یا ویران شدم

لااقل درسی بگیرم از تو هم

#دادخواه 


این روال است که در عشق ضرر باید کرد

ترک مال و دل و گاه نام پدر باید کرد

شادی و عیش و طرب نیست بر این کهنه مسیر

 عزم این جاده به صد خون جگر باید کرد

وقتی افتاد به زنجیر غمش پای وجود

از شان و نام ونشان صرف نظر باید کرد

ما بر این قصه بهای چو جوانی دادیم

چون کسی می شنود، فکر دیگر باید کرد

خرم آن کس که از عشق ندارد خبری

چون ز آن گشت خبر، دیده تر باید کرد 

#دادخواه 


 

دم بده ساقی شراب ناب را 

تا برکند از جان من درد و غم و عذاب را

 چشمم ندارد حوصله دست و سر و پا آبله

 پر کن قدح تا رو کنم آغوش گرم خواب را 

در هجر و دوری کسی بیچاره گردیدم بسی

 با رفتنش دادم ز دست هنگامه شباب را 

آن دلبر طنازی من آن همدم و هم راز من

 آنکه جمالش بیع بود در آسمان مهتاب را 

بار غمش را می کشم با خاطراتش دلخوشم 

گرچه ندارم بعدازاین آن گوهر نایاب را

#دادخواه 


رفتی ولی نه رفت ز دل رد پای تو

حتی که بیشتر شدم مبتلای تو

جز تو دیگر برای کسی دل نداده ام

شایسته نیست کس که نشیند به جای تو

تسخیر کرده ای تو دل و جسم و جان من

جان می کنم به ثانیه ها من برای تو

اینکه چه جور خاطر تو من کشیده ام!

خود دانم این حقیقت و تنها خدای تو

در آرزوی آمدنت جان به لب رسید

لیکن بود بعید که دیگر بیایی تو

#دادخواه 


پیش بیا قامت خود باز کن

عشوه بکن خنده ی با ناز کن

بلبل خوش خوان بیا یک نفس

گرد سرم پر زده پرواز کن

دوش بیا قصه کنیم هر دومان 

مهر و محبت به من ابراز کن

شام و شبی شعر محیا کنیم

دکلمه از حافظ شیراز کن

#دادخواه


به تاریخ هزار و چهارصد و پنج

در ایرانم من و در گوشه ی رنج

به کنج هجرتم بیچاره مردی

گرفتار بلا و رنج و دردی

جگر می سوزم از درد جدایی

جدا از قوم و خویش و آشنای

ز احوالم دلم کس را خبر نیست

خبر از مرغک بی بال و پر نیست

چنان دل داغدارم پشت مادر

فغان! حتی خودم را نیست باور

ز یک سو درد دانشگاه و از کار

از آنسوی دیگر دردیست از یار

ز بس که یار از من دور گشته

چراغ شوق دل بی نور گشته

دلم پشت وطن خیلی گرفته 

به جانم آتش میهن نهفته

#دادخواه