از سقیفه تا تحریف تفسیر؛ سازوکار انحراف در صدر اسلام

20 تیر 1405 - خواندن 13 دقیقه - 44 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم


«این یادداشت علمی، مستخرج از سلسله گفتارهای تحلیلی-تاریخی است که توسط نگارنده در ایام محرم الحرام در مصلای دشتستان (برازجان) ایراد گردیده و با رویکردی پژوهشی برای انتشار مکتوب، تنظیم شده است.»


از سقیفه تا تحریف تفسیر؛ سازوکار انحراف در صدر اسلام

پرسش از این که چه شد کعبه با منجنیق سنگ باران شد، چه شد واقعه حره پدید آمد، و چه شد ابی عبدالله، در حالی که همه می دانستند ایشان فرزند رسول الله هستند، به شهادت رسیدند، بدون توجه به یک فرایند پیوسته و لایه لایه در تغییر مرجعیت دینی و سیاسی جامعه پاسخ نمی یابد. در همین چارچوب بود که اشاره شد بنا بر کتاب «ربیع الابراء» زمخشری، بر سر ۷۰ هزار منبر لعن امیرالمومنین جاری بود؛ یعنی استفاده از اسلام بر ضد اسلام. پرسش بعدی نیز ناظر به همین نقطه بود: چه شد که مردم نه تنها حمایت می کردند، بلکه به امیرالمومنین لعن می کردند؟ چه شد که معاویه روز چهارشنبه نماز جمعه می خواند و مردم اقتدا می کردند؟ چه شد که مردم از حمله با منجنیق به کعبه حمایت کردند؟ و چه شد که افراد را از «امیر» به «خلیفه» رساندند؟


از «امیر» تا «خلیفه»؛ تغییر عنوان و تولید مشروعیت

یکی از حلقه های این دگرگونی، جابه جایی در زبان قدرت و عنوان سازی سیاسی بود؛ جایی که عنوان، صرف لفظ نماند و به ابزار مشروعیت بدل شد.

۱. پیشینه و سقیفه

واژه «خلیفه» پیش از رحلت، توسط پیامبر (ص) به کار رفته بود، اما در سقیفه ابتدا از عناوین «امیر» و «وزیر» استفاده شد. همین تفاوت نشان می دهد که مسیر تثبیت قدرت، از همان آغاز، با انتخاب آگاهانه عناوین و بار معنایی آن ها همراه بوده است.

۲. ابوبکر

ابوبکر نخستین بار در جریان سپاه اسامه، «خلیفه رسول الله» نامیده شد. او از پذیرش عنوان «خلیفه الله» خودداری می کرد، هرچند در اواخر عمرش این اصطلاح به طور غیررسمی در مناطقی چون شام رواج یافت.
منابع: [الامامه و السیاسه، ج۱، ص۲۱ و ۳۸؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۴۶؛ احکام السلطانیه، ص۱۷]

۳. عمر

عمر ابتدا «خلیفه رسول الله» نامیده شد، اما به دلیل طولانی بودن این عنوان، تعبیر «امیرالمومنین» جایگزین آن گردید.
منابع: [تاریخ طبری، ج۳، ص۲۷۷؛ تاریخ دمشق، ج۳۰، ص۲۹۷]

۴. عثمان و معاویه

از زمان عثمان، عنوان «خلیفه الله» مطرح شد و در دوره معاویه، برای تثبیت قدرت و تسلط بر بیت المال تحت عنوان «مال الله» کاملا رسمی و رایج گشت.
منابع: [الامامه و السیاسه، ج۱، ص۴۱؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۲۸۳]

کاربرد این عناوین، خواه «خلیفه الله» و خواه «خلیفه رسول الله»، صرف یک تحول لفظی نبود؛ تلاشی بود برای کسب مشروعیت و ادعای نیابت. در عین حال، در همین چارچوب تصریح شده است که نص صریح و رسمی از جانب پیامبر (ص) برای جانشینی خلفای سه گانه وجود نداشت.
منبع: [اندیشه های سیاسی در اسلام و ایران، ص۱۸]


جریان «حسبنا کتاب الله» و سوزاندن حدیث

نخستین جریان در اسلام، جریان «حسبنا کتاب الله» بود؛ جریانی که در آن، ابتدا احادیث پیغمبر سوزانده شد و بعد نوبت به توضیحات و تفاسیر قرآن رسید. این نقطه، تنها یک تصمیم مقطعی نبود؛ آغاز تحدید مرجعیت نص نبوی و محدود کردن دسترسی جامعه به تبیین پیامبر بود.

سوزانده شدن احادیث پیغمبر

ابوبکر

عایشه می گوید: «پدرم پانصد حدیث از گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را جمع کرده بود، شبی خوابید، اما آرام نداشت، من اندوهگین شدم و از ناآرامی اش پرسیدم، چون آفتاب بر آمد، گفت: دخترم احادیثی که نزد تو است بیاور، من احادیث را آوردم، او آتش خواست و آنها را سوزاند.»


در کنار این گزارش، کمیت احادیث منقول از ابوبکر نیز معنا پیدا می کند. احمد بن حنبل، امام حنابله، در مسند خود در جلد اول، به عنوان اولین مسند، روایات ابوبکر را نقل نموده است و از زبان وی آورده که هشتاد و یک حدیث است؛ مکررات آن حدود بیست روایت است و آنچه باقی می ماند، از شصت حدیث نمی گذرد. با این که احمد بن حنبل این نگارش خویش را از میان بیش از پنجاه هزار و هفت صد حدیث دست چین کرده و خود هزار هزار حدیث از حفظ می دانسته، ابن کثیر نیز پس از تلاش های سخت، احادیث ابوبکر را در ۷۲ شماره فراهم کرده و گردآورده خود را «مسند الصدیق» نامیده است. پس از ابن کثیر، جلال الدین سیوطی نیز با آن همه دانش و احاطه ای که در حدیث داشته، دنباله کار را گرفته و این دسته حدیث ها را به ۱۰۴ شماره رسانیده و همه را در کتاب «تاریخ الخلفاء» خود آورده است.
به نقل ابن حجر عسقلانی، بخاری در صحیح خود از ابوبکر ۲۲ حدیث نقل کرده است.

این ارقام، در کنار خبر سوزاندن پانصد حدیث، نشان می دهد که مسئله فقط نقل یک واقعه نیست؛ سخن از محدود شدن سنت مکتوب و کاهش دایره دسترسی به حدیث رسول خداست.


عمر

خطیب بغدادی می نویسد: به عمر بن خطاب گزارش دادند که در میان مردم کتاب ها و حدیث هایی فراهم آمده است. او این امر را ناخوش داشت و گفت: «ای مردم، به من گزارش رسیده که در میان شما کتاب هایی فراهم آمده است؛ بدانید که استوارترین آنها محبوب ترینشان نزد خداوند است. همگان کتاب ها را نزد من آورند تا درباره آنها اظهار نظر کنم.» مردم گمان کردند که او می خواهد در آنها نگریسته و بر اساس معیار، چندگانگی و تعارض آنها را برطرف کند، اما هنگامی که کتاب ها را آوردند، همه را در آتش سوزاند.
در این جا نیز مسئله روشن است: ظاهر داوری و تنظیم، جای خود را به حذف یک باره مکتوبات حدیثی داد؛ یعنی جامعه از مرحله مراجعه آزاد به حدیث، به مرحله کنترل و سپس امحا منتقل شد.


سوزاندن توضیحات و حواشی قرآن؛ ماجرای ابن مسعود و مصحف او

پس از حدیث، نوبت به توضیحات و حواشی قرآن رسید. ماجرای عبدالله بن مسعود و مصحف او، در این باب، از صریح ترین نمونه هاست.

در گیروداری که عثمان مشغول گردآوری مصاحف بود، عبدالله بن مسعود از سفر بازآمد و دید عثمان می خواهد قرآن ها را بسوزاند. او در چندین مجلس از عثمان خرده گرفت و وی را سرزنش و تعییب و تعبیر نمود و گفت:

«من که چنین نوشتم برای آن بود که کثرت قرائات به حدی رسیده است که اصل قرآن را در آستانه زوال کشانده است؛ نه آنکه همه قرائت ها را برداری! زیرا بسیاری از این قرائات در زمان رسول الله بوده است، و رسول خدا آنها را امضا فرموده است و از جمله همین مصحف خود من است. آن را در نزد رسول الله خوانده ام و پیامبر این گونه بر من قرائت فرموده است. معنی ندارد جمیع مصاحف از میان برود. و علاوه، سوزاندن قرآن بدین کیفیت هتک کتاب الهی است. و بدین طریق زشت است. من که چنین پیشنهادی کردم و خودم از سبقت گیرندگان بدین امر بوده ام، خواستم تجلیل و تکریمی از کلام خدا شده باشد. حال که شما می خواهید بدین کیفیت ناروا هتک احترام نمائید، من ابدا راضی نیستم.»

عثمان نپذیرفت و می خواست قرآن ابن مسعود را از او بگیرد و آن را هم با سایر مصاحف بسوزاند. ابن مسعود جدا مقاومت کرد و نداد. روزی که عثمان بر فراز منبر مشغول خواندن خطبه بود، ابن مسعود به او اعتراض کرد و در حضور جمعیت او را توبیخ و ملامت نمود. عثمان عصبانی شد و دستور داد غلامانش او را به رو بکشند و از مسجد بیرون برند. ابن مسعود را بدین گونه از مسجد بیرون کردند؛ ولی به هر حال او قرآن خود را نداد. در اثر این کشش، یکی از دنده های او شکست و مریض شد و در بستر افتاد و بالاخره از دنیا رفت.

در «المیزان» ج ۱۲، ص ۱۲۵، فصل ۵ از «تاریخ یعقوبی» نقل فرموده اند که:
«ابن مسعود در کوفه بود و از سپردن قرآن خود به عبد الله بن عامر امتناع ورزید. عثمان به عبد الله نوشت تا او را به مدینه احضار کند، اگر این دین تباه و این امت فاسد نیست. ابن مسعود داخل مسجد شد در حالتی که عثمان خطبه می خواند. عثمان گفت: اینک به سوی شما یک جنبنده بدی وارد شده است. و ابن مسعود با سخنان درشت با عثمان سخن گفت. عثمان امر کرد تا پایش را گرفتند و به رو کشیدند تا از مسجد خارج کنند. در اثر این کشش دو عدد از دنده های او شکست. و عائشه در این باره سخن بسیار گفت.»
هنگامی که او مریض بود، عثمان به دیدن او رفت و خواست عطای او را از بیت المال بپردازد، ولی او قبول نکرد و گفت: «آن وقت که محتاج بودم ندادید؛ اینک که در آستانه مرگم، به چه درد من می خورد؟!»

در این ماجرا، نزاع تنها بر سر یک مصحف شخصی نیست؛ مسئله بر سر این است که آیا در کنار اصل کتاب، حق حفظ قرائت های ممضای نبوی، حواشی و تبیین های معتبر نیز باقی می ماند یا نه.

منع تفسیر قرآن و مصادره معنای ولایت

پس از این مرحله، نوبت به منع تفسیر قرآن می رسد. زنجیره نقل در این بخش، گزارش تاریخی رویارویی عبدالله بن عباس با معاویه است که در صورت بازنویسی شده، چنین بازمی نماید:

معاویه بن ابی سفیان در راستای اهداف سیاسی خود، قرائت قرآن را مجاز اما تفسیر آن را ممنوع اعلام کرد. عبدالله بن عباس در اعتراض به این دستور، خطاب به وی گفت: «چگونه ممکن است مردم قرآن بخوانند اما از معنای آن پرسش نکنند؟»

معاویه در پاسخ تصریح کرد که مردم باید تفسیر را تنها از دستگاه حاکمه جویا شوند. این سیره سیاسی، به صورت طبیعی به این نتیجه انجامید که در تفاسیر اموی، معانی آیاتی همچون «اولی الامر» تحریف گردد و از شان نزول آن در حق امیرالمومنین (ع) و اهل بیت (ع) چشم پوشی شود.

بدین ترتیب، منع تفسیر صرفا یک محدودیت آموزشی نبود؛ انتقال مرجع فهم قرآن از متن و سنت به دستگاه حاکمه بود.

تعقیر تفاسیر، جعل حدیث و تحریف شان نزول

وقتی حدیث محدود شد، حواشی و توضیحات قرآن حذف گردید و تفسیر نیز زیر نظر دستگاه حاکمه قرار گرفت، مرحله بعد، دست بردن در خود معنا و جهت دهی به تفسیر بود.

روایت قرطبی از سوره والعصر

قرطبی در تفسیر خود از ابی بن کعب روایت می کند که گفت: سوره والعصر را برای پیامبر خواندم و تفسیر آن را جویا شدم. فرمود: «والعصر» قسمی است از جانب خداوند که به آخر روز قسم خورده است؛ «ان الانسان لفی خسر» مصداقش ابو جهل است؛ «و الا الذین آمنوا»، ابوبکر؛ «و عملوا الصالحات»، عمر؛ «و تواصوا بالحق»، عثمان؛ و «و تواصوا بالصبر»، علی.
(قرطبی، محمد، تفسیر قرطبی، ج۲۰، ص۱۸۰)

این جا دیگر تفسیر، فقط شرح لفظ نیست؛ صورت بندی اشخاص در متن آیه و جاگذاری سیاسی مصادیق است.

سمره بن جندب و جعل شان نزول

سمره بن جندب همان کسی است که نقل شده معاویه به او پیشنهاد داد تا در شان نزول برخی آیات قرآن جعل روایت کند. از جمله آیه شریفه:

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله والله رووف بالعباد»
و از میان مردم، کسی هست که جان خود را برای طلب رضای خدا می فروشد، و خدا نسبت به بندگان مهربان است.
این آیه، طبق نقل مشهور، در شان امیرالمومنین علی علیه السلام نازل شده است؛ همان شبی که حضرت در لیلهالمبیت در بستر پیامبر صلی الله علیه وآله خوابید و جان خود را سپر جان رسول خ
دا کرد. اما نقل شده است که معاویه به سمره بن جندب پول داد تا با جعل حدیث، این آیه را به عبدالرحمن بن ملجم مرادی نسبت دهد. ابتدا صد هزار درهم پیشنهاد کرد، اما سمره نپذیرفت؛ تا اینکه مبلغ را به چهارصد هزار درهم رساند و او پذیرفت و آن جعل را انجام داد.
همچنین نقل شده است که از او خواستند آیه دیگر را در حق امیرالمومنین علیه السلام روایت کند:
«ومن الناس من یعجبک قوله فی الحیاه الدنیا ویشهد الله علی ما فی قلبه وهو الد الخصام»
یعنی:
و از مردم، کسانی هستند که گفتار آنان در زندگی دنیا تو را به شگفت می آورد، و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه می گیرند، در حالی که سرسخت ترین دشمنان اند.

این جا دستگاه اموی فقط به جنگ شمشیر اکتفا نکرد؛ بلکه به جنگ معنا، تفسیر، شان نزول، حدیث و ذهن مردم رفت.

جمع قرائن و پاسخ به پرسش آغازین

اگر این قرائن کنار هم نهاده شود، آنچه در آغاز به صورت چند پرسش طرح شد، صورت روشن تری پیدا می کند. جامعه ای که در آن عنوان سازی سیاسی، افراد را از «امیر» به «خلیفه» می رساند؛ حدیث پیامبر سوزانده می شود؛ توضیحات و حواشی قرآن از میان برداشته می شود؛ تفسیر قرآن ممنوع می گردد؛ و سپس معنا، شان نزول و روایت نیز با قدرت و پول دگرگون می شود، به تدریج به همان نقطه ای می رسد که در آن لعن امیرالمومنین بر سر ۷۰ هزار منبر عادی می شود، معاویه روز چهارشنبه نماز جمعه می خواند و مردم اقتدا می کنند، از حمله با منجنیق به کعبه حمایت می شود، واقعه حره رخ می دهد، و شهادت ابی عبدالله نیز در امتداد همین استحاله مرجعیت و فهم دینی قرار می گیرد. اینها حوادث جدا از هم نیستند؛ حلقه های یک مسیرند.