MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
77 یادداشت منتشر شدهمرز میان تربیت، اطاعت و نقض کرامت کودک کجاست؟
وقتی اطاعت، جای رشد را می گیرد
«بچه خوب، بچه ای است که حرف گوش کند.» این جمله، شاید یکی از رایج ترین باورهای تربیتی در بسیاری از خانواده ها باشد؛ باوری که نسل ها تکرار شده و کمتر کسی درباره درستی یا نادرستی آن تامل کرده است. طبیعی است که هر جامعه ای برای زندگی جمعی به نظم، احترام و مسئولیت پذیری نیاز دارد و هیچ نظام تربیتی نیز بدون آموزش قانون مداری و رعایت حقوق دیگران معنا پیدا نمی کند. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا هدف تربیت، پرورش کودکی مطیع است یا انسانی سالم، مستقل، مسئول و برخوردار از کرامت؟
این پرسش، تنها یک بحث روان شناختی یا تربیتی نیست؛ بلکه به یکی از بنیادی ترین مباحث حقوق کودک نیز مربوط می شود. زیرا در بسیاری از موارد، مرز میان «تربیت» و «کنترل»، میان «راهنمایی» و «سلطه» و میان «آموزش احترام» و «سلب شخصیت» آن چنان باریک است که گاهی خود والدین و مربیان نیز متوجه عبور از آن نمی شوند.
کودک از نخستین سال های زندگی نیازمند راهنمایی است. او هنوز توانایی تشخیص همه پیامدهای رفتار خود را ندارد و برای شناخت جهان، به حضور بزرگسالانی آگاه، مهربان و مسئول نیازمند است. بنابراین، تعیین حدود، آموزش نظم، مسئولیت پذیری و احترام به دیگران، نه تنها با حقوق کودک تعارض ندارد، بلکه بخشی از حق رشد اوست. مسئله از آنجا آغاز می شود که هدف تربیت، دیگر رشد شخصیت کودک نباشد، بلکه تنها اطاعت بی چون وچرا از خواست بزرگسالان باشد.
کودک مطیع، همیشه کودک سالم نیست. ممکن است کودکی هرگز مخالفت نکند، هیچ پرسشی نپرسد، همیشه سکوت کند، احساساتش را پنهان سازد و بی درنگ همه دستورها را اجرا کند. این رفتارها از بیرون نشانه ادب و تربیت به نظر می رسند، اما گاهی حاصل ترس، اضطراب یا از دست دادن احساس امنیت روانی اند، نه نتیجه رشد سالم شخصیت.
روان شناسی رشد بارها نشان داده است که یکی از مهم ترین نشانه های رشد سالم، شکل گیری تدریجی استقلال فکری و هیجانی است. کودکی که فرصت دارد پرسش کند، نظر خود را بیان کند، درباره مسائل متناسب با سنش گفت وگو کند و حتی گاهی محترمانه مخالفت کند، در حال آموختن مهارتی است که در بزرگسالی او را به شهروندی مسئول، قانون مدار و توانمند تبدیل خواهد کرد. برعکس، کودکی که تنها فرمان برداری را می آموزد، ممکن است در آینده برای تصمیم گیری مستقل، دفاع از حقوق خود یا مقاومت در برابر فشارهای نادرست دیگران با دشواری روبه رو شود.
یکی از خطاهای رایج در تربیت، یکسان دانستن احترام با اطاعت مطلق است. احترام، رابطه ای دوسویه است؛ کودک نیز همانند هر انسان دیگری حق دارد با کرامت با او رفتار شود، احساساتش شنیده شود و شخصیتش مورد احترام قرار گیرد. اما اطاعت مطلق، معمولا گفت وگو را حذف می کند و جای آن را ترس، اجبار یا وابستگی می گیرد. در چنین فضایی، کودک یاد می گیرد برای جلوگیری از تنبیه یا جلب رضایت دیگران، خواسته ها و احساسات واقعی خود را پنهان کند.
از منظر حقوق کودک، این موضوع اهمیتی اساسی دارد. کودک، هرچند هنوز به بلوغ کامل نرسیده است، انسانی مستقل با کرامت ذاتی است. او صرفا موضوع تربیت نیست، بلکه صاحب حق نیز هست؛ حق دارد شنیده شود، حق دارد متناسب با سن و میزان رشد خود در تصمیم هایی که به زندگی اش مربوط می شود اظهار نظر کند و حق دارد در محیطی رشد کند که شخصیت و عزت نفس او حفظ شود. این حقوق به معنای حذف نقش والدین یا معلمان نیست، بلکه به معنای آن است که اقتدار تربیتی باید با احترام به کرامت کودک همراه باشد.
در بسیاری از خانواده ها، اطاعت به مهم ترین معیار «فرزند خوب» تبدیل می شود. کودکی که اعتراض نمی کند، همیشه مودب است و هرگز «نه» نمی گوید، بیش از دیگران تحسین می شود. اما شاید لازم باشد از خود بپرسیم: آیا او واقعا آرام است یا تنها از بیان احساسات خود می ترسد؟ آیا سکوت او نشانه بلوغ است یا نتیجه آنکه بارها تجربه کرده سخنش شنیده نمی شود؟
جامعه نیز از این نگرش بی تاثیر نیست. نظام آموزشی، رسانه ها و حتی فرهنگ عمومی، گاه بیش از آنکه بر پرورش تفکر، گفت وگو و مسئولیت پذیری تاکید کنند، بر اطاعت و همرنگی پافشاری می کنند. در حالی که جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به انسان هایی نیاز دارد که بتوانند بیندیشند، پرسش کنند، تصمیم بگیرند، مسئولیت انتخاب های خود را بپذیرند و در برابر بی عدالتی سکوت نکنند. این ویژگی ها در فضایی شکل نمی گیرند که کودک تنها به فرمان برداری عادت کرده باشد.
البته دفاع از کرامت کودک، به معنای حذف مرزها و قوانین نیست. کودکان برای احساس امنیت، به چارچوب های روشن نیاز دارند. اما تفاوت بزرگی میان قانونی که با احترام و گفت وگو اجرا می شود و دستوری که تنها بر ترس استوار است، وجود دارد. اقتدار سالم، اقتداری است که به کودک دلیل می آموزد، نه صرفا فرمان؛ مسئولیت می آموزد، نه صرفا اطاعت؛ و اعتماد می سازد، نه هراس.
شاید مهم ترین وظیفه والدین و مربیان، تربیت کودکانی نباشد که همیشه «بله» بگویند؛ بلکه پرورش انسان هایی باشد که بتوانند در عین احترام به دیگران، از کرامت، حقوق و شخصیت خود نیز پاسداری کنند. کودکی که می آموزد محترمانه پرسش کند، محترمانه مخالفت کند و محترمانه از حق خود دفاع کند، در حقیقت برای زندگی در جامعه ای مسئولانه آماده می شود.
در نهایت، باید میان «اطاعت» و «رشد» یکی را هدف اصلی تربیت دانست. اطاعت، اگرچه ممکن است آرامش کوتاه مدتی برای بزرگسالان ایجاد کند، اما رشد، سرمایه ای ماندگار برای آینده کودک و جامعه است. خانواده ای که در آن کودک احساس کند شنیده می شود، مورد احترام قرار می گیرد و در کنار آموزش نظم و مسئولیت، فرصت اندیشیدن و انتخاب نیز دارد، نه تنها فرزندی مودب، بلکه انسانی سالم، مستقل و برخوردار از عزت نفس پرورش خواهد داد.
شاید زمان آن رسیده باشد که تعریف خود را از «کودک خوب» تغییر دهیم. کودک خوب، کودکی نیست که هرگز مخالفت نکند؛ کودک خوب، کودکی است که در فضایی سرشار از احترام، امنیت و محبت، بیاموزد چگونه هم به حقوق دیگران احترام بگذارد و هم کرامت انسانی خود را هرگز از یاد نبرد.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال