MohammadMehdi Seyed naseri
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال/Scholar of Children’s Rights and the Digital Future of Childhood
77 یادداشت منتشر شدهآیا موفقیت تحصیلی کودکان بدون سلامت روان، موفقیت واقعی است؟
وقتی نمره بالا، آرامش را می گیرد
در بسیاری از خانواده ها، موفقیت تحصیلی مهم ترین معیار ارزیابی آینده کودک است. از نخستین سال های مدرسه، پرسش هایی مانند «چند شدی؟»، «رتبه ات چند است؟»، «چند نفر از تو جلو زدند؟» یا «قبول می شوی یا نه؟» به بخشی از زندگی روزمره کودکان تبدیل می شود. گویی ارزش، توانایی و حتی آینده آنان، در چند عدد و کارنامه خلاصه شده است. در چنین فضایی، کمتر کسی می پرسد: «حالت چطور است؟»، «از درس خواندن لذت می بری؟»، «این همه فشار، با روان تو چه کرده است؟»
این پرسش، امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است. زیرا جهان با پدیده ای نگران کننده روبه روست؛ کودکانی که از نظر آموزشی موفق به نظر می رسند، اما از نظر روانی خسته، مضطرب، فرسوده و گاه ناامیدند. آیا می توان چنین وضعیتی را موفقیت نامید؟
سال ها نظام های آموزشی، پیشرفت را عمدتا با شاخص های کمی سنجیده اند؛ نمره، رتبه، معدل، قبولی در آزمون ها و ورود به دانشگاه های معتبر. این شاخص ها بی تردید اهمیت دارند، اما آیا همه حقیقت را نشان می دهند؟ اگر کودکی برای رسیدن به این موفقیت ها، خواب آرام خود را از دست بدهد، دائما احساس اضطراب کند، عزت نفسش را به نمره گره بزند، از شکست هراس داشته باشد و دیگر از یادگیری لذت نبرد، آیا هنوز می توان گفت حق آموزش او به طور کامل تحقق یافته است؟
روان شناسی رشد پاسخ روشنی به این پرسش می دهد. آموزش، تنها انتقال اطلاعات نیست؛ فرآیندی است که باید به رشد همه جانبه شخصیت کودک کمک کند. مدرسه، قرار نیست فقط حافظه را پرورش دهد؛ بلکه باید تفکر، خلاقیت، مسئولیت پذیری، مهارت های اجتماعی، خودباوری و سلامت روان را نیز تقویت کند. هرگاه آموزش، این ابعاد را نادیده بگیرد و تنها به رقابت و نتیجه محدود شود، از فلسفه اصلی خود فاصله گرفته است.
یکی از پیامدهای چنین نگاهی، افزایش اضطراب تحصیلی در میان کودکان و نوجوانان است. کودک به تدریج می آموزد که ارزش او نه به شخصیت، اخلاق یا تلاشش، بلکه به نمره و رتبه اش وابسته است. شکست در یک امتحان، دیگر یک تجربه آموزشی نیست؛ تهدیدی برای عزت نفس اوست. او از اشتباه کردن می ترسد، از پرسیدن خجالت می کشد و گاهی تنها برای فرار از سرزنش یا مقایسه درس می خواند، نه برای فهمیدن و رشد کردن.
این وضعیت، تنها به سلامت روان آسیب نمی زند؛ کیفیت یادگیری را نیز کاهش می دهد. پژوهش های علوم تربیتی نشان داده اند که یادگیری عمیق، در محیطی شکل می گیرد که کودک احساس امنیت روانی، انگیزه درونی و آزادی برای تجربه و خطا داشته باشد. ذهنی که همواره درگیر اضطراب، ترس از شکست یا نگرانی درباره قضاوت دیگران است، کمتر فرصت خلاقیت، تفکر انتقادی و حل مسئله پیدا می کند.
در این میان، خانواده نیز گاه ناخواسته بر این فشار می افزاید. بسیاری از والدین، از سر دلسوزی، آینده فرزند خود را تنها در موفقیت تحصیلی می بینند. کلاس های متعدد، برنامه های فشرده، مقایسه با دیگران و انتظار همیشگی برای بهترین بودن، آرام آرام کودکی را به پروژه ای پایان ناپذیر برای موفقیت تبدیل می کند. نتیجه آن است که کودک، بیش از آنکه از یادگیری لذت ببرد، از شکست می ترسد.
از منظر حقوق کودک، این مسئله اهمیت بنیادین دارد. حق آموزش، تنها به معنای دسترسی به مدرسه یا کتاب نیست. آموزش باید در خدمت رشد همه جانبه کودک باشد؛ رشدی که سلامت جسم، روان، شخصیت، استعدادها، کرامت انسانی و توانایی های اجتماعی او را در بر گیرد. اگر نظام آموزشی یا فضای خانواده، سلامت روان کودک را قربانی موفقیت تحصیلی کند، در حقیقت بخشی از حق آموزش او را نادیده گرفته است.
کودکان حق دارند در محیطی آموزش ببینند که در آن، اشتباه بخشی از یادگیری باشد، نه دلیلی برای تحقیر؛ رقابت، جای همکاری را نگیرد؛ معلم، تنها انتقال دهنده دانش نباشد، بلکه حامی رشد شخصیت نیز باشد؛ و والدین، بیش از نتیجه، به تلاش، علاقه و سلامت روان فرزند خود اهمیت دهند.
البته این سخن به معنای کم اهمیت دانستن تلاش علمی یا پیشرفت تحصیلی نیست. جامعه برای توسعه خود به دانش، پژوهش و آموزش باکیفیت نیاز دارد. اما توسعه ای که بر اضطراب مزمن، فرسودگی روانی و احساس بی ارزشی کودکان بنا شود، در بلندمدت هزینه ای بسیار سنگین خواهد داشت. جامعه ای که دانش آموزان ممتاز، اما بزرگسالانی مضطرب، خسته و فاقد احساس رضایت از زندگی تربیت کند، باید در تعریف خود از موفقیت تجدیدنظر کند.
امروز، یکی از مهم ترین وظایف سیاست گذاران آموزشی، آن است که سلامت روان را به بخشی جدایی ناپذیر از کیفیت آموزش تبدیل کنند. مدرسه موفق، تنها مدرسه ای نیست که بالاترین آمار قبولی را دارد؛ مدرسه ای موفق است که کودکان در آن احساس امنیت، احترام، تعلق و امید کنند. خانواده موفق نیز تنها خانواده ای نیست که فرزندش بهترین نمره را می گیرد؛ بلکه خانواده ای است که فرزندش، در کنار تلاش برای پیشرفت، آرامش، اعتماد به نفس و شوق زندگی را نیز حفظ می کند.
شاید زمان آن رسیده باشد که معیارهای خود را تغییر دهیم. به جای آنکه تنها بپرسیم «فرزندمان چه اندازه درس می داند؟»، از خود بپرسیم: «آیا او هنوز از آموختن لذت می برد؟ آیا شب ها با آرامش می خوابد؟ آیا اگر روزی شکست بخورد، همچنان احساس ارزشمندی می کند؟»
پاسخ به این پرسش ها، آینده آموزش را رقم خواهد زد. زیرا هدف نهایی آموزش، صرفا ساختن دانش آموزانی با کارنامه های درخشان نیست؛ هدف، پرورش انسان هایی سالم، خلاق، مسئول، امیدوار و برخوردار از سلامت روان است.
در نهایت، باید پذیرفت که موفقیت واقعی، آن موفقیتی است که انسان را از درون نیز رشد دهد. اگر کودک برای به دست آوردن نمره های عالی، آرامش، عزت نفس، شادابی و امید خود را از دست بدهد، شاید کارنامه اش درخشان باشد، اما حق آموزش او به معنای واقعی کلمه تحقق نیافته است. آموزش زمانی موفق است که هم ذهن کودک را پرورش دهد و هم روان او را از آسیب حفظ کند؛ زیرا هیچ موفقیتی، اگر به بهای فروریختن سلامت روان به دست آید، موفقیتی پایدار و انسانی نخواهد بود.
محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال