«لم یزرع»؛ روایتی از عشق، مرز و جنگ

«لم یزرع»؛ روایتی از عشق، مرز و جنگ
آیا تا به حال به این فکر کرده ای که یک خط روی نقشه، چقدر می تواند زندگی آدمها را تغییر دهد؟ خطی که شاید در نگاه اول فقط یک مرز جغرافیایی باشد، اما در واقعیت، می تواند عشق را از هم جدا کند، خانواده ها را از هم بدرد، و سرنوشت آدمها را برای همیشه تغییر دهد. کتاب «لم یزرع» نوشته محمدرضا بایرامی، یکی از آن داستانهایی است که توی دلت می نشیند. شاید اسمش برایت عجیب باشد، «لم یزرع» یعنی «زمینی که کشت نمی شود»؛ اما این زمین بی حاصل، پر از زندگی و درد و امید و عشق است.
داستان در دوران جنگ ایران و عراق می گذرد، اما این بار از آن طرف مرز روایت می شود. راوی اصلی داستان، پسری به نام سعدون است، از یک خانواده شیعه در عراق. او عاشق دختری به نام احلی شده، اما احلی از یک طایفه سنی است. این تفاوت مذهبی، آنقدر سنگین است که سعدون نمی تواند با معشوقه اش ازدواج کند؛ انگار که یک مرز نامرئی میان شان کشیده شده، مرزی که از خون و رسم و رسوم و تعصب ساخته شده است.
جنگ شروع می شود و سعدون را به جبهه می فرستند. در جبهه، او با هیثم آشنا می شود، پسری که از مادری کرد و پدری عراقی زاده شده. هیثم برایش از اساطیر ایرانی می گوید، از فرهنگ و سنتهایی که سعدون هیچ وقت نشنیده بود. این دوستی عجیب، اولین شکاف را در دیوار تعصبات ایجاد می کند. هیثم و سعدون با وجود اینکه از دو مذهب متفاوت هستند، دردی مشترک دارند: جنگ دارد هر دو را به کام مرگ می کشد.
شاید بپرسی: «این کتاب جنگی عجیب به من چه ربطی دارد؟»
چون این کتاب، در اصل، درباره جنگ نیست؛ درباره انسان است. درباره این که چطور آدمها می توانند در سخت ترین شرایط، عاشق بمانند، امید داشته باشند و برای زندگی بجنگند. سعدون در میدان جنگ زخمی می شود، از اردوگاه فرار می کند، راهی طولانی را با پای پیاده طی می کند تا به خانه برسد، اما وقتی به خانه می رسد، پدرش که هنوز درگیر تعصب جنگی است، او را به بازگشت به جبهه تشویق می کند. و پایان داستان... اما این پایان، فقط یک پایان نیست؛ یک سوال بزرگ است: آیا ارزش دارد آدمها برای مرزهایی که خودشان ساخته اند، همدیگر را بکشند؟
نکته جذاب کتاب، زبانش است. بایرامی با زبانی ساده و صمیمی، ولی عمیق و تاثیرگذار، داستان را پیش می برد. شخصیتها طوری حرف می زنند که انگار دارند با خود تو حرف می زنند. وقتی سعدون از دلتنگی اش می گوید، وقتی احلی از خشک شدن زمینها می نویسد، وقتی پدر سعدون از «وطن» حرف می زند، همه اینها تو را وادار می کند که فکر کنی: «من جای آنها چه می کردم؟»
کتاب «لم یزرع» به تو یادآوری می کند که خیلی از چیزهایی که ما آنها را «مرز» می نامیم، در واقع ساخته دست خودمان هستند. مذهب، ملیت، نژاد، زبان، رسم و رسوم - همه اینها مرزهایی هستند که ما کشیده ایم، اما آیا ارزشش را دارد که برای این مرزها از عشق بگذریم؟ از زندگی بگذریم؟ از انسانیت بگذریم؟
اگر کتابی می خواهی که هم سرگرمت کند، هم بهت بیاموزد، هم دلت را بلرزاند و هم ذهنت را به چالش بکشد، این کتاب را از دست نده.
منبع:
بایرامی،محمد رضا(1402) لم یزرع، تهران : نیستان.