Morteza Niami
7 یادداشت منتشر شدهزنجیرهایی که دیده نمی شوند؛ جسم، عاطفه، عادت، رابطه و معنای گذشته تجربه
سال ها فکر می کردم گذشته ام در خاطراتم محبوس است. خیال می کردم اگر روزی بتوانم آن خاطرات را کنار بگذارم، آزاد خواهم شد. اما کم کم دریافتم که اشتباه می کنم. گذشته نه در خاطرات، که در ساختار خود من رسوب کرده است. این رسوبات نه به صورت تصاویری از روزهای رفته، بلکه به مثابه افقی نامرئی از امکان ها در من عمل می کنند. پیش از آنکه انتخابی آگاهانه انجام دهم، جهان را تنها در محدوده همان افق قابل زیست می یابم. این یعنی گذشته من قاب نقاشی من است و من هرگز رنگی بیرون از این قاب ندیده ام.
نخستین جایی که این رسوب را حس کردم، جسمم بود. جسم، نخستین ظرف گذشته است. من هرگز نمی توانم اثر تجربیات گذشته را از شانه هایم پاک کنم. تنش های مزمن، الگوی نفس کشیدنم را تغییر داده اند. افزایش کورتیزول، حس امکان حرکتی را در من کوچک کرده است. تجربیات گذشته، شانه هایم را به سمت جلو کشانده و ژست تدافعی عقب نشینی را در من نهادینه کرده اند. همین ژست ناچیز، هر روز به من می گوید که جسارت حرکت خطرناک است. من با این جسم می توانم دفاع کنم، اما نمی توانم پرواز کنم.
رسوب دوم را در عواطفم یافتم. عواطف، سامانه های هشداردهنده اند. مغز من شدت تحریک پذیری خود را بر اساس اوج های گذشته تنظیم کرده است. اگر در گذشته با خشم بی پاسخ مواجه شده ام، اکنون هر تحریک خفیفی می تواند همان خشم کهنه را در من بیدار کند. دامنه تحمل عاطفی ام تنگ شده است. از موقعیت های جدید و مبهم می گریزم؛ نه از سر ترسی عقلانی، بلکه به دلیل پیش بینی خطری که از داده های کهنه تغذیه می کند. ظرفیت تغییر من قربانی هشدارهایی شده است که دیگر کارکرد پیشین خود را از دست داده اند.
رسوب سوم را در عادت هایم دیدم. عادت، صرفه جویی وجودی من است. مسیرهای عصبی ام، پاسخ های بهینه شده گذشته به محیط پیشین هستند. هر بار که کاری را تکرار می کنم، مسیری ترجیحی شکل می گیرد که کمترین انرژی را مصرف می کند. تغییر یعنی عبور از این مسیر کهنه و ساختن مسیری جدید. اما سیستم عصبی من مسیر کهنه را ایمن تر ارزیابی می کند. به همین دلیل، به جای کنشی متناسب با موقعیت حال، رفتاری را بازتولید می کنم که زمانی بقایم را تضمین می کرد. تکرار مکانیکی، جانشین خلاقیت موقعیتی شده است.
رسوب چهارم را در روابط خود کشف کردم. هر رابطه ای که داشته ام، الگویی از دلبستگی را در من به جا گذاشته است. من ناخودآگاه، دیگری را بر قالبی که در گذشته آموخته ام فرامی خوانم. فضای بیناذهنی من با این فرافکنی ها تنگ می شود. در روابط جدید، تنها پاسخ هایی را می شنوم که با پیش فرض های کهنه ام هماهنگ هستند و داده های ناهماهنگ را حذف می کنم. ظرفیت تغییر در رابطه، به توانایی دیدن دیگری به عنوان سوژه ای نو وابسته است؛ درحالی که رسوبات، دیگری را به ابژه ای تکراری تقلیل می دهند.
و سرانجام، رسوب پنجم را در معنا جست وجو کردم. معنا از طریق زبان، چارچوب روایی زندگی ام را ساخته است. گذشته، طرحی هرمنوتیکی در من شکل داده که علت ها و معلول ها را تعریف می کند. این رسوب، نحوه مسئله گذاری من را محدود ساخته است. من نمی پرسم چگونه متفاوت باشم؛ بلکه می پرسم چگونه از این گذشته رها شوم؟ خود چارچوب پرسش، در دام علیت کهنه گرفتار است. هر تفسیر جدید باید خود را با کهنه ترین روایت تطبیق دهد تا قابل فهم به نظر برسد. تغییر اصیل، در چنین چارچوبی ناممکن می شود.
این پنج لایه، یک سیستم خودهمبسته ساخته اند. جسم، عاطفه، عادت، رابطه و معنا، یکدیگر را تایید می کنند. هر تغییری در یکی از این لایه ها، توسط لایه های دیگر خنثی می شود. من در دام یک بازخورد تقویت کننده افتاده ام که هر روز مرا به همان نقطه نخست بازمی گرداند.
اما در این میان، یک نکته کلیدی وجود دارد: تغییر نه با حذف این رسوبات، بلکه با تغییر کارکرد آن ها ممکن می شود. من نمی توانم گذشته ام را نادیده بگیرم یا پاک کنم. اما می توانم از آن به عنوان ماده خام آگاهی موقعیتی استفاده کنم. محدودیت اصلی، در ناآگاهی من از فرایند رسوب گذاری خودم است. به محض آنکه این سازوکار را ببینم، همین دیدن، فاصله ای انتقادی می گشاید. این فاصله زنجیرها را نمی گشاید، اما به من اجازه می دهد برای نخستین بار، درون همان زنجیرها، رقصیدن را تجربه کنم.
شاید آزادی نه در گریز از گذشته، که در آگاهی از چگونگی زیستن درون آن باشد.