امتناع از گفت وگو در فرهنگ عمومی: تبیین نظری زوال عرصه عمومی، حذف صداهای فرودست و انسداد ارتباطی.
مقدمه
گفت وگو در فرهنگ عمومی را نباید صرفا به معنای تبادل کلامی میان افراد دانست. گفت وگو یک فرایند سیاسی و اجتماعی است که از طریق آن، مسائل عمومی تعریف می شوند، هویت ها شکل می گیرند، تعارض ها صورت بندی می شوند و حدود مشارکت سیاسی تعیین می گردند. در یک جامعه دموکراتیک، شهروندان فقط دریافت کننده تصمیم های سیاسی نیستند؛ آنان باید بتوانند درباره مسائل مشترک سخن بگویند، دلایل خود را ارائه کنند، دیدگاه های رقیب را نقد کنند و در شکل دادن به افکار عمومی و تصمیم های سیاسی مشارکت داشته باشند.
از این منظر، «امتناع از گفت وگو» وضعیتی است که در آن افراد، گروه ها یا نهادهای سیاسی از ورود واقعی به فرایند شنیدن، پاسخ گویی، استدلال و بازنگری خودداری می کنند. این امتناع ممکن است به شکل سکوت اجباری، سانسور، بی اعتبارسازی مخالفان، انحصار رسانه ای، قطبی سازی، حذف گروه های حاشیه ای یا تبدیل اختلاف سیاسی به دشمنی مطلق بروز کند.
پرسش اصلی این یادداشت آن است که: امتناع از گفت وگو در فرهنگ عمومی چگونه شکل می گیرد و از منظر نظریه های آرنت، هابرماس، فریزر، سن، موف، فریره و باختین چه پیامدهایی دارد؟
۱. امتناع از گفت وگو و زوال عرصه عمومی.
هانا آرنت سیاست را در پیوند با سخن گفتن و کنش کردن در عرصه عمومی تحلیل می کند. عرصه عمومی فضایی است که انسان ها در آن در برابر یکدیگر ظاهر می شوند، سخن می گویند، مواضع خود را آشکار می کنند و از طریق کنش مشترک، جهان سیاسی را می سازند (Arendt, 1958). از این دیدگاه، سیاست بدون گفت وگو به اداره تکنیکی، فرمان برداری یا اعمال قدرت تقلیل می یابد. گفت وگو به شهروندان امکان می دهد در مقام کنشگر سیاسی ظاهر شوند و تفاوت های خود را در یک جهان مشترک بیان کنند. بنابراین، امتناع از گفت وگو به معنای تضعیف همان فضای مشترکی است که در آن کثرت انسانی می تواند به امر سیاسی تبدیل شود.
آرنت بر مفهوم «کثرت» تاکید دارد. انسان ها نه کاملا یکسان اند و نه کاملا بیگانه؛ آنان در عین تفاوت، در یک جهان مشترک زندگی می کنند. گفت وگو امکان می دهد این تفاوت ها به جای آنکه به حذف و خشونت منجر شوند، در عرصه عمومی به شکل سیاسی بیان شوند. هنگامی که گفت وگو از میان می رود، کثرت ممکن است جای خود را به یکسان سازی اجباری یا دشمن سازی بدهد.
از منظر آرنت، یکی از خطرهای اساسی فرهنگ ضدگفت وگو، جایگزین شدن فضای عمومی با انزوا و توده ای شدن است. در جامعه ای که افراد از مشارکت واقعی در امور عمومی محروم اند، ممکن است به توده هایی منفعل تبدیل شوند که از طریق تبلیغات و روایت های ساده ساز هدایت می شوند. در چنین وضعیتی، گفت وگو نه تنها کاهش می یابد، بلکه توانایی شهروندان برای تجربه جهان مشترک نیز تضعیف می شود.
۲. امتناع از گفت وگو به مثابه بحران ارتباطی.
یورگن هابرماس عرصه عمومی را فضای اجتماعی میان دولت، اقتصاد و زندگی خصوصی می داند؛ فضایی که در آن شهروندان درباره مسائل مورد علاقه عمومی به گفت وگو می پردازند و افکار عمومی شکل می گیرد (Habermas, 1989). در نظریه کنش ارتباطی، هابرماس میان کنش ارتباطی و کنش راهبردی تمایز می گذارد.
در کنش ارتباطی، افراد می کوشند از طریق ارائه دلیل و فهم متقابل به تفاهم برسند. در مقابل، در کنش راهبردی، ارتباط به ابزاری برای تاثیرگذاری بر دیگری و تحقق منافع شخصی تبدیل می شود. امتناع از گفت وگو زمانی رخ می دهد که کنش راهبردی بر ارتباط تفاهمی غلبه کند؛ یعنی افراد وانمود می کنند در حال گفت وگو هستند، اما هدف واقعی آنان اقناع صادقانه یا فهم متقابل نیست، بلکه کنترل، فریب، کسب مشروعیت یا خنثی سازی رقیب است.
از نظر هابرماس، گفت وگوی معتبر مستلزم شرایطی مانند امکان مشارکت، برابری نسبی، آزادی از اجبار، حق طرح ادعا و امکان نقد آن است. اگر افراد یا گروه ها از دسترسی برابر به عرصه عمومی برخوردار نباشند، شکل ظاهری گفت وگو ممکن است وجود داشته باشد، اما گفت وگوی واقعی شکل نمی گیرد.
بر این اساس، امتناع از گفت وگو می تواند به صورت های زیر ظاهر شود:
- تبدیل رسانه ها به ابزار تبلیغات یک سویه.
- جایگزین شدن دلیل با برچسب زنی.
- حذف مسائل مهم از دستور کار عمومی.
- نابرابری در دسترسی به تریبون های اجتماعی.
- طرح گفت وگوهای نمایشی بدون امکان تاثیرگذاری واقعی.
هابرماس گفت وگو را برای مشروعیت سیاسی ضروری می داند؛ زیرا تصمیم سیاسی زمانی از مشروعیت ارتباطی برخوردار است که افراد متاثر از آن، دست کم در اصل، امکان مشارکت در فرایند شکل گیری آن را داشته باشند (Habermas, 1996). بنابراین، امتناع از گفت وگو فقط یک نقص اخلاقی نیست؛ بلکه بحران مشروعیت و بحران دموکراسی نیز هست.
۳. نقد فریزر: چه کسانی از گفت وگو حذف می شوند؟
نانسی فریزر با وجود اهمیت نظریه هابرماس، به این نکته توجه می دهد که عرصه عمومی در عمل بی طرف و برابر نیست. گروه های فرودست، زنان، اقلیت ها و طبقات کم قدرت اغلب به طور ساختاری از عرصه عمومی مسلط کنار گذاشته می شوند یا صدای آنان کم اعتبار تلقی می شود (Fraser, 1990). از نظر او فرهنگ عمومی واحد و یکپارچه ای وجود ندارد؛ بلکه حوزه های عمومی متعددی وجود دارند که گروه های مختلف در آن ها درباره نیازها، هویت ها و منافع خود گفت وگو می کنند. گروه های فرودست برای مقابله با حذف و سکوت، «ضدحوزه های عمومی فرودستان» ایجاد می کنند؛ یعنی فضاهایی که در آن روایت ها و مطالبات بدیل تولید و منتشر می شوند. این ضدحوزه ها عرصه هایی هستند که گروه های subordinated در آن ها تفسیرهای مخالف خود را درباره هویت، منافع و نیازهایشان شکل می دهند.
از این منظر، امتناع از گفت وگو دست کم دو صورت دارد:
1. امتناع از گفت وگو با گروه های فرودست: گروه مسلط حاضر نیست تجربه و ادعاهای گروه های ضعیف تر را به رسمیت بشناسد.
2. تحمیل معیارهای ارتباطی گروه مسلط: تنها نوع خاصی از زبان، استدلال یا تخصص معتبر شناخته می شود و شیوه های دیگر بیان حذف می شوند.
برای مثال، اگر سیاست عمومی فقط از زبان کارشناسان دولتی سخن بگوید و تجربه زیسته زنان، روستاییان، اقلیت ها یا جوامع محلی را بی اعتبار بداند، مسئله فقط فقدان مشارکت نیست؛ بلکه نوعی امتناع ساختاری از گفت وگو رخ داده است.فریزر به ما یادآوری می کند که برای ارزیابی گفت وگو نباید فقط پرسید «آیا فضایی برای سخن گفتن وجود دارد؟» بلکه باید پرسید:
- چه کسانی به این فضا دسترسی دارند؟
- چه کسانی امکان تعیین موضوع بحث را دارند؟
- چه نوع زبانی معتبر شناخته می شود؟
- آیا سخن گروه های حاشیه ای بر تصمیم نهایی اثر می گذارد؟
۴. امتناع از گفت وگو و ناتوانی در شناسایی بی عدالتی.
آمارتیا سن عدالت و دموکراسی را با مفهوم «استدلال عمومی» پیوند می دهد. از نظر او، عدالت فقط از طریق طراحی نهادهای ایده آل تعریف نمی شود؛ بلکه باید از طریق بحث عمومی درباره بی عدالتی های واقعی و مقایسه وضعیت های موجود ارزیابی شود (Sen, 2009).
گفت وگوی عمومی از نظر سن چند کارکرد اساسی دارد:
- اطلاعات لازم برای داوری درباره مسائل اجتماعی را فراهم می کند.
- تجربه ها و دیدگاه های متفاوت را وارد فرایند تصمیم گیری می سازد.
- خطاهای سیاستی را آشکار می کند.
- امکان نقد قدرت و اصلاح تصمیم ها را فراهم می سازد.
- بی عدالتی های پنهان را به مسئله ای عمومی تبدیل می کند.
بر این اساس، امتناع از گفت وگو موجب می شود جامعه نتواند درباره رنج ها و محرومیت های واقعی خود قضاوت کند. جامعه ای که در آن امکان نقد عمومی وجود ندارد، ممکن است به تدریج نسبت به گرسنگی، فقر، تبعیض، حذف اجتماعی یا نابرابری حساسیت خود را از دست بدهد.
در رویکرد سن، رای گیری به تنهایی نشانه دموکراسی کامل نیست. دموکراسی باید با ظرفیت جامعه برای بحث عمومی، دسترسی به اطلاعات، امکان انتخاب و حضور صداهای متنوع سنجیده شود. پژوهش های مرتبط با نظریه سن نیز بر پیوند میان عدالت، دموکراسی و استدلال عمومی تاکید کرده اند (Rasmussen, 2013). بنابراین، امتناع از گفت وگو، ظرفیت جامعه برای اصلاح خود و تحقق عدالت مقایسه ای را کاهش می دهد.
۵. از گفت وگو تا تعارض آنتاگونیستی.
شانتال موف نسبت به نظریه هایی که بر توافق عقلانی و اجماع گسترده تاکید می کنند، انتقاد دارد. از نظر او، سیاست همواره با تعارض، قدرت، هویت و رقابت میان پروژه های هژمونیک همراه است. بنابراین، نمی توان انتظار داشت که همه اختلاف های سیاسی از طریق توافق عقلانی از میان بروند (Mouffe, 2000).
بااین حال، موف میان «آنتاگونیسم» و «آگونیسم» تمایز می گذارد:
- آنتاگونیسم: دیگری دشمنی نامشروع و تهدیدکننده تلقی می شود.
- آگونیسم: دیگری رقیبی مشروع است که با او اختلاف داریم، اما حق حضور سیاسی او را انکار نمی کنیم.
از این منظر، امتناع از گفت وگو زمانی رخ می دهد که اختلاف سیاسی به دشمنی مطلق تبدیل شود. در فضای آنتاگونیستی، طرف مقابل دیگر صاحب دیدگاه متفاوت نیست؛ بلکه خائن، فاسد، ناآگاه یا تهدیدی برای موجودیت جمعی معرفی می شود. نتیجه آن است که امکان گفت وگوی سیاسی از بین می رود؛ زیرا گفت وگو با دشمنی که باید حذف شود، بی معنا تلقی می شود. موف به جای حذف تعارض، خواستار ایجاد یک عرصه عمومی آگونیستی است؛ عرصه ای که در آن پروژه های سیاسی متفاوت بتوانند با یکدیگر رقابت کنند. از نظر او، اگر شهروندان نتوانند میان گزینه های سیاسی متفاوت انتخاب کنند، سخن گفتن از گفت وگو و مشارکت عملا بی معناست.
بنابراین، گفت وگو در معنای موفی الزاما به معنای توافق نیست. گفت وگوی دموکراتیک ممکن است به اختلاف پایدار، رقابت شدید و حتی رد کامل یک پروژه سیاسی منجر شود؛ اما این اختلاف باید در چارچوب پذیرش حق حضور رقیب ادامه پیدا کند.
۶. امتناع از گفت وگو و آموزش بانکی.
پائولو فریره گفت وگو را بنیان آموزش رهایی بخش و آگاهی انتقادی می داند. او در نقد «آموزش بانکی» نشان می دهد که در نظام آموزشی اقتدارگرا، دانش از سوی صاحب قدرت به ذهن مخاطب «سپرده» می شود و یادگیرنده به دریافت کننده ای منفعل تبدیل می گردد (Freire, 2000). این الگو فقط در مدرسه و دانشگاه وجود ندارد؛ بلکه در فرهنگ عمومی نیز دیده می شود. رسانه، دولت، نخبگان یا گروه های مسلط ممکن است خود را صاحب حقیقت بدانند و مردم را صرفا مخاطب فرمان ها و پیام های رسمی تلقی کنند. در چنین شرایطی، گفت وگو به انتقال یک سویه اطلاعات یا تبلیغات تقلیل می یابد.
از نظر فریره، گفت وگوی واقعی بر چند اصل استوار است:
- پذیرش انسان ها به عنوان فاعلان شناخت.
- اعتماد به توانایی مردم برای فهم و تغییر جهان.
- پیوند دادن گفت وگو با تجربه زیسته.
- تبدیل مسئله اجتماعی به موضوع پرسش و کنش مشترک.
- پرهیز از تحمیل حقیقت از سوی یک طرف.
در این معنا، امتناع از گفت وگو نوعی رابطه آموزشی و سیاسی است که در آن یک طرف می گوید و طرف دیگر فقط باید بشنود. چنین وضعیتی آگاهی انتقادی را تضعیف می کند و مردم را از مشارکت در تعریف مسائل عمومی محروم می سازد. پژوهش های تطبیقی درباره فریره و باختین نیز نشان می دهند که هر دو متفکر گفت وگو را مفهومی بنیادین می دانند، هرچند فریره بر جنبه اجتماعی سیاسی و باختین بر جنبه زبانی فرهنگی آن تاکید بیشتری دارد (McAuley, 2011).
۷.تک صدایی و نابودی چندآوایی فرهنگی.
میخائیل باختین مفهوم گفت وگومندی را برای تحلیل زبان، ادبیات و فرهنگ به کار می گیرد. از نظر او، معنا در خلا تولید نمی شود، بلکه در برخورد میان صداها، دیدگاه ها و افق های مختلف شکل می گیرد. در برابر گفت وگومندی، «تک صدایی» قرار دارد؛ وضعیتی که در آن یک صدای مسلط می کوشد معنای نهایی، مشروع و غیرقابل مناقشه واقعیت را تعیین کند (Bakhtin, 1984). باختین در تحلیل آثار داستایفسکی از مفهوم «چندآوایی» استفاده می کند. در روایت چندآوا، شخصیت ها صرفا بلندگوی نویسنده نیستند؛ بلکه صداهایی مستقل دارند و می توانند با یکدیگر وارد رابطه ای تنش آمیز و حل نشده شوند (Bakhtin, 1984).
کاربرد سیاسی این نظریه روشن است: فرهنگ عمومی سالم فرهنگی نیست که در آن همه یکسان فکر کنند، بلکه فرهنگی است که در آن صداهای متفاوت امکان حضور، پاسخ گویی و تاثیرگذاری داشته باشند. امتناع از گفت وگو زمانی رخ می دهد که یک روایت رسمی یا ایدئولوژیک بخواهد همه معناها را به خود اختصاص دهد و صداهای دیگر را به سکوت، حاشیه یا بی اعتباری محکوم کند.
تک صدایی فرهنگی ممکن است در قالب های مختلف پدیدار شود:
- ارائه یک روایت رسمی به عنوان تنها حقیقت ممکن.
- حذف زبان و تجربه گروه های اقلیت.
- تحقیر لهجه ها، روایت های محلی و حافظه های اجتماعی.
- تبدیل رسانه به تکرارکننده یک دیدگاه واحد.
- ناتوانی در تحمل ابهام و اختلاف معنایی.
از منظر باختین، چندآوایی نشانه بی نظمی نیست؛ بلکه شرط پویایی فرهنگ عمومی است. جامعه ای که هیچ صدای مخالفی در آن شنیده نمی شود، لزوما جامعه ای منسجم نیست؛ ممکن است جامعه ای باشد که در آن امکان بیان اختلاف از میان رفته است.
نتیجه گیری
امتناع از گفت وگو پدیده ای تک علتی نیست. ممکن است در یک جامعه، فضای عمومی وجود داشته باشد اما نابرابر باشد؛ رسانه های متعدد وجود داشته باشند اما ارتباط آن ها راهبردی و تبلیغاتی باشد؛ مناظره سیاسی برگزار شود اما مخالفان دشمن تلقی شوند؛ یا مردم سخن بگویند اما سخن آنان هیچ تاثیری بر تصمیم گیری نداشته باشد.
بنابراین، باید میان «وجود گفت وگو» و «تحقق گفت وگوی دموکراتیک» تمایز گذاشت. هر گفت وگویی الزاما برابر، انتقادی، فراگیر و رهایی بخش نیست.امتناع از گفت وگو در فرهنگ عمومی را نمی توان صرفا ناشی از ضعف مهارت ارتباطی یا بی علاقگی افراد به شنیدن دیدگاه های مخالف دانست. این پدیده در بسیاری از موارد ریشه در ساختارهای قدرت، نابرابری اجتماعی، انحصار رسانه ای، حذف سیاسی، آموزش اقتدارگرا و قطبی سازی هویتی دارد.
آرنت نشان می دهد که امتناع از گفت وگو عرصه ظهور و کنش سیاسی را تضعیف می کند. هابرماس آن را بحران ارتباطی و کاهش مشروعیت عمومی می داند. فریزر بر حذف ساختاری گروه های فرودست تاکید می کند. سن نشان می دهد که بدون استدلال عمومی، شناسایی بی عدالتی دشوار می شود. موف هشدار می دهد که حذف تعارض از سیاست، می تواند آن را به دشمنی تبدیل کند. فریره امتناع از گفت وگو را در قالب آموزش بانکی و تحمیل یک سویه دانش توضیح می دهد. باختین نیز نشان می دهد که تک صدایی و حذف چندآوایی، فرهنگ عمومی را از پویایی و ظرفیت اصلاح محروم می سازد.
بر پایه این دیدگاه ها، بازسازی فرهنگ گفت وگو نیازمند پنج اقدام اساسی است:
- تضمین دسترسی برابر گروه های مختلف به عرصه عمومی.
- پذیرش تعارض سیاسی به عنوان بخشی مشروع از دموکراسی.
- ایجاد شرایط واقعی برای استدلال عمومی و نقد قدرت.
- تقویت آموزش انتقادی و مشارکتی.
- حمایت از چندصدایی فرهنگی و ایجاد فضاهای عمومی بدیل برای گروه های حاشیه ای.
در نهایت، جامعه گفت وگویی جامعه ای نیست که در آن اختلاف وجود ندارد؛ بلکه جامعه ای است که اختلاف را از مسیر حذف، تحقیر و دشمن سازی به مسیر سخن گفتن، رقابت سیاسی، نقد متقابل و کنش مشترک هدایت می کند.
فهرست منابع
Arendt, H. (1958). *The human condition*. University of Chicago Press.
Bakhtin, M. M. (1984). *Problems of Dostoevsky’s poetics* (C. Emerson, Trans. & Ed.). University of Minnesota Press. (Original work published 1963)
Fraser, N. (1990). Rethinking the public sphere: A contribution to the critique of actually existing democracy. *Social Text, 25/26*, 56–80. [https://doi.org/10.2307/466240](https://doi.org/10.2307/466240)
Freire, P. (2000). *Pedagogy of the oppressed* (30th anniversary ed., M. B. Ramos, Trans.). Continuum. (Original work published 1970)
Habermas, J. (1989). *The structural transformation of the public sphere: An inquiry into a category of bourgeois society* (T. Burger, Trans.). MIT Press. (Original work published 1962)
Habermas, J. (1996). *Between facts and norms: Contributions to a discourse theory of law and democracy* (W. Rehg, Trans.). MIT Press. (Original work published 1992)
McAuley, A. (2011). Bakhtin and Freire: Dialogue, dialectic and praxis. *International Journal of Progressive Education, 7*(2), 30–40.
Mouffe, C. (2000). Deliberative democracy or agonistic pluralism. *Political Science Series, 72*, 1–17. Institute for Advanced Studies.
Rasmussen, D. C. (2013). Why justice?- Which justice? Impartiality or objectivity? *The Independent Review, 17*(3), 429–438.
- Sen, A. (2009). *The idea of justice*. Harvard University Press.