شهرک قدس سرزمین قنات و قنوت

3 مهر 1405 - خواندن 9 دقیقه - 20 بازدید


شهرک قدس؛ روستایی میان خاطره، قنات و ایمان

در دل کویر آرام خراسان جنوبی، جایی که خورشید سخاوت نورش را بی دریغ می پاشد، و نسیم، آهسته بر مزرعه های خشک اما دل سپرده به زندگی می وزد، روستایی آرمیده که امروز آن را با نام های شهرک قدس و کلاته بالا می شناسند؛ اما در روزگاری بسیار دور، سلمان آباد نام داشته است. سرزمینی که خاکش گرچه کم آب است، اما قلب مردمش لبریز از جوشش ایمان، فرهنگ، و ریشه دار در تاریخ است.

شهرک قدس، روستایی کوچک نیست؛ بلکه تاریخی ایستاده بر قنات، ایمان و ایثار است. مردمانی با روحیه ای سترگ که در سخت ترین شرایط زیسته اند و با کم ترین امکانات، بیش ترین حرمت را برای آداب، شعائر و سنت های آبا و اجدادی خود قائل بوده اند.

و در میان همین مردمان، ۱۵ شهید گلگون کفن، چندین جانباز، اسیر و ایثارگر دوران دفاع مقدس برخاسته اند؛ جوانانی که از دل خاک تشنه این دیار، به آسمان پرکشیدند و افتخار ابدی این سرزمین گشتند.

قنات ها؛ رگ های روشن زمین، نجواهای آب و ایمان

در ژرفای خاک تشنه، جایی که عطش با خاک آمیخته و آفتاب بی پروا می تابد، قنات ها چون رگ هایی زنده در کالبد این سرزمین می تپند. هر یک نه تنها مجرایی برای آب، که روایتی است از زندگی، ایثار و پیوند دیرینه انسان و زمین؛ نغمه هایی آرام در گوش تاریخ.

قنات کال شور، کهن سال و عبوس، با آبی شور و تلخ، اگرچه کام را نمی نواخت، اما دست کشاورز را از روزی بازنمی داشت؛ تلاشی برای زنده نگه داشتن ذره ای سبزینه در دل خشکی.

ده پائین، گنجی پنهان در دل خاک، از زیر مسجدی کهن عبور می کرد؛ جایی که آب و عبادت دست در دست هم داشتند. دو پایاب آن، همچنان ایستاده، شاهد وضوهایی اند که با اشتیاق نیایش، از دل سنگ برمی خاستند.

ده بالا، آرام و فروتن، زمانی رطوبت امید را به خاک های ترک خورده هدیه می داد؛ اکنون، خاطره ای از روزهای روشن در ذهن کهنسالان روستا.

قاسم آباد، قناتی با جویباری اندک اما پر از ردپای خاطره؛ جایی که صدای کودکان، بوی نان گرم، و دعای مادربزرگان هنوز در یادها زنده است.

تونی، پرآب ترین دل قنات ها، زلال و جوان، که تنها آسیاب آبی روستا را در آغوش می گرفت. آنجا، آب می چرخید و گندم به آرد بدل می شد؛ حلقه ای از طبیعت و نیاز انسان.

آخ، نه فقط جوی آبی، بلکه مزار خواهر پاک نهادی است که تقدسش در باور مردم ریشه دوانده. سنگی سفید در دل مقبره آرام گرفته؛ افسانه ها می گویند اگر حاجت روا باشد، سنگ سنگین چون پر کاه بلند می شود...

سرگدار آخ، در آن سوی قنات، آرامگاه خواهر دوم است؛ جایی که آب، خاک و تقدس در هم آمیخته اند و نهر گوارا از دل صخره می جوشد؛ زمزمه ای از طهارت جاودانه.

در ذهن و دل مردمان این دیار، قنات ها تنها سازه هایی مهندسی شده نیستند؛ آن ها مکان هایی اند که روح در آن ها جاری است. هنگام نیاز، دل ها به سوی «آخ» روانه می شوند، نذرها بسته می شود، و چشم ها با امید به شفقت خاک و کرامت آب دوخته می شود.

مرحوم علیرضا مددی؛ نغمه خوان سحر و موذن خاطره ها

در روزگاری که شب هنوز بی صدا می گذشت و رمضان با سحرهای مهربانش می آمد، صدایی دل انگیز بر گلدسته های گلی روستا طنین می افکند؛ صدای اذان مرحوم علیرضا مددی، مردی که اذانش نه فقط نغمه نماز، بلکه ندای زندگی بود.

او بیش از نیم قرن، موذن دل ها بود؛ صدایش در کوچه های خاموش، در قلب خانه های کاهگلی، و در حافظه ی مردم ریشه کرد. شب های قدر، سحرگاهان رمضان، اذانی که با اشک چشم ها و لرزش دل ها هم نوا می شد.

و آنگاه که شب پیامبرانه از راه رسید، شبی که پیامبر خاتم (ص) به دیدار حق شتافت و امام حسن مجتبی (ع) به شهادت رسید، در همان شب، او نیز دعوت حق را لبیک گفت؛ سال ۱۳۸۳ هجری شمسی، گویی جانش را در دل همان شب مقدس به امانت سپرد.

امروز، هر بار که صدای اذانی در مسجد طنین می اندازد، مردم با حسرت از سحرخوانی های او یاد می کنند؛ مردی که در سکوت روستا، صدای آسمان بود.

آثار تاریخی؛ ردپای تاریخ در دل خاک خاموش

در گوشه وکنار شهرک قدس، نشانه هایی از گذشته ای دور و پرشکوه هنوز پابرجاست. آثاری که گرچه اکنون شاید زیر غبار فراموشی پنهان شده باشند، اما زمانی تپش حیات فرهنگی و دینی این دیار را در خود داشته اند.

آسیاب آبی قدیمی، که زمانی در دل قنات تونی جان می گرفت، هنوز بقایای سنگ هایش نشان از تلاش شبانه روزی مردمانی دارد که آرد نان را با چرخش آب فراهم می کردند.

و نه فقط آسیاب آبی، بلکه روزگاری، آسیاب های بادی نیز در فراز تپه های اطراف روستا می چرخیدند و چرخ زندگی مردم را به گردش درمی آوردند؛ سازه هایی که با نیروی باد، گندم را به آرد بدل می کردند و صدای چرخ چرخشان، نوای کار و تلاش بود.

قلعه ای قدیمی و حمامی سنتی نیز از جمله آثار ارزشمند دیگری بودند که به دلیل بی توجهی و فقدان مدیریت فرهنگی، از میان رفته اند و تنها خاطره ای از آن ها در دل سالمندان روستا باقی مانده است. اما آب انبار «حوض ملا حسن رضا»، این تنها بازمانده معماری سنتی آن روزها، هنوز زنده است؛ حوضی با آبی زلال و سرد که همچون گذشته، مردم را سیراب می کند و خنکای خود را به دل های داغ هدیه می دهد.

ملا غریب؛ عالم خاکی، حکایت آسمانی

در قلب تاریخ معنوی روستا، نامی می درخشد که مردم هنوز با احترام و اشتیاق از او یاد می کنند: ملا غریب. عالمی ساده زیست، عارف منش، و آشنا به فقه و تفسیر، که نور علمش در روزگاری نه چندان دور، روشنی بخش محافل کوچک و بی ادعای این دیار بود.

ملا غریب نه تنها یک روحانی، بلکه ملجا مردم بود؛ هم در گرفتاری های دنیوی، هم در پرسش های معنوی. خانه ی گلی اش، که هنوز ردپایی از آن در ذهن بزرگان روستا باقی است، پاتوق صلح، مشورت و آموزش بود.

او در دل قنات ها و کنار مزرعه ها، با مردم زیست و دین را نه از منبر، بلکه با رفتار خود آموزش داد. نقل است که «ملا غریب وقتی دعا می خواند، حتی باد هم ساکت می شد...»

یاد و خاطره اش هنوز هم در دل پدران و مادران روستا زنده است؛ گویی قنات ها هم زمزمه ی دعایش را در دل خاک به یاد دارند.

مهاجرت و تلخی فراموشی

روستای شهرک قدس، امروز از نعمت هایی همچون برق، گاز، تلفن، آب شرب سالم، مسجد، وسیله ی نقلیه مستقیم به تهران و مدرسه ابتدایی برخوردار است. اما این دارایی ها، نتوانسته اند مانع کوچ بی امان مردمانش شوند. چرا که زیر این پوسته ی رفاه، ریشه هایی خشکیده و امیدهایی ترک خورده پنهان است.

مدرسه راهنمایی سال هاست که تعطیل شده، گویی صدای زنگ آن برای همیشه خاموش مانده است. دبستان، با تنها حدود ۱۵ دانش آموز، همچون شمعی در حال خاموشی، روزهای آخر حیات خود را می گذراند. صدای بازی کودکان، جای خود را به سکوتی داده که در کوچه های خاکی طنین دارد.

در سال هایی نه چندان دور، طرح احداث کارخانه ای در روستا کلید خورد؛ نامش با وعده ها عجین شده بود، امیدی برای اشتغال، ماندگاری و رونق. اما این کارخانه، هرگز به چرخش نیفتاد؛ فقط دیوارهایی نیمه کاره و خاطره ای تلخ از فرصت سوزی به جا گذاشت.

و حالا، اتوبوسی که روزی به نیت رفت وآمد اهالی خریداری شد، به ابزار مهاجرت تبدیل شده است؛ راهی یک طرفه به سوی تهران، راهی به امید کار، اما به بهای خالی شدن خانه ها و خاموش شدن چراغ خاطره ها.

مردم، سال هاست در سکوت، از بی تدبیری مسوولان در زمینه ی اشتغال، آموزش، توسعه کشاورزی و حفظ منابع آبی رنج می برند. برنامه ای مدون برای توسعه دیده نمی شود، توزیع ناعادلانه امکانات ادامه دارد، و آنچه باقی مانده، خاطراتی است پراکنده از رونق های ازدست رفته.

در این میان، روستا به دو بخش تقسیم می شود؛ بخش قدیمی آن به نام محله سبزوار، که به واسطه رنگ خاص خاکش چنین نام گرفته، و بخش نوساز، که به نام شهرک معروف است. ساکنان هر دو بخش، سال هاست که در کنار هم زندگی می کنند؛ با هم، در غم و شادی، در عبادت و تلاش.

مردم این دیار، همگی مسلمان اند؛ برخی پیرو مذهب دوازده امامی و برخی دیگر از برادران و خواهران اسماعیلیه هستند. در گوشه ای از روستا، خانقاه یا جماعتخانه آنان قرار دارد؛ عبادتگاهی ساده اما پرنور، که در آن، دعا و ذکر و همدلی جریان دارد.

اما مهم تر از تفاوت ها، آن چیزی ست که همه را به هم پیوند داده: وحدت، احترام متقابل، و زندگی مسالمت آمیز. چراکه ریشه های این مردم، در خاکی ست که به جای تفرقه، بار صلح و محبت می دهد؛ و این است راز ماندگاری این دیار، حتی در سایه ی فراموشی.

نویسنده و پژوهشگر:مهدی غلامی کارشناس ارشد علوم سیاسی و روابط بین الملل